تبليغاتX
رابطه
رابطه ، چیزی که باید یاد گرفت !
امروز صبح با دوستم مي خواستيم بريم حوزه كنكور سراسري ، يه سري عكس بگيريم و به اونهايي كه كنكور ميدن بخنديم ‌( !‌ ) ، و در كل ببينيم چه خبره.

كلي دوربين و تجهيزات برداشتيم و رفتيم جلوي دانشگاه شريف ، ولي اونجا حوزه كنكور نبود !   رفتيم دانشگاه امير كبير ، ولي اونجا هم خبري نبود. رفتيم دبيرستان مطهري كه هميشه خدا حوزه است ، ولي اونجا هم پرنده پر نمي زد !   رفتيم دبيرستان البرز ، اصلا درش بسته بود !

ديگه مونديم كه كجا بريم. اومديم خونه و من فتوكپي كارت كنكور خودم رو پيدا كردم . حوزه من توي ميدون مادر بود. رفتيم اونجا ، ولي هر چي گشتيم و هر چي پرسيديم ، هيچ كس نمي دونست اصلا همچين هنرستاني وجود داره !

اونقدر دنبال حوزه گشتيم ، تا ساعت ۱۲ شد و كنكور تموم شد و ما به شدت ضايع شديم ! ديگه بيخيال شديم و برگشتيم خونه .  نزديك كه شديم ، ديديم طرف خودمون چقدر شلوغ شده .

از مردم سوال كرديم كه چرا اينجا شلوغه  ؛ گفتند :  دبيرستان فلان !  حوزه كنكوره !

اي بابا !....  دبيرستان نزديك خونه خودمون ، كه حوزه امتحان نهايي سوم دبيرستان خودمون هم اونجا يود ،  حوزه كنكور بود  و ما نفهميده بوديم !... اي خدا ... !!

خلاصه شديدا شكست خورديم. قسمت نبود پاي ما به حوزه برسه . تا الان هم هيچ عكسي از كنكور منتشر نشده . اگه ما عكس گرفته بوديم ، الان به عنوان اولين عكسها توي اين وبلاگ منتشر مي شد !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 15:39  توسط سعید  | 

دوست دختر براي من ، فقط اتلاف وقت و هزينه است . چون اصلا نمي تونم به چيزي كه ميخوام برسم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 0:16  توسط سعید  | 

چهار روز دیگه کنکوره . یه عده از نو جوان ها دارند درس می خونند و شب و روز ندارند. اونها از لذت هاي زندگي محروم هستند. اون ور آب ، نو جوان ها همسن اون ها دارند زندگي مي كنند. 

ولي ما زندگي نمي كنيم.  بلكه ما صرفا زنده هستيم و روز هاي عمرمون رو سپري مي كنيم.

زندگي واقعي ، اين چيزي نيست كه من و شما داريم !   خيلي بهتر و لذت بخش تر از اينها است.

ما به طور اتفاقي در ايران به دنيا اومده ايم و از خيلي چيز ها محروم هستيم.   اساسي ترين چيزي كه ما از اون محروم هستيم ، و به هيچ وجه جبران نميشه ، فرهنگ غلط ما است.    فرهنگ ما از ريشه مشكل داره و ديگه عوض نميشه.

دلم براي بچه هاي كوچيك فاميل مي سوزه كه بدون اينكه بفهمند ، دارند توي اين مرداب مزخرف بزرگ ميشن .

بعضي چيز ها رو در همه جاي جهان ميشه داشت .  مثل كولر گازي خفن ،  تلويزيون ۴۶ اينچ سامسونگ ، خونه قشنگ و....

ولي بعضي چيز ها رو نميشه ! 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 21:35  توسط سعید  | 

این عکس رو خودم گرفتم . از نوشهر .   

بابا یکی بیاد به من مدرک عکاسی بده !!

برای دیدن عکس با کیفیت بالا اینجا رو کلیک کنید

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:21  توسط سعید  | 

وبلاگی رو که معرفی کرده بودید دیدم !    اینجاش جالب بود :

"....از نظر نیاز جنسی هم که از بدو بلوغ تا همین لحظه نتونستیم استفاده ای طبیعی از این نعمت خدادادی(برا امثال من که محنت بوده)  بکنیم و تو این مملکت همیشه بهمون ظلم شد.لااقل بیرون از پادگان با چند تا فیلم خودارضایی میکردم ولی تو پادگان و تو حموم خشک و خالی و فقط برای رفع تکلیف و جلوگیری از انفجار دیگ غریزه جنسی.البته بازم خوبه که کسی مثل من که عشقی تو دلش نیست لااقل تو پادگان دچار افسردگی دوری از عشقش نمیشه...."

منبع : http://sampad-zanjan79.blogfa.com

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 11:58  توسط سعید  | 

سلام دوستان.

من الان دقیقا یک عقده ای هستم !   و کاملا در زمینه ارتباط با جنس مخالف کمبود اساسی دارم.

الان واقعا دلم میخواد که ای کاش تو ایران نبودم.   از نظر جسمی و روحی و فکری واقعا با چالش بزرگی مواجه هستم.

چند وقته که همه فکرم شده پول .   همه چیز رو با پول مقایسه می کنم و دلم می خواد همه رو بخرم !

دیگه نمی دونم با چی حال کنم و از چی لذت ببرم ؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 22:32  توسط سعید  | 

سلام.

من بیخیال شدم !    اصلا دوست دختر نخواستم !

سال ۸۶ وارد دانشگاه شدم . اون موقع روابط دختر ها پسر ها و برام عجیب و مبهم بود . سعی می کردم سریع تر دوست دختر پیدا کنم و اززندگیم لذت ببرم . از توی آموزشگاه رانندگی ، خيابون و هر جاي ديگه دنبال دختر بودم و با يكي دونفر هم دوست شدم و زود جدا شديم !

سال ۸۷ هم اين كار رو ادامه دادم و فهميدم پول توي اين دوستي ها خيلي مهمه. اصلا انگار همه چيز روي پول مي چرخه. با يكي دو نفر ديگه دوست شدم و براشون يه مقدار خرج كردم و باز هم از هم جدا شديم.

