تبليغاتX
رابطه
رابطه ، خوب است !
یک کتابفروشی نزدیک خونه ما است که فروشنده اش یک خانمه که از قضا این خانم مسیحی است.

خیلی وقت پیش که رفته بودم کتاب بگیرم ، دختر این خانم رو دیدم که توی مغازه بود. به نظرم جالب اومد ، ولی خیلی وقت پیش بود.

دیگه به این موضوع توجهی نکردم. فقط هر وقت از جلوی مغازه رد می شدم یه نگاه می کردم ببینم کسی هست یا نه . تا اینکه دیروز ، بعد از دو سال !! وقتی با دوستم اتفاقی داشتیم از اونجا رد میشدیم ، رفتیم تو تا من از خانمه بپرسم دخترت کی میاد مغازه !!

البته هیچ اوشکولی همچین سوالی رو مستقیم نمیپرسه ! رفتیم تو و من شروع کردم به سوال کردن.

گفتم : ببخشید... ساعت کار شما چه زمانیه ؟

خانمه گفت : صبح ها حدود ۱۰ میام

- شب ها تا چه ساعتی هستید ؟

+ تا حدود ده و نیم هستم

- جمعه ها هم شما هستین ؟

+ نه خیر... جمعه صبح نمیام. تو دادسرا پرونده دارم ، نمیرسم

خانمه وکیل از آب در اومد !!

گفتم : همیشه فروشنده خودتون هستید ؟

یکدفعه شک کرد. گفت : این سوال ها رو برای چی می پرسید ؟ کارتون چیه ؟

نزدیک بود گیر کنم ! گفتم : من یک مجموعه کتاب میخوام که چند جلدشو دارم و چند جلدشو ندارم. چند روز باید بیام شما رو ببینم تا ببینم شما مجموعه رو دارین یا نه !!

گفت: اسم کتاب چیه ؟   گفتم : آنشرلی ! (چون از قبل می دونستم کتاب کمیابیه.)

شک خانمه برطرف شد. یه مقدار حرف زدیم و اومدیم بیرون. خانمه خیلی تیز بود ! اطلاعات اضافی لو نداد !!

هدف کلی از این کار چی بود ؟!  تمرین گیر کردن ! این کار یاعث میشه در مواقع حساس گیر نکنیم و رابطه اجتماعی رو تقویت می کنه !!!

ولی در کل حرکت جالبی بود. با اینکه حتی قیافه دختره رو هم یادم نیست !!!

برو ببین مردم دارند چطوری حال می کنند ، چطوری تعداد دوست دختر هاشون از دستشون در رفته ؛ اون وقت من دلم رو به چی خوش کردم ! چه وضعیه این بابا !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 20:19  توسط سعید  | 

دو سه روز پیش ، نزدیک ساعت ده شب داشتیم با دوستم با ماشین از بیرون بر می گشتیم خونه.

خیابون هم تقریبا خلوت بود و اتوبوس و تاکسی نمیومد. تو خیابون اصلی یه دختره دست تکون داد که سوارش کنیم. ما هم بی تفاوت از بغلش رد شدیم.

یکدفعه دوستم گفت : ای بابا... کاش سوارش کرده بودیم !

دوستم سریع پیچید سمت راست و یک کوچه طولانی رو تا ته رفتیم و از یک کوچه دیگه اومدیم بیرون که دوباره برسیم به دختره. خودمون رو کشتیم ! تا وقتی رسیدیم ، دختره جلوی ما سوار یه ماشین دیگه شد ! و ما هم ضایع شدیم !

معلوم نبود هدف و غایت ما از این کار چی بود ! چون دختره فقط مسافر بود و میخواست بره خوابگاه دانشگاه . دوستم هم قول داد که دیگه از این کارای بیخود و بی هدف نکنه . ولی من قول ندادم !!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 17:2  توسط سعید  | 

توی یکی از نوشته هام درباره جنوب شهر نوشته بودم و امیدوار بودم که گذرتون به اون ور نخوره.

