تبليغاتX
رابطه
رابطه ، خوب است !
دو شب پیش حدودا بیست نفری شام رفتیم بیرون که سوزان (همون دختره!) هم با ما بود.

یک رستوران توی ونک بود که ما تقریبا همه فضای اونجا رو گرفته بودیم. سوزان از من دور نبود ولی از بس شلوغ بود و همه سر و صدا می کردند ، زیاد نشد باهاش حرف بزنم.

 وسط کار برق هم رفت و چند تا لیوان هم توی تاریکی خرد شد و تا برق اومد و غذاها رو آوردند و خوردیم ساعت نزدیک یک نصفه شب شد و قبل از اینکه بیرونمون کنند خودمون رفتیم بیرون !

وسط خیابون همه داشتند از هم خداحافظی می کردند و یک ماشین گشت پلیس هم وایستاده بود و انگار مراقب ما بود.

دقیقا همون کاری رو کردم که توی پست قبلی گفته بودم! ؛  دست سوزان رو گرفتم و از بین جمعیت کشیدمش بیرون و بهش گفتم که یک کار مهم باهاش دارم که اینجا نمیشه گفت. و ازش پرسیدم فردا با ما میاد کوه ؟   گفت آره.

 گفتم : پس فردا بهت میگم ! یه ذره تعجب کرد و خداحافظی کردیم و اومدیم.

دیروز صبح قرار گذاشته بودیم بریم دار آباد. دو تا پسر و سه تا دختر بودیم. سوزان با یکی از دوستهای صمیمی اش اومده بود که یک لحظه ازهم جدا نمی شدند !

اونجا بیشتر کسانی که از بغلمون رد می شدند ما رو نگاه می کردند. زیاد تابلو نبودیم ولی احتمالا مردم نمی تونستند ارتباط بین ما رو درک کنند !  حتی یک مرد میانسال شوخ طبع وسط های راه به ما گفت: آفرین ... کوهنوردی کار خیلی خوبیه... به آدم انرژی میده ... مخصوصا شما نوجوون ها که صورتتون رو با تاید شستین !! شما با هم فامیل هستین ؟

گفتیم : نه !

گفت: پس دختر بازیه ... !

گفتیم : نه . اصلا !

یارو تعجب کرده بود و گفت : به هر حال موفق باشین !

نزدیک یک ساعت و نیم رفتیم بالا و یه چیزی اون بالا خوردیم و چند دقیقه نشستیم و اومدیم پایین و اصلا و ابدا وقت نشد در این باره چیزی به سوزان بگم. چون همیشه پنج نفری با هم بودیم و در گیر بالا رفتن و پایین اومدن و زمین خوردن بودیم.

دیروز وقعا نمی خواستم اصل موضوع رو بهش بگم. چون وقتش نبود. فقط میخواستم یه ذره فکرش درگیر بشه و منظورم رو تا حدودی بفهمه. آخر های راه که مسیر یه مقدار صاف شده بود و سه نفر دیگه از ما عقب مونده بودند بهش گفتم : راستی ... من کارت داشتم !

گفت: آره... خوب چی کار داشتی ؟

گفتم: میتونی حدس بزنی چی کارت دارم ؟

- آره !

- چی ؟

- بهتره نگی !

گفتم: یعنی تو این همه طرفدار داری ؟

گفت: نه.... منظورم این نیست . اگه کاری که با من داری همون چیزیه که من حدس زدم ، اگه درباره مسائل ارتباطیه ، اگه نگی بهتره.

- چرا ؟

- دیگه از این کارها خسته شدم. شاید دیگه موسسه هم نیام. البته ببخشید که دارم باهات مخالفت می کنم.

- با چی مخالفت می کنی ؟

- با پیشنهادت !

- ولی من که هنوز چیزی نگفتم ! شاید حرف من با بقیه فرق داشته باشه.

گفت: خوب چرا نمیگی ؟

گفتم : اینجا جاش نیست !

دیگه چیزی نگفت. سوار ماشین شدیم و با اینکه شماره اش رو از قبل داشتم (ولی از خودش نگرفته بودم!) ، شماره رو پاک کردم و وسط های راه خودم شماره اش رو ازش گرفتم. البته جلوی دوستش ، چون دیگه چاره ای نبود !

بهش گفتم بعد از این چند روز - که با مراسم خاص و دید و بازدید های خانوادگی مصادف شده و همه درگیر کارهای خودشون هستند - ، بهش خبر میدم که ببینمش.

