تبليغاتX
رابطه
رابطه ، خوب است !
ساعت سه من دارم حاضر میشم که برم باشگاه. همین که میخوام موهام رو شونه کنم ، موبایلم زنگ میزنه.

آره ! خودشه ! میگه من یه کاری بیرون دارم. وقت داری با هم بریم ؟

من هم سریع میگم آره... کی میرسی اینجا ؟ میگه الان تو راهم بیا پایین.

وسایلم رو بر میدارم و میرم پایین. تا از در میام بیرون ، یک پراید کثیف می پیچه توی کوچه و جلوم ترمز میکنه. صدای سیستمش هم مثل همیشه هوا است !

ساک رو میذارم عقب و خودم میشینم جلو. سلام و احوالپرسی می کنیم و با هم دست میدیم. تریپش قشنگ تر شده. صدای ضبط رو کم می کنم و میگم : ماه محرمه ، بهمون گیر میدن . حالا من هیچی ، تو که مسلمونی مثلا !

پایین مانتوش چروک شده. براش صافش می کنم و میگم : مانتوت خراب نشه یه وقت !!    می خنده و راه میفتیم.

بهش میگم: خوب... حالا کجا میخواستی بری ؟  

میگه: کارواش !

میریم به نزدیک ترین کارواش اتوماتیک. ولی دستگاه هاش خرابه. میگم : من عجله ندارم . اگه کارواش دیگه ای رو میشناسی بریم اونجا.

ولی مثل اینکه یه کمی دیر گفتم. چون مجبور میشیم وسط چهارراه به طرز عجیب و خطرناکی دور بزنیم و بریم یه کارواش دیگه.

توی راه هم حرف می زنیم. چرت و پرت و اتفاق های گذشته و.... رو به هم می بافیم تا میرسیم. این کارواش اتوماتیک نیست. دستیه. توی کارواش خیلی شلوغه. حدود ۴۵ دقیقه معطل میشیم.

همش ازم معذرت خواهی می کنه و میگه ببخشید که اینقدر طول کشید....باشگاهت دیر شد....

میگم نه بابا عیب نداره . عجله که ندارم.

بعد از اینکه کارمون اونجا تموم میشه ، سریع حرکت می کنه تا منو برسونه. بهش میگم : حالا چرا اینقدر تند میری ؟

میگه : میخوام ماشین خشک بشه !!

کمتر از ده دقیقه دیگه میرسیم دم باشگاه. ازش خداحافظی می کنم و بهش میگم :

راستی محمد ! این کاپشن بلنده رو چند خریدی ؟

میگه : از هاکوپیان گرفتم ۶۵ تومن !     میگم: پس دکمه هاش رو نبند که از پشت شبیه مانتو میشه !!

و ای کاش که همه چیز بر عکس بود !!

 

به سبک نوشته های وبلاگ هیس !! عزیز ؛ قاصدک در باد

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 21:36  توسط سعید  | 

چند وقته که موضوع زیر رو کشف کردم !

بدن انسان با هیچ جسمی غیر از خودش سنخیت ندارد.

یعنی چی ؟  یعنی بدن انسان با تمام اشیا - هر چند به نظر راحت و جذاب بیایند - در تضاد است. نرم ترین رخت خواب ها ، راحت ترین صندلی ها و مبل ها و لباس ها ، لذت بخش ترین استخر ها و با طراوت ترین عطر ها و کرم ها هم در نهایت می توانند انسان را خسته کنند و جسم را آزار دهند. هیچ کدام از آن ها بر خلاف ظاهرشان با بدن تجانس و سازگاری ندارند. چون از ذات و نوع یکدیگر نیستند.

انسان ، با ساختن و هر چه پیشرفته تر کردن این وسایل سعی می کند در خود احساس راحتی بیشتری ایجاد کند. راحت تر بخوابد ، بنشیند ، احساس کند و زندگی کند.

اما انتهای این راحتی کجا است ؟  تمام این وسایل و اجسام ، سعی در شبیه سازی و پر کردن جای چه چیزی را دارند ؟

جالبه !؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 23:9  توسط سعید  | 

توی تلویزیون گفت که یک آدم بزرگ گفته :    برای داشتن چیزی که تا به حال نداشته اید ، باید کسی باشید که تا به حال نبوده اید.