حالا چی شده ؟ هیچی ! فقط سرویس دانشگاه ما رو میاره تو ترمینال جنوب پیاده می کنه و بقیه راه رو خودمون باید بریم !

همه جور آدمی اونجا ریخته. بیشترشون عمله هستند و دست بیشتر مردم گونی و بار است که من دلیلش رو هنوز نفهمیدم.

با بد آدم هایی هم هم صحبت میشم. یکیشون که فکر کنم معتاد هم بود ، از شهرستان اومده بود که برادرش رو از زندون آزاد کنه ! از من می پرسید : چطوری برم اسلامشهر ؟!

چند تا پسر بیست و چند ساله هم یک بار سوار شده بودند که هی به من می گفتند : موبایلتو در آر ببینیم چی داری.... نه... ! به قیافت نمیخوره اهل این کارا باشی ... !

اون پسر درسخونی که تو آلمان صبح ها بلند میشه ، با آسانسور از ساختمون پنجاه طبقه شون میاد پایین و با ماشین خودش میره دانشگاه و موقع برگشتن هم دوست دخترش رو تا خونه میرسونه ، قدر شرایطش رو بدونه !!

ترمینال جنوب . بیست و سوم مهر ۸۶ - با موبایل گرفتم !

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:49  توسط سعید  | 

سیگار کشیدن کار بدی است و برای سلامتی مضر است !

خوردن مشروبات الکلی کار بدی است و برای سلامتی مضر است !

مصرف مواد مخدر کار بدی است و برای سلامتی مضر  است !

سکس کار بدی است و برای سلامتی مضر نیست !!

پس وقتی میگن سیگار بده ، دو معنی داره. یکی اینکه برای سلامتی بده و دیگری اینکه کار بدیه.

ولی وقتی میگن سکس بده ، فقط یک معنی داره !

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مهر 1386ساعت 13:7  توسط سعید  | 

سلام. امروز چند تا سوتی دادم که اگه جالب بود بخندید .

توی جلسه هفتم کلاس رانندگی ، موقع راه افتادن یادم رفت ترمز دستی رو بخوابونم ! و تو سر بالایی هم خاموش کردم !

مربی رانندگی زنگ زد و خواست کلاس رو جلو بندازه. من بیرون بودم و ساعت ۳ بود. گفتم : من الان شاید نتونم بیام ...  هنوز ناهار نخوردم !!! (ماه رمضونه !)

در ضمن ؛ دختری که رتبه ۴۰۰ کنکور رو اورده بود و از هنرجو های مربی من بود رو سر راه دیدیم. بعدش مربی بهم گفت که صنایع شریف قبول شده.

میخواستم اون موقع که دیدیمش از خودش بپرسم ، ولی من اگه جرات این کارا رو داشتم الان اینجا نبودم که !!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 17:44  توسط سعید  | 

چند وقت پیش به یکی از دوستهای دبستانم بعد از سالها زنگ زدم که ببینم کنکور رو چی کار کرده.

گفت : من چند روز پش از مالزی اومدم .

عجب ! باهاش قرار گذاشتم و با هم رفتیم بیرون. بعد از مدت ها همدیگررو دیده بودیم و تا شب زر زدیم !

پیش دانشگاهی رو خونده بود و رفته بود اون ور مکانیک می خوند.برای تعطیلات اومده بود ایران.چند روز بعد قرار بود دوباره بر گرده.

پسر با پشتکار و دینداری بود و هنوز هم هست. میدونه که من مسلمون نیستم. تو دبستان بهش گفته بودم. ازش پرسیدم:

خوب ، حالا اون ور حالی هم کردی یا نه ؟

گفت: نه... اصلا.

گفتم: اگه میخواستی حال کنی می تونستی ؟

(اینجا رو دقت کن !) گفت : آره. خیلی راحت.... خیلی راحت. راحت می تونم هر کاری میخواهم بکنم ، ولی خوشم نمیاد.