سال ۸۸ اومد !  فهميدم كه اينجا ايرانه و من نمي تونم به رابطه رويايي ام برسم. دختر بايد توي متن زندگي آدم باشه ، نه اينكه صرفا با يك دختر دوست باشه . دوستي هاي دوستهاي دبيرستانم رو ديدم و تقريبا فهميدم دوستي هاي دختر و پسر چطوريه . الان ديگه چيزي برام مبهم نيست و مي دونم كه من به چيزي كه ميخوام ؛ توي ايران نمي تونم برسم. الان فكر مي كنم كه حيف پول و وقت و اعصاب كه براي يك دختر ايراني خرج بشه .

الان من بي خيال شدم و با اينكه خيلي شديد به بدن يك دختر و آرامش روحي نياز دارم ؛ ولي ديگه دنبال دوست دختر نيستم . با اينكه خيلي از تجربه ها رو دارم از دست ميدم و عمرم داره تباه ميشه ، ولي چاره اي ندارم. من تلاش خودم رو كردم ،‌ ولي انگار غير از مهاجرت كردن از ايران چاره اي ندارم. مهاجرت هم كار ساده اي نيست و فعلا كار من نيست.

مي تونست خيلي بيشتر از اين خوش بگذره و خيلي بشتر از زندگي لذت ببرم . ولي هميشه كه شرايط جور نيست .بايد از راه هاي ديگه از زندگي لذت ببرم.

من بعد از دو و نيم سال تلاش و فكر كردن ، امروز همه چيز رو ول كردم !

اين وبلاگ باز هم آپ ميشه . ولي با توهم مصور ! حداقل مي تونم به روابط و زندگي رويايي ام فكر كنم. نه ؟

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:9  توسط سعید  | 

سلام.

تعطيلات عيد رو هيچ كاري نكردم و هيچ اتفاقي نيفتاد و يكي از پوچ ترين عيد ها بود !

دوست دختر رو هم كم كم دارم بيخيال ميشم. چون ديگه مطمئن هستم كه ايراد از من نيست ! من توي هر كشور ديگه اي بودم مي تونستم خيلي راحت به ارتباط هايي كه مد نظرمه برسم. 

 توي اين يك ماه و خورده اي هم اتفاق هايي افتاد كه كاملا مطمئن شدم كه اگه توي شرايط مناسب قرار بگيرم ، مي تونم با هر دختري ،‌هر جور رابطه اي رو كه ميخوام داشته باشم. ولي شرايط من مناسب نيست !  اصلا من اشتباهي توي ايران به دنيا اومدم !  همه فاميل ها و دوست و آشنا هاي ما خارج هستند .

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 17:34  توسط سعید  | 

سلام !

آغاز سال ۱۳۸۸ بر همه مبارک !   عیدتون مبارک !

وارد بیستمین سال زندگی ام شدم ! 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 16:55  توسط سعید  | 

من نمی دونم چه مرضی دارم !   یک روز فکر می کنم روابط عمومی ام خوبه ،  یک روز فکر می کنم بده ، یک روز خیلی به خودم امیدوار میشم و از خودم خوشم میاد و یه روز بدم میاد.

این روز ها همه در گیر و دار هدیه خریدن برای دوست دختر هاشون هستند . تا الان دو سه بار با دوستهام رفتیم بیرون تا برای دوستهاشون گردنبند و عروسک و ام پی تری پلیر !  و... بخرند .

دقیقا ولنتاین پارسال من برای اولین بار به خودم اومدم و ناراحت بودم که چرا من نمی تونم به کسی کادو بدم. اما الان واقعا از اینکه لازم نیست به کسی کادو بدم خوشحالم !   فکر می کنم از بقیه آزاد ترم و هرکاری دلم بخواد می تونم بکنم . لازم نیست دغدغه این رو داشته باشم که چی بخرم و از کجا بخرم ، و آیا اینکه اون دختر خوشش میاد یا نمیاد !

یکی از دوستهام همیشه در حال اس ام اس دادنه . این بار ۸۰ هزار تومن پول موبایلش اومده بود !  البته اونها یه مقدار خرپول هستند و حالش رو هم با اون دختر می کنه . پسر خیلی خوبیه ولی به اندازه ای که برای دوست دخترش خرج می کنه ، شوخی شوخی باهاش ور میره و کار خودش رو می کنه و بعد میاد برای ما تعریف میکنه !

خوب این کارها نه خوبه نه بد. ولی حوصله و پول و وقت و اعصاب زیادی میخواد . من دوست دارم دختر توی متن زندگی ام باشه. برای همینه که دیگه کم کم از اینکه دوست دختر ندارم کمتر ناراحتم و بیشتر از روابط عمومی مزخرف و بیخود خودم بدم میاد .

دیشب هم یک تولد غافلگیرانه برای یکی از دخترهای خفن توی موسسه گرفته بودند. پسر ها کلی بند و بساط و کیک و موزیک و آبمیوه و ... براش جور کرده بودند و وقتی کادو ها رو باز کردند ، فکر کنم بالای ۲۰۰ هزار تومن براش چیز خریده بودند !  چند تا دیگه از دختر ها که یه مقدار گوشه گیر تر بودند ، با حسرت به این مراسم نگاه می کردند و مثل من با خودشون فکر می کردند که چرا این دختر اینقدر محبوب تره ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 19:30  توسط سعید  | 

پریا رو دوباره دیدم و ازش پرسیدم تو مسیحی هستی ؟

گفت : نه !  برای قشنگی درخت کریسمس میذارم. از تزئینات خوشم میاد !

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 21:52  توسط سعید  | 

امروز با پریا رفتیم بیرون.  از چند روز قبل زنگ زده بود و امروز که آخرین امتحانش رو می داد ، جلوی دانشگاهش قرار گذاشتیم .

خوش تیپ تر شده بود و آرایشش هم خفن تر شده بود . پریا یه مقدار با بقیه دختر ها فرق داره . باهاش راحت ترم. یه مقدار چرخیدیم و یه چیزی خوردیم و اومدیم. دو تا عکس هم از خودش برام بلوتوث کرد.

عکسها رو ریختم تو کامپیوتر و داشتم نگاهشون می کردم . عکس ها رو توی خونه از خودش گرفته بود. توی یکی از عکسها دیدم یک چیز بزرگ و عجیب پشت سرش داره برق می زنه.