البته اینقدر هم که من تعریف کردم خشک نبودیم. توی راه با اینکه این حرف ها رو بهش زده بودم ، ولی لال نشده بودیم ! مثلا می گفت : امتحان نقشه کشی اون ها تو دانشگاه ،  ۶ ساعت طول میکشه و بعد از امتحان تا چند روز کمر درد و گردن درد داره و نمیتونه صاف راه بره !

فعلا همین !

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 17:39  توسط سعید  | 

اول دختر های توی خیابون :

اول اینکه من دختر های زیادی رو توی خیابون ، پاساژ و... می بینم و ازشون خوشم میاد. بیشتر وقت ها هم این دختر ها با خانواده و مامان و باباهاشون یا افراد دیگه هستند . دختر هایی که من ازشون خوشم میاد خفن نیستند. تریپ تقریبا مثبت و متوسطی دارند و الزاما خوشگل هم نیستند ! بعضی وقت ها که با دوستهام هستم و این دختر ها رو بهشون نشون میدم میگن : این دیگه چیه بابا.... !!

این دختر ها  اهل تیکه انداختن و ضایع بازی هم نیستند.

حالا با همچین دختری و توی همچین شرایط زود گذری چطوری می تونم ارتباط برقرار کنم ؟

 

مساله دوم اینه که آیا همه دختر ها ناز می کنند ؟ آیا باید پاپیچ اونها بشم ؟

اگه این وبلاگ رو خونده باشید می بینید که تا الان من با دو تا دختر دوست شدم و با هر کدوم هم حدود یک هفته دوست بودم ! یعنی به محض اینکه مشکلی پیش اومده یا طرف ابراز نارضایتی کرده یا مثلا یک قرار نا موفق داشتیم و دختره گفته : دیگه به من زنگ نزن و... !    من دیگه اصرار نکردم و سریع خودمو کشیدم کنار . در صورتی که اگه یک نفر دیگه بود اونقدر به این دختر ها زنگ می زد و بهشون گیر می داد تا مخشون رو بزنه و بکشونه سر قرار .

یعنی من از اصرار کردن و ناز کشیدن و ... خوشم نمیاد. آیا باید خوشم بیاد ! ؟

 

مساله سوم : دختر خوبی که با روش بد بدست بیاد :

من بعضی وقت ها دنبال دختری می گردم که وقتی بوق می زنم سوار ماشین بشه و در عین حال دختر خوبی هم باشه ! می دونید که دختر هایی که اینجوری سوار میشن معمولا چیز جالبی برای من نیستند و من هم نه عرضه سوار کردن چیز خفن رو دارم و نه از اینجور آدم هایی خوشم میاد. پس عملا کسی نمی مونه که هم دختر خوبی باشه و هم وقتی براش بوق می زنی سوار بشه !

یا اینکه به یک دختر خوب یا همون چیزی که من دنبالشم نمیشه علامت داد و چشمک زد یا پرید جلوش و بهش شماره داد . مگر اینکه قیافه من اونقدر مثبت باشه که اون دختر واقعا بفهمه که من با بقیه فرق دارم و همچین چیزی هم ابدا از روی قیافه و تیپ مشخص نیست. پس اون دختر خوب رو نمیشه با روش هایی که بقیه اجرا می کنند به دست آورد.

 

مساله چهارم : رسیدن ناخودآگاه به اهدافی که اصلا من دنبالشون نیستم !

شاید باورتون نشه یا به من بخندید اگه بفهمید که من بیشتر جاهایی رو که رفتم و مکان هایی رو که عضو شدم ، به خاطر پیدا کردن دختر بوده ! وقتی که از فامیلمون شنیدم که جایی به اسم سازمان دانشجویان تهران وجود داره ، رفتم اونجا و عضو شدم و با پسر ها و دختر هایی هم که اونجا هستند آشنا شدم. بعد از یک مدت که تقریبا با همه آشنا شده بودم و با هم بیرون هم می رفتیم ، یک شب توی رستوران خانه هنرمندان تهران ، یکی از دختر ها به من پیشنهاد عضو شدن توی انجمن مدیران این سازمان رو داد. و توی این مورد هم کمی رفتم جلو ، ولی خیلی سریع فهمیدم که اصلا من به درد عضو شدن توی توی انجمن مدیران اونجا نمی خورم. یکدفعه به خودم اومدم و دیدم که من برای یک هدف خیلی سطحی و شاید به نظر شما بیخود ! یعنی پیدا کردن دختر وارد این سازمان شدم و نه تنها به اون هدف نرسیدم ، بلکه به یک هدف به ظاهر بهتر رسیدم. در صورتی که این اصلا اون چیزی نبوده که من از اول می خواستم !