ای بابا !! من که تا چند روز بعدش داشتم می کشتم خودم رو. هر کس دیگه جای من باشه عقده ای میشه. کسی که تو دبستان (و راهنمایی) میومد خونه ما تا باهاش ریاضی کار کنم که فقط امتحان رو قبول شه ؛ رفته اون ور داره چی کار نمی کنه .

حیف مالزی که اون رفته !! البته مالزی هم شاید جای خیلی هتلی نباشه ، ولی هر چی باشه ، "هر کاری بخواهی می تونی بکنی ، خیلی راحت !"

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت 21:43  توسط سعید  | 

دیروز صبح یا یکی از دوستهام رفتیم کتاب بخریم که تبدیل به گردش شد و کتاب هم نخریدیم. ظهرش با یکی دیگه رفتیم بیرون. شب هم با جفتشون رفتیم بیرون آش و ساندویچ و هر چی دستمون میومد خوردیم.

و به یک نتیجه رسیدم.

هر چقدر بری بیرون و تفریح کنی و خودتو بکشی ، جای خالی یک دختر رو تو زندگیت پر نمیکنه !

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 20:52  توسط سعید  | 

دلم میخواد به جای دست دادن با همکلاسیهام ، دست های یک دختر رو توی دستم بگیرم

دلم میخوای به جای بوی گند مردم کثافت توی خیابون ، بوی عطر دختری رو کنارم حس کنم

دلم میخواد به جای لب گرفتن از لیوان ! ، طعم لب های یک دختر رو بچشم

دلم میخواد شب ها به جای بالش ، بدن گرم یک دختر رو کنارم حس کنم

ولی رسیدن به این ها خیلی سخته. تقریبا غیر ممکنه.

اونقدر دلت بخواد تا بترکی !!! کسی اصلا بهت اهمیت نمیده !!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:50  توسط سعید  | 

فرق ما با دیگران چیه ؟

اینه که توی جاهای دیگه ، اگر بخواهی میتونی سکس داشته باشی. ولی اینجا اگر بخواهی هم نمیتونی. این همه پسر که تو خیابون و چت و .... دنبال دخترا هستند ، برای چی است ؟  سکس !

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:44  توسط سعید  | 

من نمی تونم با دختر ها رابطه بر قرار کنم ؟   خوب به درک !!

کسی دلش برای من نسوخته که بیاد طرفم.  میخواستم بلد باشم !

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 22:41  توسط سعید  | 

امروز با دوستم رفتیم نمایشگاه قرآن.

علم پیشرفت کرده ، همه جای دنیا نمایشگاه ماشین و روبات و کامپیوتر و ... میذارن. اینجا نمایشگاه قرآن میذارن !!

توی قسمت مسابقه نقاشی چند تا دختر ۱۸-۱۹ ساله داشتند نقاشی می کردند. ازشون چند تا سوال کردیم و رفتیم قسمت های دیگه رو دیدیم و دوباره برگشتیم اونجا.

از یکیشون خیلی مودبانه پرسیدم : ببخشید... این نقاشی های شما کیلویی چنده ؟!

جنبه شوخی داشت و ناراحت نشد. گفت: سه تا صد تومن !

یه مقدار با دوستم باهاشون چرت و پرت گفتیم و رد شدیم.

این کار ها فکر نکنم فایده ای داشته باشه. ممکنه یک مقدار قدرت حرف زدن رو بیشتر کنه و کمک کنه که آدم تو شرایط حساس کم نیاره. ولی از نظر دوستی و....   نه خیر !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 23:13  توسط سعید  | 

تصویر زیر دو تا عکس موازی است !

اولی از اینترنت است و دومی هم خودم گرفتم. هر دو عکس بعد از یک اردوی تفریحی گرفته شده اند. همه چیز عادی است ، هر کسی مشغول کاری است و کسی به دوربین توجه نمی کند.