با فتوشاپ یه کمی با عکس ور رفتم و روشن ترش کردم که یکدفعه اون چیز عجیب معلوم شد . درخت کریسمس !!  تاریخ عکس هم دقیقا مال کریسمس امساله .

وای  !  یعنی پریا مسیحی بود و من نمی دونستم !؟    عجب اتفاقی !!

با یک دختر هم دین خودم دوست شده ام !   شاید برای همینه که باهاش راحت ترم .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 14:33  توسط سعید  | 

 

مشکل من روابط عمومی بد نیست . از خیلی از پسر های دیگه هم بهترم (!)  پس چرا به این وضع افتاده ام ؟  چون حوصله و پول دختر بازی رو ندارم !

وقتی با دختر حرف می زنم ، با اینکه می تونم حرف زدن رو ادامه بدم  و مثل بقیه چرت و پرت بگم ، ولی اصل مطلب رو میگم و تمومش می کنم. حال و حوصله تلفن حرف زدن با یک دختر رو ندارم. این رو که همش بهش زنگ بزنم و بگم : چطوری ؟ امروز چی کار کردی ؟ دیروز چی کار کردی !؟ و.... اصلا برام غیر قابل تحمله.  ترجیح میدم به جای اینکه با ماشین برم در خونه یک دختر و بریم بیرون ، این وقت و هزینه رو برای یک کار بهتر و مفید تر بذارم.

و در کنار همه اینها ، پول هم ندارم !  پول من در حدی است که بتونم برای  خودم خوب خرج کنم و با دوستهام بریم بیرون و اگه چیزی خواستم بخرم. ولی برای اینکه برای یک نفر دیگه هم خرج کنم و اون رو هم شریک کنم اصلا جا ندارم !

قبلا به همه حسودیم میشد. به کسانی که با دختر توی خیابون راه می روند ، با دختر ها راحت حرف می زنند ، دختر سوار ماشینشون می کنند ، با دختر ور می روند و.... . ولی الان میدونم که همه این کارها رو من هم می تونم بکنم ولی احتیاج به گذاشتن وقت و پول و حوصله و اعصاب و ... داره که من ندارم !

پس این وسط عشق چی میشه ؟   نیاز جنسی و احتیاج به  دستمالی کردن یک دختر چی میشه ؟  آیا اگه اینجوری پیش برم ، عقده ای و ندید بدید میشم ؟    نمی دونم ! شاید همه اینها سرکوب بشه و من هم بعدا عقده ای بشم که چرا این کارها رو نکردم ! 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

نیما ،  که یه مقدار خرپول هم هستند ، هفته پیش BMW 530D خرید 130 میلیون !  خدا از این پول ها به ما هم بده !

 امروز صبح زود اومد در خونه ما که بریم یه دور بزنیم. چقدر این ماشین خفن بود ! آدم دلش میخواست روکش چرمی صندلی هاش رو از بس نرم بود گاز بزنه !  توی سرعت گیر ها و چاله چوله های خیابون ، ماشین خیلی خیلی کم و در حد سانتیمتر تکون می خورد . انگار نه انگار داریم از روی سرعت گیر و دریچه آب و.. رد میشیم !

رفتیم توی اتوبان و حدود 160 کیلومتر سرعت داشتیم ( این سرعت برای اون ماشین واقعا چیزی نیست و اصلا متوجه نمیشین ) که یکدفعه آروم سرعت ماشین کم شد و روی مانیتور به انگلیسی نوشت : راننده گرامی ! چرخ جلوی سمت راست شما پنچر شده است . شما می توانید با حد اکثر سرعت 80 کیلومتر بر ساعت رانندگی کنید . لطفا در اسرع وقت به تعمیرگاه مجاز مراجعه نمایید !

گفتم : چی شد ؟! پنچر شدیم مثلا ؟        گفت : آره ! مثل اینکه رینگ ایراد داره و باد رو خالی می کنه .

دور زدیم یک جا وایستادیم و لاستیک رو دیدیم که یه مقدار خوابیده بود .  نیما من رو رسوند و خودش رفت خونه . حالا شما فکر کنید اگه با پراید یا یه ماشین دیگه توی اون سرعت پنچر می شدیم چه اتفاقی می افتاد !؟؟ 

----------------------------------------------------------------------------------------------------

 

فیلم WALL-E   آخرین انیمیشن ساخت دیزنی و پیکسار ،  از نظر طراحی وداستان و... فوق العاده عالیه  و شما هم شاید این فیلم رو دیده باشین.  ولی من چند تا ایراد علمی توی این فیلم پیدا کرده ام !  یا فیلم واقعا ایراد داره و کسی نفهمیده ، یا من دلیل اینها رو نفهمیدم !

1- والی می توانست یکی از همنوعان خودش رو تعمیر کنه و از تنهایی و مشکل عاطفی در بیاد . با اینکه او هوش این کار رو هم داشت ، ولی این کار رو نکرد.

2- هنگام درگیری میان کاپیتان سفینه و سکان هدایت اتوماتیک ، سفینه اکسیوم کج میشه و تمام آدم ها و حتی صندلی های ترن ها به پایین پرت می شوند . درحالی که در فضا اصلا جاذبه وجود نداره ! با فرض اینکه جاذبه مصنوعی هم در سفینه ایجاد شده باشه ، این جاذبه همواره به سمت پایین سفینه است و با کج شدن سفینه جهت این جاذبه تغییر نمی کنه . یعنی اگر سفینه کاملا برعکس هم بشه ، باز هم همه به سمت کف سفینه کشیده می شوند . چون در فضا ، بالا و پایین معنا نداره .

3- نشستن طولانی مدت بر روی صندلی ، خسته کننده و غیر قابل تحمل است و حتی باعث فشار به عضلات و ایجاد زخم بستر میشه . ولی در این فیلم آدم ها اینقدر روی صندلی نشسته اند که راه رفتن را از یاد برده اند !

4- چاق شدن بر اثر کم تحرکی (نه ژنتیکی) و یا ایجاد پوکی استخوان ، امری غیر ارثی است و نسل به نسل منتقل نمی شه. در حالی که بر روی دیوار اتاق کاپیتان سفینه می بینیم که کاپیتان های قبلی نسل به نسل چاق تر شده اند. در صورتی که شرایط زندگی آنها یکسان بوده !