یعنی برای داشتن دوست دختر که من تا به حال نداشته ام باید مثل کس دیگه ای باشم . باید کارهای بقیه رو بکنم.

باید برم به دختر ها تیکه بندازم. پر رو بازی در بیارم. پیش اون ها لوس بازی در بیارم و باهاشون چرت و پرت بگم و بخندم. بامزه بازی در بیارم. حرفهای مفت و خنده دار بزنم که اون ها بخندند. جلوشون کم نیارم. قیافه بگیرم. الکی پز بدم. تیز بازی در بیارم. آمارشون رو در بیارم و به خودشون بدم . تا یک نفر از من خوشش بیاد و با هم دوست بشیم.

ولی من از این کارها خوشم نمیاد. واقعا میشه بدون این کارها هم به این هدف خطیر رسید !؟

من همش دنبال تفاوت می گردم. همش دنبال راه بهتر و صحیح تر هستم. دلم میخواد با بقیه فرق داشته باشم. کارهایی که بقیه انجام می دهند رو من انجام ندم. دقیقا هر کاری رو که بقیه انجام می دن من سعی می کنم انجام ندم !

چون فکر می کنم ایرانی ها چون از بچگی از جنس مخالف دور نگه داشته شده اند ، این روابط رو به طور اصولی و صحیح یاد نگرفته اند. برای همین ، هر وقت دختر و پسری رو با هم می بینم ، یا به روش ها و کارهای بقیه برای پیدا کردن دوست دختر نگاه می کنم به خودم میگم:

نه ! این اصلش نیست ! اگه من هم این کار رو بکنم پس با بقیه چه فرقی دارم ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:9  توسط سعید  | 

دیروز بعد از دانشگاه با یکی از دوستهام رفته بودیم پارک ملت برف بازی !

یکی از دوستهای خیلی صمیمی دبیرستانم رو که فوق العاده بچه ننه و لوس بود ، با دوست دخترش اونجا دیدیم.

و این مهر تایید دیگری بر اوشکول بودن نویسنده این نوشته است !

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 13:31  توسط سعید  | 

امروز توی آسانسور یک پاساژ ، دو تا دختر تقریبا همسن من بودند که یکیشون داشت با خواهش به دوستش می گفت :

ببین ... من رو با یکی از دوست های سیاوش دوست کن ! با یکی از اون خوب ها ، از اون آدم حسابی ها ....

یعنی واقعا دختر ها هم از این دغدغه ها دارند ؟ اون ها که اگه یک دقیقه برن تو خیابون صد تا ماشین براشون بوق می زنه و این همه پسر دنبالشون هستند چه مشکلی برای دوست شدن با یک پسر دارند ؟ پسر خوب و آدم حسابی از نظر اون ها چه پسریه ؟

موقع برگشتن هم دوستهام داشتند با موبایل حرف می زدند و حواسشون نبود. هوا هم مه آلود بود. توی اتوبان یک ماشین داشت دنده عقب میومد که اگه یک لحظه نمی دیدمش و ترمز نمی کردم الان به ملکوت اعلی پیوسته بودیم و آرزوی داشتن دوست دختر رو به گور برده بودم !!

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:30  توسط سعید  | 

ما هفت ساله که توی آپارتمانی که الان هستیم زندگی می کنیم . (خونه اجاره است!)

وقتی اومدیم اینجا ، من کلاس دوم راهنمایی بودم. همسایه پایینی ما یک دختر داشت که یک سال از من کوچکتر بود. اسمش پریسا بود و دختر خیلی خوب و تقریبا خوش چهره ای بود. اون موقع روابط بین همسایه ها صمیمی تر بود ، خانواده ها بعضی وقت ها خونه همدیگه می رفتند و زیاد همدیگر رو می دیدیم.

