|
|
|
|
|
امروز، روزه ی ما بود. هنوز هم ادامه داره.
من که نفله شدم. نمی دونم مسلمون ها چطوری یک ماه روزه می گیرند ؟!! خوب بعضی ها هم نمی گیرند ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 15:28 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
تلفن زنگ زد. یک ساعت و دو دقیقه صحبت کردم.
همه صداشون در اومد که چرا اینقدر تلفن حرف می زنی ؟ واقعا اینو نمیدونم که تلفن حرف زدن چه عیبی داره ؟ همش بیرون رفتن و علاف بودن بده ؟ خوب من هم علاف نیستم دانشگاه قبول نشدن بده ؟ خوب من که قبول شدم سیگار کشیدن بده ؟ خوب من که نمی کشم دختر بازی بده ؟ من که اصلا عرضه شو ندارم چرا اینقدر تو تنگنا هستم؟ بدبختی هم یه حدی داره !
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 22:9 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
یک نفر از دوستان که کشور های مختلفی رو دیده می گفت:
تو خارج تو خیابون که راه میری ، دختر ها خودشون رو بهت نزدیک می کنند. فقط کافیه از تیپ و قیافه ات خوششون بیاد. یکی از دوستانم که مکانیک ماشینه ، صبح ها یه کیف سامسونت الکی می گیره دستش فقط برای قیافه ! ولی اینجا هر چقدر هم تیپ بزنی ، هیچ کس نگاهت نمیکنه. این همه جوون خوش تیپ خفن ، به هیچ جا نرسیدند و رابطه جنسی رو تجربه نکرده اند.
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 20:4 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
مثل اینه که تمام ایران دست به دست هم داده اند تا مردم غمگین باشند.
تلویزیون همه اش عزاداری پخش میکنه ، بیشتر وبلاگ ها درباره تنهایی و غم هستند ، دوست دختر و دوست پسر داشتن سخته و..... خوشحال بودن اینجا یه مقداری سخته ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 14:24 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
ماه رمضان هم شروع شد.
الان دیگه مردم روزه هستند. نمیشه تو خیابون راه بری و آب معدنی بخوری. نمیشه وسط روز که داری میای خونه ، ساندویچ بخوری. نمیشه با دوستهات بری بیرون پیتزا بخوری. چون همشون روزه هستند. اگه این کار ها رو بکنم ، مردم میگن عجب آدم عوضی و بی دینیه ! نمیدونن اصلا دین ما یه چیز دیگه است !! مگر اینکه با یه قیافه و گردنبند تابلو بری تو خیابون که همه بشناسنت ! نماز و روزه هر کس که نماز می خونه و روزه میگیره قبول ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 12:37 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
صحنه اول :
تو خیابون مولوی هستین. دارین میرین سر کار و خیلی هم دیرتون شده. تو تاکسی نشستین. همه پنجره ها بسته است. هوا گرمه ، عرق کردین و دارین خفه میشین. دو تا آدم چاق عوضی بغلتون نشسته اند و از دو طرف بهتون فشار میارن. پشت چراغ قرمز گیر کردین. خیابون خیلی شلوغه. ماشین یک پیکان قراضه است که زهوارش از هر طرف در رفته و یه آهنگ عزاداری با خش خش و صدای بلند گذاشته که میره رو اعصابتون. احساس بدبختی می کنین و میخواهین از این وضعیت نجات پیدا کنید ...... صحنه دوم: ساعت حدود ده شبه. توی لس آنجلس هستین. توی یک مرسدس بنز نقره ای خفن نشستین . موزیک پاپ ملایمی با کیفیت بسیاربالا گوشتون رو نوازش میده. یه دختر فاجعه بغلتون نشسته و داره تو خیابون های خلوت و رنگارنگ رانندگی میکنه و باهاتون حرف میزنه. فقط شما دو نفر توی ماشین هستین. با اینکه پنجره بازه ، ولی کولر ماشین عجیب حال میده ! به صندلی نرم و راحت تکیه میدین. انگار دارین تو فضا سیر می کنین. یکدفعه موبایلتون رنگ میزنه . اوه.... من که همچین گوشی ای نداشتم !! یه دختر دیگه از پشت خط به شما میگه : چرا دیر کردین ؟ ما خیلی وقته رسیدیم ! الان شامپاین ها گرم میشه !!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 13:1 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
علاوه بر معلم کلاس اولمون ؛ دلم میخواد معلم کلاس سوممون رو هم بکشم !
اسمش خانم سراجیان بود. اون موقع حدود سی سالش بود . چند روز اول مدرسه ، من مریض بودم و نرفتم. اونقدر من رو اذیت کرد و ازم سوال و جواب کرد و .... حالا اون هیچی. کلا نانیسم داشت. یک بار چند نفر رو که تو حیاط تف کرده بودند ؛ با کلی گریه و زاری فرستاد دفتر پدرشون رو در اورد. فقط برای تف کردن ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:28 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
شما تا حالا با کسی رابطه داشتین ؟
فکرتون منحرف شد ؟ ببینین چقدر ظرفیت ما کمه !! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:23 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
این گداهایی که تو میدون انقلاب و فردوسی و... دنبال آدم راه می افتند و به زور می خوان به آدم فال و آدامس و.. بفروشند واقعا آدم رو امیدوار می کنند !!