این عکس ها فقط نوع محیط رو نشون میدهند. شما دوست داشتین تو کدومشون باشین ؟! معلومه ، دومی !!!!!

     مقایسه کنید !

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 21:17  توسط سعید  | 

دیروز به یکی از دوستهام که کمی هم مذهبی است گفتم :  تا حالا مشروب خوردی ؟

گفت: بابا چی میگی .... قاطی کردی ها !.... برو بابا .... !!

دوستهام نمیدونن دین من چیه. می ترسیدم بهشون بگم. چون دبیرستان و پیش دانشگاهیمون وابسته به دانشگاه آزاد بود. اگه میفهمیدن ، سریع اخراج می شدم .

میگفتند اگه دانشگاه آزاد قبول بشی ، به اقلیت ها انتقالی نمیدن. ولی خدا رو شکر که گذرم به دانشگاه آزاد نیفتاد !

به نظر بیشتر شما ؛ مشروب خوردن بده. ولی کمی بد بودن هم بد نیست !

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:20  توسط سعید  | 

تیپ شما چطوره ؟

تیپ خیلی ضایع:

کفش چرمی معولی - شلوار پارچه ای مشکی - پیراهن سفید روی شلوار - موهای صاف - ریش

تیپ ضایع:

کفش چرمی - شلوار کتان - پیراهن رنگی روی شلوار - جلوی موها بالااست - ته ریش یا بی ریش (من اینجوری هستم !!)

تیپ خوب:

کفش کتانی - شلوار جین - پیراهن آستین کوتاه زیر شلوار - موها کلا بالا - بدون ریش و سبیل

تیپ عالی:

کفش ورزش خفن - شلوار جین با کمربند - تی شرت - عینک آفتابی - موها کلا بالا - بدون ریش و سبیل

+ نوشته شده در  جمعه ششم مهر 1386ساعت 14:47  توسط سعید  | 

چند وقت پیش از سر بیکاری ، با دوستم رفتیم فرودگاه !

یه مقدار الکی گشتیم. توی قسمت پرواز های ورودی یک دختر حدودا ۱۸ ساله خیلی خوش تیپ و بسیار جذاب رو دیدیم که کنار در ایستاده. شهوت تو نگاهش موج می زد.

دوستم همون اول گفت مطمئن باش این دختره ایرانی نیست. کمی رفتیم جلوتر و بیشتر بهش دقت کردیم. با حالت کنجکاوانه ای سر تا پای ما رو بر انداز می کرد و من هم تقریبا مطمئن شدم از کشور دیگه ای اومده.

نوع نگاه و قیافه خاصش رو توی هیچ دختر ایرانی ای ندیده بودم. نگاه کردنش مثل وقتی بود که پسر های ایرانی به یه دختر خفن نگاه می کنند !

در برابرش احساس حقارت کردیم. فکر کردیم هر چقدر هم خوش تیپ باشیم و بخواهیم خودمون رو طور دیگه ای جلوه بدیم ، اون دختره با فرهنگ خاص خودش صد تای ما رو می خره و میفروشه.

رفتیم کافی شاپ بالای فرودگاه و حدود نیم ساعت بعد برگشتیم اونجا. با کمال تعجب دیدیم که دختره داره با دو تا پسر که احتمالا فامیلهاشون بودند ، فارسی صحبت می کنه و دارند همون چرت و پرت هایی رو میگن که همه دختر و پسر های ایرانی به هم میگن.

قشنگ جا خوردیم و فهمیدیم که از روی ظاهر نمیشه قضاوت کرد.

نکته پایانی : آخه مرد مومن ، شما اصلا پات به خارج از کشور رسیده که دختر خارجی دیده باشی که بخوای با دوست دختر نداشته ایرانی ات مقایسه کنی که بادوستت درباره اش بحث کنید که آخرش جا بخورید و ضایع شید ؟!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 21:14  توسط سعید  |