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 21:19  توسط سعید  | 

آغاز سال ۲۰۰۹ میلادی بر همه و بر من مبارک باد !
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 13:17  توسط سعید  | 

سال ، معیار کوچکی است . شاید هم عمر ما کوتاهه .

سال ۸۶ من کنکور دادم و وارد دانشگاه شدم . اون موقع ما ورودی های جدید بودیم و به هر کی می گفتیم متولد ۶۸ هستیم ، می گفت : اوووه ..... !

امسال ، کنکور ۸۷ برگزار شد و متولدین ۶۹ وارد دانشگاه شدند. دختر ها و پسر هایی که یک سال از من کوچکتر هستند و با ذوق و شوق زیاد میان موسسه و از دانشگاه تعریف می کنند.

چند روز پیش هم ثبت نام کنکور ۸۸ شروع شد و متولدین ۷۰ دارند برای کنکور درس می خونند و روز های بد ولی به یاد ماندنی رو تجربه می کنند.

موقعی که ما پیش دانشگاهی بودیم ، پیش دانشگاهی های سال های پیش بعضی وقت ها میومدند و برای ما از دانشگاه صحبت می کردند و دل ما آب می شد . بعضی وقت ها اون ها رو توی ماشین یا توی خیابون با دوست دختر هاشون می دیدیم و به حال زار خودمون لعنت می فرستادیم.  برای ما که اون موقع درگیر کنکور و تست و کلاس فوق العاده بودیم ، شرایط و وضع اون ها خیلی رویایی و ایده آل بود. می گفتیم : خوش به حالشون ؛ چه راحت شدند و چقدر دارند حال می کنند !

زمان گذشت و الان من و دوستهام مثل اونها شدیم . ولی دیدیم که نه ! این طرف هم خبری نیست ! مثل بچه ای که آرزو داره زود بزرگ بشه . غافل از اینکه این عمر کوتاه ما است که داره به سرعت به فنا میره !  اون موقع به حال بقیه غبطه می خوردیم و الان که مثل اونها شدیم ، به حال خودمون غبطه می خوریم.

الان من هم مثل همه دوستهام می تونم دوست دختر داشته باشم و باهاش برم بیرون. همه ما رانندگی می کنیم و گاهی اوقات هم دبیرستانی ها رو می بینیم. ما دیگه بزرگ شدیم و دیگه هر روز مدرسه نمیریم .

ولی ما واقعا بزرگ نشده ایم . ما مثل بچه های ریش و سبیل داری هستیم که فقط سنشون زیاد شده ! بدون روابط و تجربه های قبلی ، سعی می کنیم هر چه سریع تر از زندگی لذت ببریم و سال های گذشته رو جبران کنیم. ولی رابطه های ما ریشه و بنیان نداره.

مثل یک ساختمان که به پی ریزی احتیاج داره ، ما هم از بچگی باید با دختر ها بزرگ می شدیم. باید توی مدرسه و دبیرستان کنار دختر ها می نشستیم . ولی ما جدا جدا بزرگ شده ایم و هر کاری هم بکنیم ، نمی تونیم تربیت و فکر خودمون رو عوض کنیم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 17:30  توسط سعید  | 

این دختر ، با تریپ یقه دار رسمی ، اساسا ردیف شده بود . اول فکر کردم پسره !
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 16:31  توسط سعید  | 

با عرض معذرت از اینکه این پست ربطی به رابطه نداره !  ولی امروز این لامبورگینی نایاب رو توی شهرک غرب دیدیم که کف همه رو بریده بود و همه داشتند خودشونو می کشتند که برن کنارش و ازش عکس و فیلم بگیرن !

من هم که همیشه دوربین باهامه ، چند تا عکس گرفتم که این از همه بهتر شده :

http://i35.tinypic.com/20ivvwz.jpg

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 18:20  توسط سعید  | 

دوستهای من انگار قاطی کرده اند.

زمانی که دبیرستانی بودیم ، همه مون اوشکول بودیم. همه مثل هم بودیم و ممکن بود به دختر بازی و... فکر هم نکنیم. اما زمان گذشت و گذشت....  کنکور رو دادیم . بعد از کنکور یه مقدار پخش و پلا شدیم و کم کم مسیر ها از هم جدا شد.

هر کس رفت پی کار خودش و بعضی ها تازه فهمیدند که چه لذت هایی تا به حال نبرده اند . برای همین یکدفعه جو گیر شدند. بعضی ها هم که حتی از من پخمه تر و ساده تر و مثبت تر بودند ، کم کم رفتار و اخلاقشون عوض شد.

امروز با محمد و نیما و یک محمد دیگه ، رفته بودیم بیرون. دوست دختر محمد ، که همکلاسی دانشگاهش هم هست ، هر چند دقیقه زنگ می زد و مدام چرت و پرت می گفتند و صداشون رو برای هم عوض می کردند و الکی قربون صدقه هم می رفتند.

اون یکی محمد ، کارهای عجیب و بی خودی می کنه. بچه خوبیه ، ولی نمی دونم چرا اینجوری شده. توی یکی از پاساژ ها ، یکی از دوست های دانشگاهش رو با دو تا دختر دید. به پسره گفت : این یکی دختره مال من ! و صاف رفت دستشو انداخت گردن دختری که اسمش رو هم نمی دونست.  دختره یه کم ناراحت شد و من از خجالت ولشون کردم اومدم بیرون.

دنبال ماشین هایی که دختر توشه می گردند ، به دختر های این کاره توی خیابون بعضی وقت ها تیکه میندازن ، با فامیل و دوستان شماره دختر رد و بدل می کنند و خیلی کارهای دیگه که واقعا نمی دونند برای چی دارند این کارها رو می کنند.

شاید من مشکل دارم که از این کار ها خوشم نمیاد . به خودم شک کردم. 

رابطه با یک دختر ؛ بی قانون ترین و احساسی ترین کار دنیا است.  هیچ روش و قاعده مشخصی نداره و همش از روی احساسه .