پریسا وقتی بچه بود ، بر اثر بر گشتن کتری آب جوش پشت پاهاش سوخته بود و از این بابت خیلی ناراحت بود. یک بار با هم رفته بودیم ولیعصر تا مایوی بلند بخره ، چون با دوست هاش به استخر می رفت و نمیخواست کسی این موضوع رو بفهمه .

اون ها دو سال بعد از این ساختمان رفتند. ولی ما اینجا موندیم. دیگه ازشون خبری نشد. از اون موقع تا الان پنج سال گذشته.

امروز عصر با دوستم از بیرون میومدیم. سر اتوبان که راه ما از هم جدا می شد ، از تاکسی پیاده شدم و داشتم میومدم خونه. هوا خیلی سرد بود و داشتم سریع راه می رفتم. از دور یک پژو ۲۰۶رو دیدم که نزدیک های خونه ما پارک شده بود. چراغ راهنمای ماشین چشمک زد و درهاش باز شد.

یک زن و یک دختر از خونه ما اومدند بیرون و داشتند می رفتند طرف ماشین. اول نشناختمشون. ولی وقتی کمی بهشون نزدیک شدم یک لحظه جا خوردم.

پریسا بود با مادرش . از کنار من رد شدند و هیچ کدومشون من رو نشناختند. پریسا تقریبا هم قد من و خیلی قشنگ شده بود. همونجا وایستاده بودم و داشتم نگاهشون می کردم. سوار ماشین شدند و دور شدند.

خیلی اتفاق جالبی بود.

تازه یادم افتاد که با سرایدار ساختمون خیلی صمیمی بودند و اومده بودند اون رو ببینند.

ای کاش من یک دقیقه زودتر می رسیدم . توی همون مدت می تونستم با پریسا وارد مذاکره بشم ! ، چون از قبل می شناختمش و می دونستم چی به چیه . (چه عجب تو یه مورد من احساس توانایی کردم!)  ولی فعلا نشد !

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 18:31  توسط سعید  | 

یکی از دوست های خیلی خوب و سر به راه و درس خون من (مثل خودم!!!) که تقریبا دین دار و متعهد است ! دیشب جو گیر شده بود .زنگ زد و گفت بیا با ماشین بریم دختر بلند کنیم !

ماشینشون یک پراید تر و تمیزه که چند هفته پیش با هم رفتیم و یک سیستم صوتی خفن هم روش نصب کردیم.

من هم که از اون جو گیر تر !  ، گفتم بیا بریم.

با شیوه رانندگی نمایشی دوستم ! در حالی که صدای آهنگ رو هم بلند کرده بودیم و همه چپ چپ نگاهمون می کردند ، رفتیم تا ببینیم کسی رو گیر میاریم یا نه. اصلا قصد تیکه انداختن یا مزاحم کسی شدن رو نداشتیم.

کل خیابون ولیعصر و شهرک غرب و شریعتی و... رو زیر و رو کردیم و هیچ غلطی نتونستیم بکنیم ! فقط تونستیم برای چند نفر بوق بزنیم که اون ها هم فکر کردند ما مسافر کش هستیم ، و چند تا دختر جالب دیگه رو هم که در جهت مخالف خیابون بودند ، به خاطر یک طرفه بودن خیابون از دست دادیم !!

یک مقدار هم بد موقع رفته بودیم.آخه دختر ۱۸-۱۹ ساله ، ساعت ده و نیم شب تنها میاد تو خیابون چی کار کنه ؟!

خلاصه ، یه کم ضایع شدیم و به این نتیجه رسیدیم که این کار تخصص بیشتری میخواد که ما هنوز نداریم.

شاید دخترها منتظر ماشینهای مدل بالایی هستند که چند تا پسر خیلی خفن توش نشسته اند و بهشون تیکه می اندازند و چرت و پرت میگن. مگه نمیشه خیلی مودبانه تر این کار رو انجام داد ! ؟  برای همین فکر کرده اند ما مسافر کش هستیم !؟

عکس من و دوستم. همون شب. اگه گفتید کدوم منم ؟

عکس من و دوستم

( سمت راستی من هستم و سمت چپ محمد ، دوستمه)

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 20:20  توسط سعید  |