تبليغاتX
رابطه
رابطه ، خوب است !
امروز با دوستم رفتم دکتر ارتوپد.

دکتر خیلی خفن بود. با این که یک ساعت زودتر رفته بودیم ، دو ساعت هم معطل شدیم.

عکس های ستون فقرات من رو دید و درجه گذاری کرد.

گفت ۶۰ درجه کایفوز (خمیدگی ستون فقرات - قوز !) دارم و اگر به ۷۰ درجه برسه باید عمل کنم . درجه طبیعی ۲۰ تا ۴۰ درجه است.

گفت: چون رشدت کامل شده ، دیگه این مشکل خوب نمیشه. باید ورزش هایی رو که بهت گفتم انجام بدی که از این بد تر نشه.

عجب !! ببین چه بلایی سرم اومده بود و خبر نداشتم !

دوستم میگه از نظر ظاهری زیاد معلوم نیست. ولی کدوم دختری یا این وضع حال میکنه ! ؟ مشکل قوز بالا قوز شد ! !   اون موقع که فکر می کردم سالم هستم ؛ وضع ارتباطاتم اون بود. چه برسه به الان !

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386ساعت 19:47  توسط سعید  | 

وقتی آدم بخواد به چیزی برسه یا چیزی رو تجربه کنه ولی نتونه ؛ عقده ای میشه.

این نتونستن ؛ ممکنه به دو دلیل باشه. یا خود فرد مشکل داشته باشه و بی عرضه باشه ، یا جامعه مشکل داشته باشه.

وقتی خود آدم مشکل داشته باشه ، تقصیر خودشه و باید خودش رو اصلاح کنه تا عقده اش بر طرف بشه و به چیزی که میخواد برسه.

ولی اگه جامعه مشکل داشته باشه ، دیگه راهی نیست و طرف عقده ای میشه ! در این حالت میگن : اگه آب باشه ، فلانی شناگر ماهریه ، ولی آب نیست !

وقتی طرف عقده ای میشه ، دو حالت پیش میاد. یا خودش میفهمه که عقده داره یا نمیفهمه.

اگر نفهمه ، میشه مثل بسیاری از مردمی که دور و بر خودتون می بینید. میشه مثل دوستهای من. میشه مثل کسی که اصلا به خیلی چیز ها فکر نمیکنه.

ولی اگر بفهمه که عقده ای شده ، اون موقع به تکاپو میفته تا کمبودش رو بر طرف کنه. اگه سعی و تلاش درستی در این جهت نداشته باشه ؛ همونطوری عقده ای میمونه و به چیزی نمیرسه.

ولی اگه سعی و تلاش درست و دقیق داشته باشه ؛ میتونه دقیقا به هدف و عقده ای که داره برسه.

حالا سعی و تلاش صحیح چیه ؟

من با تحقیق و تفکر ! و سوال های عجیبی که از دوستهام و دیگران کردم ، تونستم تا اینجای این مساله رو جلو بیام . از اینجا به بعد رو چون خیلی سخته ، دارم روش فکر می کنم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386ساعت 15:37  توسط سعید  | 

موقع برگشت ، توی سرویس دانشگاه ، آهنگ گذاشته بودند و دختر ها داشتند جلو می رقصیدند.

من جلو نشسته بودم ولی هم کلاسی اون ها نبودم. اونقدر بی خیال بودم که بهم شک کرده بودند و چپ چپ نگاهم می کردند.

دو تا از پسرها اومدند و به من گفتند : شما میای عقب بشینی ، ما بیایم جلو !؟

ولی منصرف شدند و رفتند عقب. راننده به من اشاره کرد و در گوشم گفت: اون پسر ها چی می گفتند ؟    گفتم : هیچی... می خواستند جاشون رو با من عوض کنند .

وقتی حرفم با راننده تموم شد ، دیدم همه دختر ها رقصیدن رو ول کردن و خیره شدن به من. یکیشون که سر دسته بقیه بود ، اومد جلو و با ترس به من گفت :  آقا... شما حراست هستید ؟؟

با تعجب گفتم : نه بابا.... حراست چیه ! کی گفته ؟

دوستش گفت: این ها میخواستند برقصند ؛ ولی از شما می ترسیدند ، حالا خوبه می ترسیدند و این همه رقصیدند !!

راننده سرویس هم که مرد خوش ذوق و حدودا سی و پنج ساله ای بود ، جو گیر شده بود ، به دخترا که داشتند می رقصیدند نگاه می کرد و سرش رو تکون می داد و می خندید و می گفت ای بابا... !!   و یک جوری دنده عوض می کرد انگار داره هواپیما بلند می کنه !