یا وقتی با یکی از اعضای یک نشریه که اتفاقا اون هم دختر بود ، باز هم رفتیم سر عضو شدن من توی هیئت مدیره اونجا بحث کردیم ، (که توضیح اون هم توی این وبلاگ هست) من دقیقا می دونستم که نه قراره با اون دختر دوست بشم ، نه هدف من رفتن توی هیئت مدیره اونجا بوده. شاید اونقدر ظاهر من با باطنم فرق داره که اصلا هیچ کس متوجه هدف کثیف من نمیشه !!  ولی این ها اصلا دلیل نشد که من پیشنهاد های اون ها رو رد کنم. یعنی توی این سازمان و اون نشریه و.... تا اونجا که بتونم فعالیت می کنم (با اینکه عضو هیئت مدیره هیچ کجا نشدم) ولی فعلا دارم میرم جلو.

ولی مشکلی که هست اینه که من اصلا ربطی بین کاری که دارم می کنم و هدفی که داشتم نمی بینم ! شاید هنوز زوده که من به هدفی که داشتم برسم. شاید هدفی که من دارم یک چیز بلند مدته که به این زودی ها یا حد اقل با این وضع من نمیشه بهش رسید.

پسری که با هدف دختر بازی بلند میشه میره توی فلان سازمان فعالیت میکنه ، ازش انتظار میره که همش دور و بر دختر ها باشه و تابلو بازی دربیاره. در صورتی که من اینجوری نبودم ! از کاری که من میخوام بکنم فقط خودم خبر دارم. از هر دختری که خوشم میاد باهاش کمتر حرف می زنم . شاید احتیاط می کنم یا میخوام سعی کنم خیلی مودبانه و صحیح برم جلو.

 

مساله خیلی مهم پنجم : از کجا آوردی ؟!

وقتی یکی از دوستهام یا هر کس دیگه ای رو با دوست دخترش می بینم اولین سوالی که به فکر می رسه و بعدا از پسره می پرسم اینه که این دختره رو از کجا آوردی ؟

جواب ها هم مثل این ها است : 

یک رو تو خونه نشسته بودم که یک نفر زنگ زد و من مخش رو زدم و باهاش دوست شدم ….

شماره اش رو از یکی از دوستهام گرفتم و…….

این دوست دختر یکی از دوستهام بوده که با اون به هم زد و به من پیشنهاد دوستی داد و……

از توی چت …….

این دوست یکی از فامیلهامون بود که کم کم با هم آشنا شدیم و…..

این ها روش های غیر منطقی است. روش غیر منطقی روشی است که الگوی مشخصی نداشته باشه یا دقیقا قابل تکرار و تقلید نباشه. مثلا پیدا کردن دوست دختر از توی دانشگاه یک روش منطقی است . چون هر کسی می تونه این کار رو تکرار کنه.

ولی این که من توی خونه نشسته ام و یک نفر زنگ می زنه و … اصلا چیز ثابتی نیست. من چقدر توی خونه منتظر بشینم تا یک نفر زنگ بزنه و من باهاش دوست بشم ؟ ( تا حالا دو – سه نفر هم اینجوری به من زنگ زده اند و بر اثربی تجربگی من پریده اند !) ولی در کل این یک روش شانسیه .

 

مساله ششم : چرا به من پیشنهاد های خفن داده نمی شه ؟

تا حالا هزار بار از دوستهام شنیده ام که میگن : آره… یکی از دوستهام زنگ زد و گفت بیا پارتی و من نرفتم….. خوشم نمیاد….

و من میدونم که دروغ نمیگن. واقعا همچین پیشنهاد هایی و حتی خفن از این ها هم بهشون داده میشه و قبول نمی کنند. پس چرا همچین پیشنهاد هایی به من داده نمیشه ؟

برای اینکه من دوست خفن ندارم !  همه دوست های من مثل خودم و بهتر و مثبت تر از من هستند و تا حالا پاشون هم به همچین جاهایی نخورده.

با اینکه مهمونی ها و مراسم خودمون از نظر ظاهری چیزی از پارتی کم نداره ، ولی هیچ ربطی هم به هم نداره !  یعنی من باز هم دلم میخواد همچین جاهایی برم. اگه بهم پیشنهاد داده بشه ! (اصلا کی بدش میاد ؟!)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 21:25  توسط سعید  | 

بابا چه وضعیه این !

من این همه خودم رو کشتم و سعی و تلاش کردم ، حالا به یه دختر که تازه هم دین خودمم هست نمی تونم پیشنهاد بدم .....

دفعه بعد که ببینمش ، حتی شده از لای جمعیت ، از توی کنسرت ، از سر میز شام  و.... می کشمش بیرون و این رو بهش میگم .