به نظر اون ها ما خیلی خرپول هستم !! ولی کمک کردن به اون ها فکر نکنم وظیفه ما باشه. کشور این همه پول داره ، بده به اون ها.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 17:21 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
یادتونه یه بار گفته بودم بچه چیز جالبی نیست ؟
دوربین دیجیتال گرون قیمتم ، از دست یه بچه افتاد و لنزش شکست. من زیاد دعواش نکردم ولی شما مطمئن باشید که بچه چیز مزخرفیه ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 15:38 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
معلم کلاس اول ما تو دبستان مطهری خانم پیر هادی بود.
اون موقع حدود ۲۷ سالش بود. خیلی بچه ها رو اذیت می کرد. بچه ها رو با چوب می زد. بچه ها رو کنار دیوار به صف می کرد و می گفت یا خودتون لخت بشین یا لباسهاتون رو با قیچی پاره می کنم. شاید باورتون نشه ولی راست می گم. دلم می خواد بکشمش. یکی می گفت با تفنگ بادی دوربین دار بزنش که شناساییت نکنند ! خیلی عوضی و آشغال بود. همچین عقده ای هایی اصلا نباید معلم بشن. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 13:28 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز رفته بودم طرف بازار. گذرتون به جنوب شهر امیدوارم نخوره !
یک خر تو خریه که نگو. همه زن هاو دختر ها چادری و شاسکول شهرستانی هستند. از بغل دخترها که رد میشدم ، همچین خودشون رو می کشیدند کنار که انگار .... ! خلاصه ؛ روابط اجتماعی در سطح زیر صفره (البته با جنس مخالف) |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:34 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
از یه پسره که تو کلاس رانندگی پشتم نشسته بود پرسیدم : شما کنکور دادی ؟ چی قبول شدی ؟
گفت : برق شریف ! کفم برید ! گفتم رتبه ات چند شده بود ؟ گفت : ۹۱ بابا زدیم به کاهدون ! اومدیم مثلا یه همدرد پیدا کنیم ! خوش به حالش. بچه خوش تیپ و خوش قیافه و خرخون حالا با خیال راحت میره شریف و از نظر دختر و... هم کارش ردیفه ! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 23:11 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز امتحان آیین نامه رانندگی دادیم.
یکی از دختر های خوش تیپ که تریپ مشکی داشت ، توسط یکی از پیش دانشگاهی های پارسال مدرسمون و با هدایت یکی از همکلاسی ها مورد دوستی قرار گرفت ! ولی تا داشتند صحبت می کردند بابای دختره اومد و دختره رفت. ولی تو جلسه های بعد کارشون رو ادامه میدن. من هم اونجا نقش هویج رو ایفا کردم ! یه مقدار از این جرات رو اگه من داشتم که مشکلی نبود !
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:37 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
نوشته ها باید کوتاه باشه. دیگه کسی وقت نداره بیاد شعر ها و داستان ها و چرندیات ما رو بخونه ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:47 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
اگه مثل من عقده ای هستین و میخواهین بقیه رو عقده ای کنید میتونید دروغ بگین !
عید امسال رفتیم شمال. الکی به دوستهام گفتم دارم با دختر خالم برای کار های پاسپورتمون میرم لندن ! همه کف کردند ؛ وقتی اومدیم هم چند تا عکس میکس کردم دادم بهشون که قضیه تکمیل بشه ! چون من و دختر خالم تنها رفته بودیم و خیلی هم مثلا خرپولیم ! یک هفته توی هتل پنج ستاره اقامت داشتیم و هر روز هم با هم حال می کردیم . شما عقده ای نشدین ؟!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:38 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
توی تمام کشورها مدارس مختلط هستند. حتی مالزی !
اون وقت ببین ما چقدر خر شانسیم که اینجا به دنیا اومدیم !! یادگیری رابطه توی مدرسه شروع میشه. با علافی توی خیابون و دنبال آی دی دختر گشتن و چت کردن درست نمیشه. بیاین خودمون رو گول نزنیم !! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:34 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.
واقعا با پول میشه همه چیز رو خرید. باید خدا رو شکر کرد که سلامتی داریم و بعد برای به دست اوردن پول تلاش کرد ! البته تلاشی که انسان رو از زندگی نندازه. شما بدتون میاد هر هفته برین خارج بگردین ؟ تو خونتون تلویزیون ۶۴ اینچ سونی داشته باشین ؟ ماشین خفن داشته باشین ؟ نه ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:31 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
رابطه با جنس مخالف چیزیه که اگه شما در ایران بزرگ شده باشین اون رو یاد نگرفتین.
توی کلاس رانندگی که میرم ، چند تا دختر هستند که خیلی جالب و خفن هستند ! ولی نه من می تونم با اون ها رابطه برقرار کنم و نه اون ها با من ! جالبه ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:30 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام.
بچه مزخرف ترین چیز توی زندگیه. واقعا میرینه به زندگی آدم و خیلی اذیت می کنه. درسته که من هم بچه بودم ولی نمدونم چرا اینقدر از بچه بدم میاد. آدم تا میتونه خودش از زندگی لذت ببره چرا بیاد بچه بزرگ کنه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 15:28 توسط سعید
|
|
||