|
|
|
|
|
این نوشته بی ادبانه است. ببخشید ! چون میخواهم دقیقا چیزی رو که اتفاق افتاده بگم .
یکی از پسر های خوش تیپ و پولدار دانشگاه که با دادن یکی دو میلیون تومان از یک دانشگاه دیگه به دانشگاه ما انتقالی گرفته ، چند روز پیش با پرشیا اومد. کف همه برید. فرداش با ماکسیما اومد ! دیگه همه واقعا کف کردند . موقع ناهار ، توی پارک برای بقیه تعریف می کرد : دیروز مامان و بابام داشتند می رفتند عروسی. من گفتم نمیام ، میخوام بمونم خونه نقشه هایی رو که مونده بکشم. زنگ زدم به دوست دخترم گفتم کجایی ؟ گفت : تو خیابونم. دارم برای تولدت کادو می خرم. بعد از چند دقیقه دوباره زنگ زد. گفت : تو خونه تنهایی ؟ گفتم : آره دیگه... اگه تنها نبودم که بهت زنگ نمیزدم ! خلاصه اومد .... ولی کس کش چون پریود بود ، لای پستونش گذاشتم. خیلی حال نداد !
چند تا از پسر ها هم خیلی مثبت و کمی پخمه و دست و پا چلفتی هستند و اصلا اصلا تو جو این کار ها نیستند. به طوری که حتی از سوراخ روی سی دی هم برداشت اشتباه می کنند ! دو نفرشون داشتند با هم حرف می زدند. یکیشون گفت : سی دی ها رو برام اوردی ؟ - سی دی ؟ سی دی چیه ؟ - سی دی یه چیزیه که یه سوراخ وسطشه. - نه...ببین درست توضیح بده ! سی دی یه چیز گرده که یه سوراخ هم وسطشه !
می بینید که این ها چقدر با هم تفاوت دارند ؟ کاری که برای یه نفر در سطح توهم و رویا است ، اون یکی خیلی راحت و عادی داره انجام میده. یه نفر هم مثل من سر در گم بین این دو تا مونده ! نه از انحراف زیاد خوشم میاد نه از پخمه بودن. دارم سعی می کنم که به چیزی که میخوام نزدیک بشم. باز هم ببخشید که این نوشته زیاد واضح بود !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 23:54 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
به پسر های تقریبا هم سن و سال خودم ، که توی خیابون با دختر های خوشگل دست در دست هم راه میرن و خودشون رو به هم می مالند حسودیم میشه.
وقتی میبینم پسره خیلی هم خوش قیافه و خفن نیست و دختره محکم خودش رو به پسره می چسبونه و دستش رو دور کمر و دست های پسره حلقه می کنه و باهاش حرف میزنه ، فکر میکنم چرا من تا حالا نتونستم مثل اون ها باشم. نمیدونم من چی از اون ها کمتر دارم. |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 14:9 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
تموم شد. رابطه ام با دختری که توی آموزشگاه رانندگی باهاش آشنا شده بودم فقط یک هفته ادامه پیدا کرد. بعد از اینکه چهارشنبه هفته پیش با هم خداحافظی کردیم ، پنجشنبه بهش چند تا اس ام اس دادم و جمعه بهش زنگ زدم. خیلی راحت و صمیمی حرف می زد. انگارخیلی وقته که همدیگه رو میشناسیم و تمایل خیلی زیادی به این دوستی داره. می گفت مسموم شدم. میخوان ببرنم بیمارستان و بهم سرم وصل کنند. دعا کن اینجوری نشه ، چون از سوزن می ترسم ! حدود یک ربع حرف زدیم و به خوبی و خوشی تموم شد. یکشنبه بهش زنگ زدم. بر نداشت. فکر کردم شاید سر کلاس باشه. اس ام اس هم بهش دادم که جواب نداد. دوشنبه عصر بهش زنگ زدم و باز هم بر نداشت. شک کردم. دو سه بار دیگه هم زنگ زدم و قطع کرد. بهش اس ام اس دادم و گفتم : چرا بر نمیداری ؟ چی شده ؟ گفت : دلیلش اینه که من اشتباه کردم و برای این جور کار ها ساخته نشدم. ازت خواهش می کنم دیگه نه تماس بگیر ، نه بیا آموزشگاه. ببخشید. اشتباه از من بود. امیدوارم منو بخشیده باشی. خیلی تعجب کردم. اصلا فکر نمی کردم یکدفعه اینقدر عوض بشه. بهش گفتم بذار زنگ بزنم یا چهارشنبه بیام آموزشگاه. گفت : نمیشه. مامانم فهمیده و چهارشنبه هم باهام میاد. گفتم: الان زنگ میزنم، گوشی رو بردار و خودت این ها رو بگو. زنگ زدم. گوشی رو برداشت. گفتم : چی شده ؟ چرا اینجوری می کنی ؟ گفت: ببین. من دیگه نمیخوام ادامه بدم. دیگه نه زنگ بزن نه پیغام بده. گفتم : چرا ؟ گفت : اصلا از این کارها خوشم نمیاد. اشتباه کردم گفتم: چه کاری ؟ مگه چی کار میخواهیم بکنیم ؟ گفت : دیگه نمی خوام ادامه بدم. خوشم نمیاد. مامانم هم فهمیده گفتم: از کجا فهمیده ؟ گفت: گوشیمو دیده. الان هم داره میاد. خداحافظ گفتم: باشه. خداحافظ چند تا اس ام اس دیگه به هم دادیم و دیشب تموم شد. امروز بهش اس ام اس دادم و گفتم : با اینکه من دلم نمیخواد ، ولی چون تو نمیخواهی دیگه نمیشه به زور ادامه داد. خوب فکر کن و اینقدر زود تصمیم نگیر. اگه واقعا میخوای تمومش کنی ، بگو. ولی اگه فکر می کنی راه برگشتی هست ، بذار بهت زنگ بزنم یا ببینمت. گفت: نه. من تصمیم خودمو گرفتم. تمومش کنیم بهتره. دوباره بهش اس ام دادم و گفتم باشه. ولی اگه تصمیمت عوض شد ؛ خبربده. من منتظرت هستم. دیگه جواب نداد و این تلاش بی حاصل توی کمتر از یک هفته تموم شد. هیس !! و تینای عزیز ! شاید همچین چیزی رو پیش بینی می کردید. دختر ها بد نیستند. ما اسیر فرهنگ و تفکر اشتباه خودمون شدیم. این رو به اون دختره هم گفتم. جای امیدواری هست که ایراد از من نبود و من کم نیاوردم. شاید اون به خودش اعتماد نداشت یا ترسیده بود. شاید این ها رو مامانش به گفته بود. به هر حال ، این کار شکست خورد. ولی من باز هم تلاش می کنم ! نمیخوام تسلیم این شرایط بیخود جامعه بشم. ولی نمیدونم کجا دنبال کس دیگه ای بگردم. شرایط مناسبی نیست. دختر ها و پسر ها همه جا از هم جدا هستند . اصلا چت نمی کنم. چون هیچ فایده ای نداره. از توی خیابون هم که نمیشه کسی رو گیر اورد ! (این قسمت رو قبلا به شوخی نوشته بودم ولی انگار جدی شده بود و خواننده ها فکر کردند میخوام برم از تو خیابون دختر پیدا کنم!) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 16:1 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
امتحان رانندگی رو هفته پیش قبول شدم.