ملت عقده ای هستند ! دیسکو نداریم ، مجبورند تو سرویس برقصند ! ( نه که من اصلا عقده ای نیستم !!) فرق من با اون ها اینه که من فهمیدم که عقده ای هستیم ، ولی اونها نفهمیدند !!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:35  توسط سعید  | 

اولین تجربه من چی بود ؟

به دلیل اختلاف سنی توی فامیل ما ، دختر پسر خاله من هم سن من بود. اسمش سارا بود. از بچگی با هم بودیم. ارتباط بین فامیل زیاد بود. با هم بازی می کردیم. کم کم بزرگ شدیم. ارتباط بین فامیل کم و کم تر شد و چند وقت به چند وقت یا توی مهمونی ها و مجالس همدیگه رو میدیدیم.

کم کم فهمیدم که ازش خوشم میاد. سارا دختر خیلی خوشگلی نبود. هیکل خیلی جذابی هم نداشت. قدش از من کوتاه تر بود. برای همین فکر می کردم که این دختر فقط به چشم من جالب اومده و ازش خوشم اومده.

هر چقدر که می گذشت بیشتر ازش خوشم میومد و بهش علاقمند تر می شدم. چند بار با هم رفیتم بیرون. ولی پسر های فامیل و تمام فامیل فهمیده بودند و تابلو شده بودیم. تقریبا دیگه همه می دونستند که من از سارا خوشم میاد . به نظر اونها این کارها چیز بدی نبود ، ولی من دلم نمی خواست کسی بفهمه.  حتی مادرم هم فهمیده بود.

تا اینکه یک روز وقتی فقط خانواده ما و اون ها خونه یکی از فامیل ها مهمون بودیم ، برای اینکه کسی صدامونو نشنوه ، کشیدمش توی بالکن و بهش گفتم :  ببین ! من ازت خوشم اومده. دوستت دارم.

خیلی تعجب کرد. مثل اینه حرف خیلی عجیبی بهش زدم. چند دقیقه ساکت بود و داشت فکر می کرد.

گفت : ببین ... داری اشتباه می کنی. باید تمومش کنیم.

گفتم : چی رو تموم کنیم ؟ مگه من از تو خیابون باهات دوست شدم که تمومش کنم ؟

گفت : نه... من برای خودت میگم. نمیخوام بیشتر از این به من فکر کنی و اذیت بشی. به خاطر خودت میگم که اگه این جور فکر کردن رو تموم کنی بهتره.

یه مقداری حرف زدیم ولی من منظورش رو کامل نفهمیدم.

چند وقت گذشت.... تا اینکه گفتند میخواهیم به آمریکا مهاجرت کنیم. فامیل های مادری اش اونجا بودند و وضع مالی شون هم خوب بود.

می گفتند و می گفتند و هیچ خبری نبود. حتی بچه ها رو هم توی مدرسه ثبت نام کرده بودند. من و سارا اون سال به پیش دانشگاهی می رفتیم. سارا آموزشگاه بعثت می رفت و شب و روز درس می خوند. دیگه توی هیچ مهمونی و مراسمی نمیومد. فکر می کردیم که از رفتن به آمریکا منصرف شدند.

نزدیک های دی ماه بود که یکدفعه خبر دادند که یک هفته دیگه پرواز دارند و میخوان برن. یه کم شوکه شدم. ولی انتظارش رو داشتم.

هر روز یکی از فامیل ها دعوتشون می کرد و باهاشون خداحافظی می کرد.ند شب آخر که فرداش میخواستند برن ، ما رفتیم خونه خاله ام تا باهاشون خداحافظی کنیم. من حالم خوب نبود. ناراحت بودم. وقتی رفتیم سارا اونجا نبود. رفته بود کلاس زبان. روز آخر هم دست از سر کلاس هاش بر نمیداشت.

خیلی اعصابم خرد شد. چون پروازشون نصفه شب بود و ما نمی رفتیم فرودگاه. دیگه نمی دونستم چی کار کنم که خوشبختانه نمیدونم چرا ، پدر و مادرم تصمیم گرفتند که برای بدرقه بروند فرودگاه.

شب که رفتیم  خونه سر و وضعم رو درست کردم و دوربین فیلمبرداری رو هم شارژ کردم.خیلی قاطی کرده بودم و با خودم کلنجار می رفتم.