من دلم میخواد بدونم توی کشور های دیگه مردم چی کار می کنند ؟  کارهای ما رو می کنند ؟  اصلا همچین مشکل و دغدغه ای دارند ؟ 

همه ما یه چیز های کلی درباره روابط خارجی ها می دونیم و توی فیلم ها دیدیم . ولی کسی می تونه به این سوال ها دقیقا جواب بده ؛ که خارج از ایران زندگی کرده باشه و این ریزه کاری ها رو از نزدیک دیده باشه.  همچین کسی هست !  ؟

کاش اینجا نبودم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 22:56  توسط سعید  | 

( با عرض معذرت از الهام عزیز {اسم مستعار !} که ممکنه این نوشته رو بخونه. هیچ کس توی این وبلاگ تو رو نمیشناسه و چیزهایی که من نوشتم نظر من نیست ، بلکه حقیقته )

----------------------------------------------------------

با دختر جدید ، که اسمش مثلا الهام بود ! ، تموم کردم .

باهاش راحت نبودم. اصلا اون کسی نبود که من می خواستم. یه دختر معمولی و پر رو بود ، که خیلی خودش رو با تجربه و آدم دیده می دونست و از روی ترحم با من دوست شده بود . پایین شهری و یه مقدار بد دهن بود و خودش رو خیلی بهتر از این ها فرض می کرد . 

می گفت چون من کم تجربه ام ، برام کلاس نذاشته و باهام راحت بوده. ولی با یک پسر دیگه ، میتونه اینجوری نباشه و دفعه های اول مغرور و سنگین و با کلاس باشه تا پسره حساب کار دستش بیاد .  ولی یک پسر این کاره ، توی نگاه اول خیلی سریع ، این نقش بازی کردن رو می فهمه.

کسی نمی تونه ادای خفن بودن رو در بیاره . یک دختر واقعا خفن و با کلاس ، ـ که عمرا من و امثال من بتونه باهاش دوست بشه و ساپورتش کنه !  ـ  از دور داد می زنه.

نمی دونم چرا اصلا دستم نمی رفت که براش خرج کنم . همش فکر می کردم که یک دختر آویزون و باری به هر جهته که فقط برای خوشگذرونی و گردش و سوار ماشین شدن و تیغ زدن پسرا باهاشون دوست میشه و واقعا هم همینطوری بود.

بعضی از دختر ها این کاره هستند ! یعنی یه پسر می فهمه که اگه یه مدت با این دختر باشه و براش خرج کنه ، می تونه ازش پا بگیره (ببخشید البته !) . ولی این دختر ذاتا خوب بود و اصلا اهل این کار ها نبود .  من هنوز نفهمیدم که یه پسر به چه امید و هدفی میاد با همچین دختری دوست بشه ؟  

مگه اینکه یک پسر خیلی خیلی با سیاست و اهل فریب دادن باشه و قلق و روش کار دستش باشه . ولی این روش های وقت گیر هم روی همچین دختر ی اثر نداره.

ببخشید که این نوشته و حرف زدن من اینقدر بی خود و کوچه بازای شد !  برای خودم و دوست پسر های قبلی و بعدی این دختر متاسفم ! 

باید یه مقدار سرمون رو بالاتر بگیریم و ببینیم آیا جاهای دیگه دنیا هم اینجوریه ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 18:11  توسط سعید  | 

دیشب دیوونه بازی بدی در آوردیم .  نمیدونم خوشی زده بود زیر دلمون ، یا نمی دونستیم خودمون رو کجا خالی کنیم ؟؟!!

من و نیما و محمد و فرشاد با پژو ۲۰۶ نیما ، مثل آدم رفته بودیم بیرون . فرشاد پسر خیلی خوبیه ، ولی یه مقدار جو گیره. یه مقدار که گشتیم ، بین نیما و فرشاد بحث شد که شناب گل بیشتره یا ۲۰۶.

فرشاد گفت بریم من ماشین رو بیارم و با فاصله ۲۰۰ متر کورس بذاریم ببینیم میتونم بگیرمت یا نه. اونقدر گفتند و گفتند تا رفتیم در خونه فرشاد که ماشین رو برداره.

فرشاد ، گل رو برداشت و اومدیم کنار اتوبان حکیم . من نشستم توی ماشین فرشاد و  محمد و نیما هم نشستند توی ۲۰۶ و دویست متر جلوتر از ما وایستادند.

با موبایل زنگ زدند و ۱ ، ۲ ، ۳ گفتن و راه افتادیم. من هم با موبایل داشتم فیلم می گرفتم. فرشاد داشت تخته گاز می رفت و بعد از سی ثانیه رسیدیم پشتشون . ولی فرشاد دیوونه شده بود و دست بردار نبود. میخواست هر جور شده ازشون سبقت بگیره .

چون از چپ ماشین میومد ، کشید سمت راست که ازشون جلو بزنه که یکدفعه رسیدیم به خروجی و جدول ها و گل کاری های بغل اتوبان. فکر کنم ۱۱۰ کیلومتر سرعت داشتیم و فرشاد دیگه نتونست ماشین رو کنترل کنه .ترمز کرد و  مستقیم خوردیم به جدول ها و ماشین از زمین بلند شد و افتادیم وسط خاک ها.

کیسه هوا با صدای انفجار باز شد و موبایل رو از دست من پرت کرد عقب . من کمربند بسته بودم ولی فرشاد نبسته بود و با فرمون خودش رو نگه داشت. ماشین وایستاد و دود پیچید تو ماشین. به زور کمربند رو باز کردم و اومدیم بیرون.

دو تا چرخ جلو ترکیده بود و شاسی و جلوبندی و سپر خورد شده بود. تمام چراغ های جلو ریخته بود زمین و رادیاتور هم منفجر شده بود و ازش بخار می زد بیرون.

تا یکی دو دقیقه شوکه شده بودم . نمی دونستم سالمم یا نه . نیما و محمد دویدند طرف ما . ماشین ها و حتی یک اتوبوس وایستادند و مردم ریختند بیرون و جمع شدند دور ما و هی سوال می کردند و دنبال راننده و سرنشین ها می گشتند.

پام مونده بود بین داشبورد و صندلی و کمرم هم درد می کرد. رفتم از تو ماشین موبایل خودم رو که هنوز داشت فیلم می گرفت ، با کاپشن ها و موبایل خرد شده فرشاد برداشتم. 