توی نوشته های قبلی گفتم که یک دختر لاغر و ریز نقش دفعه اول اومد و قبول نشد. بار دوم هم که من قبول شدم اون قبول نشد. امروز دوباره امتحان بود. ساعت هفت و نیم صبح بلند شدم و رفتم آموزشگاه تا اون دختره رو فقط ببینم. یه مقداری شک داشتم. کی صبح به این زودی بلند میشه و میره آموزشگاه تا یک دختر که اصلا معلوم نیست میاد امتحان میده یا نه رو ببینه ؟ وقتی رفتم ، امتحان سری اول شروع شده بود. چند تا از پسر هایی که دفعه قبل رد شده بودند و اون پسره که دفعه پیش جلوم نشسته بود هم اومده بود. چون دیر اومده بودند ، سری دوم شده بودند و منتظر بودند تا امتحان سری اول تموم بشه. من هم اصلا نمیدونستم که اون دختره اومده و داره امتحان میده یا نه. پسر ها ازم پرسیدند : شما قبول شدی ؟ گفتم آره. گفتند پس برای چی اومدی ؟ الکی گفتم : دوستم داره امتحان میده ! (این قسمت رو از قبل پیش بینی کرده بودم و تمرین کرده بودم) کنار اون ها بودم و باهاشون حرف میزدم تا امتحان تموم بشه. حدود بیست دقیقه منتظر بودیم تا اینکه در باز شد و مردودی ها اومدند بیرون. اون دختره جزوشون نبود. نتونستم توی کلاس رو ببینم . در رو بستند تا قبولی ها برگه هاشون رو بگیرند و مدارکشون رو کامل کنند. بعد از یکی دو دقیقه ، همه از کلاس اومدند بیرون. اون دختره هم بود. من رو ندید و رفت توی بخش اداری تا برای امتحان شهر اسمشو بنویسه. پسرها به من گفتند : دوستت کو ؟ قبول شد ؟ گفتم : آره... اومد بیرون مثل اینکه .... . توی راهرو و کلاس شلوغ پلوغ شد ، سری دومی ها رفتند تو و دختره از بخش اداری اومد بیرون. من رو شناخت. سلام کردیم و گفت : شما قبول شدی ؟ گفتم : آره گفت: خوب الان برای چی اومدی ؟ گفتم : دوستم داشت امتحان می داد . مثل اینکه رد شد و رفت! قبولی ها باید می نشستند تا اسمشون رو صدا کنند. من هم الکی نشستم. یه خانم بغل دختره نشسته بود. صبر کردم تا اسمشو خوندند و پرونده اش رو گرفت و رفت برای امتحان شهر. اسم دختره رو هم خوندند و رفت پرونده اش رو گرفت و اومد بیرون. اونجا خالی شده بود و من هنوز نشسته بودم. دختره گفت : شما که دوستتون رفت ، برای چی نشستین ؟ گفتم : وایستادم ببینم شما قبول میشین یا نه ! با هم رفتیم کوچه بالایی ، کنار پارک که امتحان عملی می گیرند. شانس اوردم و اسمش نفر آخر بود. گفتم: اینها کارشون طول میکشه. بریم بشینیم. توی پارک فرصت خوبی بود. امتحان های عملی طول می کشید و وقت حرف زدن بود. از رشته اش و دانشگاهی که میره پرسیدم. کل کتاب آیین نامه رو خلاصه نویسی کرده بود و نشونم داد. بهش گفتم : امروز اصلا دوستم نیومده بود امتحان بده و من برای تو اومدم و.... بیشتر کسانی که قبل از ما بودند امتحان عملی دادند و رفتند. یک پسره که تو آموزشگاه با هم حرف زده بودیم قبول شد و اومد. نوبت دختره شده بود که امتحان بده. من پرونده اش رو گرفته بودم و اون دستش رو کرده بود تو ژاکتش که یخ نکنه ! پرونده اش رو دادم و گفتم : وقتی امتحان دادی و اومدی ، من اینجا منظرت هستم. گفت باشه. سوار شد و رفت. چند دقیقه گذشت. با اون پسره که اومده بود داشتم حرف میزدم که اومدند. همون دختر پشت فرمون بود. یه کمی جلوتر از ما وایستاد. پسره به من گفت : اون خانم با شما هستند ؟ خیلی حال کردم ! خودم رو زدم به نفهمیدن. گفتم : کدوم ...؟ افسره ...؟ منو صدا میکنه..؟!! گفت: نه... اون دختر پشت فرمون با شما هستند ؟ همون دوستتون هستند که منتظرش بودین ؟ گفتم: آها.. اون ! آره با منه ! دختره پیاده شد و داشت میومد طرف من. پسره بهم گفتم : از طرف من به دوستتون تسلیت عرض کنید ! دختره اومد. گفتم چی شد ؟ رد شدی ؟ گفت آره. پرونده اش رو ازش گرفتم که ببینم کجا رو اشتباه کرده. از کنار پسره رد شدیم و رفتیم. پسره هنوز داشت ما رو نگاه می کرد و کف کرده بود. این قسمت خیلی حال داد ! رفتیم آموزشگاه. یک جلسه تمرین براش نوشتند و اومدیم بیرون. داشتیم میرفتیم طرف اتوبان. جایی که مسیرمون از هم جدا می شد. از پل عابر پیاده رفتیم اون ور . شرایط خیلی حساس شده بود و داشتم کم میاوردم. گفت : مرسی... خیلی ممنون که اومدی.... گفتم: خواهش می کنم. .... دیگه نمی بینمت ؟ گفت : نمیدونم...! گیر کردم که چی بگم. گفت : اگه میخواهید میتونم شماره ام رو بهتون بدم. موبایلمو در اوردم که شماره اش رو بنویسم. گفت : بر عکس شده.... شما باید از من شماره بخواهین ! من هم شماره ام رو دادم بهش و گفتم : چه روزهایی هستی که بهت زنگ بزنم ؟ گفت: بیشتر روزها دانشگاه هستم. ولی یکی دو روز رو خونه هستم. گفتم : تلفن خیلی حال نمیده ! گفت: من بیرون نمیتونم بیام. البته میتونم....ولی خیلی کم. با دوستهام هم کم بیرون میریم. گفتم : خودت مشکلی داری یا خانواده نمیذارن ؟ گفت: خانواده که همیشه مخالف هستند. خودم هم خیلی خوشم نمیاد. الان که اینجا وایستادم دست و پام داره می لرزه ! گفتم: عیب نداره...... یکدفعه یک تاکسی اومد. گفتم : میخواهی با این بری ؟ گفت آره. خداحافظی کردیم و رفت تا سوار بشه. براش دست تکون دادم و گفتم بهت زنگ می زنم. وقتی رفت ، براش اس ام اس دادم و گفتم ببخشید که آخرش رو کم اوردم ! گفت: خواهش میکنم. اشکالی نداره بابا ! در کل ، با توجه به یه مقدار اوشکول بودن من ، این کار حرکت بزرگ و موفقیت آمیزی بود. میخوام ادامه اش بدم ولی فعلا نمیدونم چطوری ؟! شما میدونین ! ؟
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 15:38 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
من وقتی مهمونی میرم با همه دست میدم. چه مهمون ها غریبه با شند چه آشنا باشند چه دختر باشند چه پسر باشند و....
شاید عقده ای هستم. شاید دختر ندیده هستم و اینجوری میخوام عقده ام رو خالی کنم و بگم : آره...رفتم با فلان دختره دست دادم.... اگه دختری نخواد دست بده و من دستم رو دراز کنم ، تو رو دربایستی گیر می کنه و مجبور میشه دست بده. توی این تنگنای اجتماعی ؛ کاری از این فراتر فعلا نمی تونم بکنم !! واقعا بدبختیه. چه وضعیه این !
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 20:4 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز چهارشنبه بود. برای دومین بار رفتم امتحان رانندگی دادم. هم آیین نامه و هم عملی رو قبول شدم . آیین نامه رو از ۳۰ نمره ۳۰ شدم. خانم سرهنگ کف کرد. یک بار دیگه برگه رو صحیح کرد و گفت : عجیبه ! چرا دفعه پیش شیش تا غلط داشته و الان بدون غلطه ؟ اسمم رو خوند و پرسید : زیاد خونده بودی ؟ گفتم آره ! قبل از اینکه امتحان شروع بشه اون دختر لاغر و ریز نقش رو که هفته پیش رد شده بود و گریه کرده بود تو راهرو دیدم. توی امتحان باز هم رد شد. وسیله هاش رو جمع کرد و با ناراحتی داشت می رفت بیرون. میخواستم ببینم چرا دوباره رد شده.یه پسر خوب جلوم نشسته بود. به پسره گفتم : اون دختره رو صدا کن ! پسره با تعجب یه نگاه بهم کرد و شاید فکر کرد دوست دخترمه (چه توهمی!) . یواش صداش کرد و گفت : خانم... خانم... این آقا با شما کار داره ! بعد رفتیم برای امتحان عملی. یک دختر دیگه اونجا بود که بعد از پنج بار امتحان دادن تازه آیین نامه قبول شده بود. یه کم چاق و بد دهن بود. موهاش بور بود و از این خر پول های خفن بود که پولشون ازدرو دیوار بالا میره. می گفت: من پراید گیرم نیومد تمرین کنم. پراید کلاجش خیلی سفته. با ماشین خودمون رانندگی میکنم خیلی نرمه ... گفتم: ماشینتون چیه ؟ بی ام و است ؟! گفت: نه. پرادو داریم. امتحان عملی رد شد. گفتم چی شد رد شدی ؟ گفت: همه رو خوب رفتم. بعد بهم گفت دور یک فرمون بزن ، یکدفعه ریدم ! این سرهنگه هم خیلی عقده ایه سرش با کونش بازی میکنه ، ردم کرد !! اون دختره که آیین نامه رد شد چیز خوبی بود ، ولی متاسفانه پرید ! چون دیگه نمیبینمش. فعلا با همین کار های بی هدف باید جلو برم ببینم چی میشه. یکی از پیش دانشگاهی های پارسال مدرسه خیلی سعی میکرد تو آموزشگاه با یه دختر نه چندان قشنگ دوست بشه. چند روز پیش تو خیابون با یه دختر خیلی خفن دیدمش. ولی من به یدونه هم راضی هستم. قیافه هم نمیخوام بابا ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 8:52 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
خانم م عزیز ! سلام!