ساعت ۱ شب رفتیم فرودگاه. شب سرد و خشنی بود. اتوبان ها خلوت بود و خیلی سریع رسیدیم. هنوز نیومده بودند. بعد از چند دقیقه همه فامیل با هم اومدند. همه پسر خاله هام هم بودند.

سارا تیپ خیلی خفنی زده بود. پالتوی بلندی پوشیده بود که توی نگاه اول اصلا نشناختمش. رفتم جلو و باهاش دست دادم. نگاهش عوض شده بود.

بعد از چند دقیقه چند تا پسر اومدند. من نمیشناختمشون. بعد از مدتی چند تای دیگه اومدند. ازشون پرسیدم : شما از فامیل هاشون هستید ؟ گفتند : نه... ما اومدیم باهاشون خداحافظی کنیم  ما اصلا برای سارا نیومدیم ها !!! و می خندیدند.

تعداد پسر ها به حدود ۱۵ تا رسید و همه دور سارا جمع شده بودند. من واقعا کف کرده بودم . یعنی سارا این همه دوست پسر داشته ؟؟  تازه معنی حرفشو فهمیدم. تازه فهمیدم که چرا گفته بود به من فکر نکن و خودت رو اذیت نکن. همینجوری هاج و واج مونده بودم. تازه فهمیده بودم که سارا با نوع حرف زدن و رفتارش ، نه فقط من رو بلکه همه پسر ها رو جذب می کنه.

یکی از پسر ها گفت : شما فامیلشون هستی ؟   گفتم آره.  با تعجب گفت : پس چرا توی پارتی خداحافظی نبودی ؟

اصلا نمی دونستم کدوم مهمونی رو میگه. هم ناراحت بودم هم عصبانی.  بلند گفتم : نمیدونم... حتما من رو  اصلا آدم حساب نمی کنند که دعوتم کنند. 

ازشون دور شدم. نمیتونستم اون صحنه هایی رو که میدیدم باور کنم.

ساعت ها سریع گذشتند و وقت رفتن شد. دوست پسر هاش خداحافظی کردند و رفتند. بالاخره سارا رو تنها گیر اورده بودم و داشتم باهاش حرف میزدم که یکدفعه چشم هاش پر از اشک شد و دیگه نتونست حرف بزنه. انگار تازه یادشون اومده بود که میخوان برن.

همه همدیگه رو بغل می کردند . همه گریه می کردند غیر از من. تا حالا گریه کردن سارا رو ندیده بودم.

وقت کم بود و سریع داشتند با همه فامیل خداحافظی می کردند.

سارا اومد طرفم و همدیگه رو بغل کردیم. برای آخرین بار صورت خیسش رو بوسیدم و همونجوری که تو بغلم بود بهش گفتم : من دوستت داشتم ولی تازه همین الان فهمیدم که چه خبره....

گفت: امیدوارم بعدا بفهمی باهات چی کار کردم. خوشحالم که این ها رو فهمیدی.

اون ها رفتند و همه چیز تموم شد. تجربه بزرگی بود. من به خیال خودم بهش علاقمند شده بودم و نتیجه اش رو هم دیدم. فعلا از بعضی از دوستهام که تازه دارند عاشق فامیلهاشون میشن چند قدم جلوترم.

رابطه چیز پیچیده ای است. راحت نیست !

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 1:0  توسط سعید  | 

توی اتوبوس با دوستم میومدیم. یکدفعه پسر خالم رو با یکی از آشناها دیدم .

سلام و احوالپرسی کردیم. چون دوستم دین من رو نمی دونست یواش به فامیلمون گفتم فارسی حرف بزنه که تابلو نشه !

توی راه پسر خاله ام با دوستش هی بلند می شدند و برای دختر ها دست تکون می دادند ، تیکه می انداختند ، سوت می زدند و خیلی ضایع بازی در می اوردند.

بهشون گفتم : بابا این کارا چیه شما می کنید ؟ مثلا ما باید با جنبه تر باشیم ، چرا اینقدر عقده ای بازی در میارین !؟

گفتند : چه ربطی داره ! شرایط جامعه اینجوریه .... دختر نیست... گیر نمیاد !

 

پس فکر من درست بوده . عقده ای شدن و موفقیت در مسائل ارتباطی به دین بستگی نداره. به جامعه بستگی داره. من هیچ فرقی با بقیه ندارم. مردم عقده ای و ندید بدید و بی جنبه و دختر ندیده هستند ؟ من هم هستم !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 19:51  توسط سعید  |