چند دقیقه بعد پلیس راهنمایی و رانندگی و جرثقیل و پلیس امنیت اخلاقی اومدند و میخواستند ازمون تست مواد مخدر بگیرند . چون هیچ آدم سالمی ، اینجوری رانندگی نمی کنه !

هر چی فرشاد می گفت : ما سالمیم ، به خرجشون نرفت. تست رو گرفتند و ولمون کردند. ۱۷ متر هم خط ترمز کشیده بودیم .  به پلیس نگفتیم که کورس گذاشته بودیم ، وگرنه پلیس اتوبان رو هم می آوردند !

فرشاد به باباش زنگ زد و به ما گفت برین خونه . ما هم با ماشین نیما برگشتیم. خدا خیلی به ما رحم کرد. اگه با یک چرخ می رفتیم روی جدول ها چپ می کردیم . البته فرشاد و نیما یه مقدار خرپول هستند و برای ماشین ممکنه زیاد ناراحت نشن ، ولی همین که سالم موندیم خیلی باید خدا رو شکر کنیم.

من دیگه غلط بکنم از این غلط ها بکنم .....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 15:18  توسط سعید  | 

با دختر جدید ؛ چند بار رفتیم بیرون. اما انگار با یه چیزی حال نمی کنم . یه چیزی برام تکراری شده . ولی نمی دونم چیه ؟   هر وقت فهمیدم اینجا می نویسم.

من کار نمی کنم ، ولی بعضی از دوستهام کار می کنند . فکر می کنم فرصت برای کار کردن زیاده . دوره طلایی زندگی هر آدم از ۱۸ سالگی تا ۲۳ سالگی است .  

نمیخوام این چند سال رو با کار کردن نابود کنم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 12:10  توسط سعید  | 

لاس زدن چیست ؟

در فرهنگ فارسی ، معنی لاس زدن اینطوری نوشته شده  :   دست به گونه زن یا دختری کشیدن ، لاسیدن هم گفته می شود.

لاس زدن ، یعنی چرت و پرت و دری وری گفتن با دختر ها . من این کار رو واقعا بلد نیستم. تمرین هم کرده ام ، ولی یاد نمی گیرم . اصلا با ذات من سنخیت نداره !

یک نفر گفت : چرا با دختر ها صمیمی نیستی ؟ چرا بهشون نزدیک نمیشی و زیاد باهاشون حرف نمی زنی ؟

گفتم :  تو که صمیمی هستی ، یک بار به حرف هایی که می زنین دقت کن . ببین کدومش از روی صمیمیت و دوستیه ؟ همش اراجیف و چرت و پرته . از اول تا آخر دری وری میگین و هر چی دستتون میاد رو به هم می بافین که کم نیارین. من هم چون این کار رو بلد نیستم و زیاد بامزه نیستم ، به نظر میاد که دارم از دختر ها دوری می کنم.

گفت : خواهی نشوی رسوا ، همرنگ جماعت شو !     (چه ربطی داره !؟)

 

رقصیدن چیست ؟  معلومه که چیست !

این کار رو هم من بلد نیستم. البته بلد شدن رو میشه درست کرد ، ولی بیشتر از بلد بودن ، رو و جرات میخواد . که از این نظر واقعا وضع بدی دارم.

روم نمیشه با دخترهای فامیل برقصم !   نمی دونم این دیگه چه مشکلیه .

یه پسر چقدر باید هویج باشه ؛ که نتونه حتی با دختر فامیل برقصه ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آبان 1387ساعت 17:16  توسط سعید  | 

با یکی از دختر هایی که این وبلاگ رو می خوند آشنا شدم.  تا الان دو بار رفته ایم بیرون.

دختر خاص و عجیبی نیست . معمولی است و از بقیه دختر هایی که تا الان باهاشون دوست بوده ام قشنگ تره !

تجربه زیادی داره . قبل از من با چند تا پسر دوست بوده و با اونها و دوست پسر های همکلاسیهاش ، تقریبا همه جا رفته . ولی بعضی از کارهاش قابل تحمل نیست . یه کمی هم پر رو است و کارهای اعصاب خورد کنش رو قبول نمی کنه .

به هر حال ، باید تمرین کرد و هر جوری شده تجربه اندوخت !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 15:54  توسط سعید  | 

این نوشته ، جزئیات روابط یک شب منه . از روابطی که دارم زیاد خوشم نمیاد . فکر می کنم زود کم میارم . سیاست و زیرکی و تجربه کافی ندارم و هنوز نتونستم به اون دوستی ای که میخوام برسم.

 شاید بقیه ؛ وقتی از جلوی موسسه ارامنه رد میشن یا تعریف اون رو می شنوند ، فکر کنند که آره.... پسر و دختر ها چقدر اونجا دارند حال می کنند !

ولی  حال کردن ، آدم خودش رو میخواد . کسی که می تونه و بلده ؛ در هر شرایطی حال خودش رو می کنه . کسی هم که بلد نیست ، حال نمی کنه . هیچ ربطی هم به دین و موسسه و مکان مناسب و... نداره .

----------------------------------------------------------------------------------------

میرم تو موسسه. توی یکی از اتاق ها که یک میز بزرگ داره و معمولا همه اونجا میشینن و حرف می زنند ؛ چند تا پسر و یک دختر جدید اومده اند.

به همه سلام می کنم و چون برای نشستن جا نیست وایمیستم . پسر ها برای ثبت نام اومده اند و دارند یک فرم پر می کنند. دختر جدیدی که اومده ؛ به دل می شینه .  زیاد خوشگل نیست و خیلی هم آرایش نکرده ولی تریپ جالب و خوبی داره .

بعد از چند دقیقه پسر ها فرم رو پر می کنند و خداحافظی می کنند و می روند. صندلی کنار اون دختر خالی میشه و من کنارش می شینم . مثل اینکه از اعضای قدیمی موسسه است که خیلی وقته اونجا نیومده. چون دو تا از پسر ها می شناسنش و باهاش حرف می زنند و اسمش رو هم می فهمم.