نظرات شما رو خوندم. به ایمیلی هم که زیر نوشته ها بود ایمیل داده بودم ولی مثل اینکه به دستتون نرسیده یا آدرس اشتباه بوده. به این آدرس ایمیل بدین : منتظرم ------------------------------------------------------------------------------ قم بیا... قم ! یک سری اتوبوس شخصی توی ترمینال هستند که خودشون مسافر میگیرند. امروز همونطور که منتظر اتوبوس بودم یه پسر حدودا ۱۷ ساله رو دیدم که کنار باباش بغل اتوبوس وایستاده و داد میزنه : قم بیا....قم...قم... !! حدود یک ربع اونجا بودم. پسره هر چند ثانیه یک بار همین رو تکرار می کرد و با بقیه راننده اتوبوس ها هم حرف میزد. واقعا این چه کاریه که آدم از صبح تا شب باید داد بزنه ؟ بابای این پسره چطوری دلش اومده بچه خودش رو مثل خودش بدبخت کنه ؟ اون پسره اصلا دلش به چی خوشه ؟! چه لذتی از زندگیش می بره ؟ حالا نه که من خیلی دارم حال می کنم !!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه پنجم آبان 1386ساعت 17:46 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز امتحان تئوری رانندگی داشتم که در صورت قبولی ، امتحان عملی هم می گرفتند. اما امتحان تئوری رو رد شدم. از ۳۰ تا سوال تستی ۶ تا رو غلط زدم در حالی که حد اکثر غلط های قابل قبول ۴ تا است.
من برای اولین بار بود که امتحان میدادم. موبایل ها و کتاب ها رو جمع کردند و امتحان شروع شد. توی کلاس ۱۸ نفر بودیم. تقریبا همه بار چندمشون بود امتحان می دادند. یک دختر کنارمن نشسته بود که برای بار دوم امتحان می داد. وقتی امتحان شروع شد ، هی به من می زد که بهش برسونم. دو تا سوال رو بهش رسوندم. اون قبول شد و من رد شدم ! یه دختر دیگه سمت راست نشسته بود که خیلی ساده و مظلوم بود. واقعا ازش خوشم اومد ولی چه فایده ! برگه اش رو که تصحیح کردند ، رد شد. با ناراحتی برگه اش رو گرفت و رفت بیرون. ما هنوز داشتیم امتحان می دادیم. بعد از یکی دو دقیقه ، با صورت اشک آلود اومد تو و موبایلش رو که جا گذاشته بود برداشت. تقریبا نصف کلاس رد شدند. وقتی اومدیم بیرون ، اون دختره که بهش رسونده بودم و قبول شده بود گفت : چی شد ؟ رد شدی ؟ گفتم : آره . ۶ تا غلط داشتم. خندید و رفت ! امتحان بعدی چهارشنبه هفته دیگه است. این نوشته ، به علت وجود چند دختر در این ماجرا برام جالب بود. اگر همه پسر بودند این نوشته هیچ ارزشی نداشت . همونطور که الان نداره !!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 21:4 توسط سعید
|
|
||