 یکی از فرم های ثبت نام رو نگاه می کنم و بهش میگم : شما هم امسال کنکور دادید ؟

میگه : آره .... کنکور آزاد رو آزمایشی دادم

- پس امسال میری پیش دانشگاهی

-  آره

- خوب... چی قبول شدی ؟

- کاردانی فیزیک اصفهان !

- ترازت چند شده بود ؟

- 4800

-  من هم که آزمایشی کنکور داده بودم ترازم همین شده بود

 از بس دنبال کارهای دانشگاه رفته ام ؛ کارنامه کنکور آزادی که امسال دادم تو جیبمه . نشونش میدم و به شوخی میگم : ببین درصد هام خوبه ؟

نگاه می کنه و میگه : آره... مبارکه ! خیلی خوب زدی .  و درصد هایی رو که خودش زده رو میگه .

میگم خوبه . سال بعد بهتر هم میشه.

 پسر هایی که میشناسنش با هم پچ پچ می کنند و مثل اینکه یواشکی دارند درباره یه چیزی تصمیم می گیرند. بعد از یکی دو دقیقه میرن سر اصل مطب و یکیشون با سیاست و زیرکی خاصی بهش میگه : خوب نیلوفر....الان چی کاره ای ؟

یکی دیگه شون بلافاصله میگه :   ما تا وقت هست داریم میریم بیرون یه ته بندی بکنیم .

نیلوفر میگه : چی بخورین ؟

- آت و آشغال ! تنقلات !

- مثل چیپس ؟

- آره !

- خوب بریم !

سریع موافقت می کنه و با خوشحالی بلند میشه و میرن بیرون. از این همه سیاست و فن پیشنهاد دادن پسر ها تعجب می کنم .   البته چیز هایی هم هست که شما نمیدونید . چیپس خوردن بهانه است .

 میریم توی سالن و یک سخنرانی و بحث تکراری ولی جالب رو شروع می کنند . حدود بیست دقیقه بعد چند نفر تازه از راه می رسند و نیلوفر و اون دو تا پسر هم میان و عقب می شینن. نیلوفر سرحال تر شده  . معلومه حسابی حال کرده .  این دو تا پسر هم کارشون همینه . هر کی سر راهشون باشه ور میدارن و میرن بیرون .

 بحت که تموم میشه ، اون دو تا پسر با چند تا پسر دیگه همراه میشن و سریع خداحافظی می کنند و شش نفری میرن قلیون بکشن .

 موسسه تقریبا خالی میشه. من و اون دختر و چند نفر دیگه توی سالن بیرون می مونیم . همه دارند با هم حرف می زنند ولی نیلوفر تنها است. دلم میخواد برم باهاش حرف بزنم ولی هیچ موضوعی به فکرم نمیرسه.

چند دقیقه اونجا می چرخیم بعد میریم پایین. توی حیات درباره اینکه بقیه از کجا میشنانسش ازش می پرسم. میگه از سوم راهنمایی اونجا میومده و الان یک ساله که نیومده. برای همین با بقیه دوست بوده.

 همه میان بیرون. میریم تو کوچه.  میگه : شما با چی میری خونه ؟

 میگم : من ماشین دارم. 

 اینجا رو اشتباه می کنم !  به جای اینکه بگم :  " میخوای با هم بریم ؟"  میگم : " تو با چی میری ! "

 یه ذره فکر می کنه و میگه : ... با پویا .

 تازه می فهمم منظورش چی بوده ! ولی دیگه فایده نداره. از اثرات بی تجربگی همینه .

 میگم : خونتون کدوم طرفه ؟    میگه : ونک .    میگم : خوبه... اون ها هم مسیرشون اون طرفه .

 پویا و چند نفر دیگه میان بیرون. خداحافظی می کنیم و من و یکی از پسر ها میریم که با ماشین من بریم.

 تا راه می افتیم ، یکی از دوستهاش بهش زنگ میزنه . حرفش که تموم میشه میگه :  تو قلیون می کشی بریم پیش اینها ؟

 میگم : نه .

 میگه من دارم میرم دربند ، میخوای بریم اونجا . میگم با کی میری ؟    میگه : یکی دو نفر رو جور می کنم

این هم ماشین مفت گیر آورده !   میگم : نه بابا .... علافیه.

 یکی دو دقیقه بعد دوباره بهش زنگ می زنند. میگه : این ها برنامه شون عوض شده دارند میرن رستوران .

 فکر می کنم همین هایی رو میگه که الان ازشون خداحافظی کردیم .  میگم :  چند تا از دختر ها رو برده اند ؟

 میگه : هیچی !

 میگم : نه... تو برو . من میرم خونه.   

 با یکی از ماشین های که دارند میرن اونجا قرار میذاره و یه کم پایین تر کنار ماشین اونها نگه می دارم.

 میگه : خر نشو . بیا بریم خوش می گذره .

 میگم : سبیل می فهمی یعنی چی ؟!           میگه : آره...... همه پسرن !  امشب دختر زیاد نیومده بود.

 میگم : با پسر به من خوش نمیگذره . چه وضعیه این ؟  تو برو . 

 خداحافظی می کنه و میره . من هم سریع میام خونه می خوابم !

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:13  توسط سعید  | 

 

فرا رسیدن سال نوی عبری ( جشن روش هشانا ) بر همه هموطنان کلیمی مبارک باد !

שנה טובה
מועדים שלום
 

 

امروز صبح با یکی از دوستهای کلیمی ام رفتیم کنیسا و برای اولین بار این مراسم رو از نزدیک دیدم .

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مهر 1387ساعت 17:20  توسط سعید  | 

امروز رفته بودم دانشگاه.

یک دختر اومده بود انصراف بده. تریپ معمولی و  مظلوم بود و یه مقدار هم ناراحت بود. با نگرانی دنبال مسئول های دانشگاه بود که ازشون امضا بگیره . دستهاش هم می لرزید .

روی برگه انصرافش رو نگاه کردم ببینم علت انصرافش چیه . نوشته بود : بیماری

ظاهرا سالم بود. شاید مشکل دیگه ای داشت .

 بهش گفتم : شما دانشگاه دیگه ای قبول شدین که می خواین از اینجا برین ؟

گفت: نه......

دیگه روم نشد ازش بپرسم بیماری ات چیه !  

خیلی براش ناراحت شدم . فکر می کنم ضربه روحی خورده ام .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 16:11  توسط سعید  | 

فکر می کنم به خاطر پول ، دنبال دختر نمی گردم.  یک دختر رو باید ببرم بیرون ، براش خرج کنم ، بهش زنگ بزنم ، نازش رو بکشم و آخرش هم هیچی . 

فکر می کنم به اندازه ای که برای یک دختر خرج می کنم و اون لذت می بره ؛ وظیفه داره که بدنش رو به من عرضه کنه !  ولی یک دختر ایرانی همچین کاری نمی کنه.  فوقش تشکر می کنه.

آخه این چه فکر های مزخرفیه که من می کنم ؟؟!!    ولی شاید هم درست باشه.

فکر می کنم دختر های خارجی دقیقا چیزی هستند که من میخوام. ولی تا الان با دختر خارجی دوست نبوده ام.  اصلا دختر خارجی از کجا گیر بیارم ؟!

برای همینه که میگم کم تجربه ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 18:33  توسط سعید  | 

فکر کنم روابط عمومی بیشتر دختر ها خوب نیست.

خوب سلام نمی کنند ، درست دست نمیدن ، اصلا به حرف گوش نمی کنند. وسط حرف آدم میرن با یکی دیگه حرف می زنند ! ، هر پسری بیشتر بگه و بخنده میرن طرفش ، هیچ پیشنهادی رو مستقیم قبول نمی کنند و حتما باید با زیرکی و بهانه بهشون پیشنهاد هر چیزی رو بدی و....

تا الان فقط دو تا دختر رو تو زندگیم دیده ام که روابط عمومی شون خوبه . نمی دونم دختر های خارجی هم اینجوری هستند یا نه ؟


فردا هشتم شهریور تولد منه !

تولدم مبارک !

۱۹ سالم شد.

فکر می کنم نسبت به سنم خیلی بی تجربه ام !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 13:42  توسط سعید  | 

خسته شدم از بس با پسر رفتم بیرون. اولش خوشم میومد و برام فرقی نمی کرد. ولی الان دیگه داره بدم میاد .

خسته شدم از اینکه همش پسر سوار ماشینم میشه. با پسر میرم رستوران ، با پسر تو خیابون راه میرم ، با پسر تلفن حرف میزنم ، با پسر دست میدم و.....

اعصاب ندارم ! معلوم نیست عرضه دارم یا ندارم. هم نشونه های بی عرضگی رو توی خودم می بینم ، هم نشونه های خفن بودن رو.

بعضی شب ها که دیر میام خونه ، همه ماشین ها توی پارکینگ هستند و جا دادن ماشین کار خیلی سختیه. پسر سرایدارمون که دو - سه سال از من کوچتره ، منتظر فرصته تا سریع بشینه پشت فرمون و ماشین رو بیاره تو. و واقعا هم خوب میاره !

ما پولدار نیستیم ، ولی معلومه که به وضع ما غبطه می خوره . حتما با خودش فکر می کنه که من تا اون موقع شب کجاها بودم و چقدر عشق و حال کردم .نمی فهمه که من حتی یک دوست دختر هم ندارم.

من هم از هر دختری خوشم نمیاد. دنبال دختر خوشگل و خوش هیکل نیستم. دنبال یک چیز خاص هستم !

دختر مورد نظر من یک دختر لاغر و قلمی با چشم و ابروی مشکی و موهای قهوه ایه . قدش از من کوتاه تره و تریپش خسته است .  یعنی صورت روشن و شادی نداره. پوست صورتش یه ذره ناصافی و خال داره. یک جای بریدگی خیلی کوچیک هم توی صورتش هست. ولی سعی می کنه با آرایش اون ها رو پنهون کنه. ساده و قشنگ لباس می پوشه. سریع راه میره و همش از من جلو می زنه. معمولا از دهان نفس می کشه و تنفسش سریعه. براش فرقی نمی کنه که تو خیابون موهاش معلوم باشه یا نباشه. دستهاش ظریفه و یه ذره می لرزه . علت سریع نفس کشیدن و لرزش دستش رو از من پنهون می کنه و میگه چیزی نیست. یک لحظه نمی تونه آروم بشینه و همش جم و لول می خوره ! . آروم و واضح حرف می زنه . حرفش رو گم نمی کنه . اصلا حرف های نامربوط و چرت و پرت نمیگه به جز وقتی که عصبانی میشه. خیلی خطرناک رانندگی میکنه و اصلا عین خیالش نیست و نصیحت هم گوش نمی کنه.

 

همچین دختر هایی رو بعضی وقت ها تو خیابون می بینم. ولی نمی دونم چرا هیچ کاری نمی کنم . باید یه تغییر اساسی به خودم بدم و دفعه بعد که همچین دختری رو دیدم حتما یه کاری بکنم. وگرنه همینجوری می مونم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:36  توسط سعید  | 

یکی از دوستهای دبیرستانمون به اسم کیارش مرتضی پور فوت کرد. من و کیارش توی دبستان هم همکلاسی بودیم.

آگهی ترحیم کیارش

توی دانشگاه پردیس کیش درس می خوند. چند شب پیش ، با چند تا از دوستهاش توی خیابون های کیش دوچرخه سواری می کردند و وقتی از هم جدا شدند و کیارش داشته به خونه بر می گشته ، یک ماشین با سرعت از عقب بهش می زنه . دوچرخه به جلو پرت میشه و کیارش از پشت به زمین می خوره و بر اثر ضربه مغزی همونجا فوت می کنه.

راننده هم ، پسر رئیس پلیس کیش بوده که با همکاری باباش ، پرونده ای رو درست کرده اند و توی اون شهادت داده اند که کیارش مست بوده و خودش عامل تصادف بوده ! و اینجوری از دادن دیه هم شانه خالی کردند.

من هنوز باورم نمیشه .  یعنی مردن اینقدر راحته ؟   یک آدم با این همه فکر و آرزو اینقدر راحت می میره.

هم برای اون ناراحتم ، هم برای خودم. من نمیخوام ناکام بمیرم . مرگ دست ما نیست ولی کام گرفتن از زندگی که دست ما است !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:55  توسط سعید  |