آخه تا کی فقط دستش رو فشار بدم و بگم سلام ! خداحافظ !

اگر چه نتیجه این پیشنهاد هم اصلا معلوم نیست و هیچ تضمینی بهش نیست .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 20:50  توسط سعید  | 

دیشب توی همون جای قبلی کنسرت پاپ بود. در کل چرت و پرت بود ! دختری که فعلا ازش خوشم اومده هم اونجا بود. ولی غیر از سلام و احوالپرسی و حرف های معمولی ، چیز دیگه ای نتونستم بگم چون خیلی شلوغ بود و اصلا فرصتش نبود.

امشب هم با اعضای اون مجموعه ، حدودا ۱۵ نفری باز هم رفتیم بوف و اونجا هم کنارش نشسته بودم ولی باز هم فرصت مناسبی نبود !  توی حرفهاش یکدفعه اسم سارا رو برد و بعد از اینکه ازش پرسیدم ، فهمیدم دوست خیلی صمیمی اون بوده.

الان فعلا برای خودم متاسفم که حتی نتونستم یه چیزی حالیش کنم . شاید شرایط مناسب نبوده. باید تنها گیرش بیارم. چون دیشب و امروز حتی یک لحظه هم تنها نشد. جلوی اون جمعیت هم از هر جهت کار جالبی نیست که بهش بگم: بیا کارت دارم !!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 1:50  توسط سعید  | 

من از یک دختر خوشم اومده !

هم دین خودمه و توی موسسه فرهنگی ارامنه باهاش آشنا شدم. هم سن منه و از نظر قشنگی هم متوسطه.. واقعا از خودش خوشم اومده .

تریپ تقریبا سنگین و مودبی داره و چند بار هم چند نفری با هم بیرون رفتیم. ای بابا ! دیشب هم تو بوف باهاش پیتزا نصف کردم !

ولی همونجوری که توی نوشته های قبلی گفته بودم ، برای دختر هایی که مسلمان نیستند ، اصلا بیرون رفتن و سوار ماشین کسی شدن و.... برای دوستی ملاک نیست. یعنی اگه قصد من دوستی باشه باید برم دقیقا همین رو به خودم بگم.

هفته ای یک بار می بینمش ولی نمی دونم با چه جمله هایی این رو بهش بگم. اصلا حوصله خراب کاری و ضایع شدن هم ندارم.

اگه کسی روش خاصی رو بلده بگه که گیر کرده ام !

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 21:58  توسط سعید  | 

یکی از دوستهای خیلی خوبم رو که حدود ۳ ماه پیش توی پارک ملت با دوست دخترش دیده بودمشون ، امروز دوباره دیدم.

گفت که با دوست دخترش به هم زده و رابطه شون رو تموم کرده اند. دلیلش رو نگفت. ولی می گفت که چند تا مشکل داشتند. مثلا خانواده دختره با خبر شده بودند و بابای دختره مخالفت می کرده و....

ولی یک سوال برای من پیش اومد. اون دختره همکلاسی دانشگاهی دوستمه . اون ها چه بخوان و چه نخوان بالاخره توی دانشگاه همدیگه رو می بینند و با هم حرف می زنند . پس با این همه درگیری ، چی رو تموم کرده اند ؟

رابطه رو تموم کرده اند نه ارتباط رو !

یاد سارا (دختر پسر خاله ام!) می افتم - ( که الان داره تو لس آنجلس قدم می زنه ! ) -  که وقتی بهم گفت بیا تمومش کنیم ، با تعجب و عصبانیت بهش گفتم : چی رو تموم کنیم ؟؟ مگه من تو رو از تو خیابون پیدا کردم که تمومش کنم ؟ ما باز هم همدیگه رو می بینیم و این رابطه ادامه پیدا می کنه .....

اون موقع فرق این دو تا رو نمی دونستم . ولی الان می دونم . واقعا خسته نباشم ! چیزی رو که مثل روز روشنه من تازه دارم می فهمم !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 23:45  توسط سعید  | 

چند روز پیش با یکی از دوستهام توی یک خیابون خلوت پیاده داشتیم از فروشگاه شهروند میومدیم خونه که یک پراید با سرعت از دور به ما نزدیک شد و جلوی پامون یکدفعه ترمز کرد.

توی ماشین رو که نگاه کردیم حدس بزنین چی دیدیم ؟!

درسته ! باز هم دو تا از دوستهای خفن و خلاف دوره دبیرستان با دو تا دختر !!

دختر ها حالت عادی نداشتند. انگار مست بودند و داشتند از حال می رفتند.چشمهاشون رو به زور باز نگه داشته بودند . لباسهاشون باز و به هم ریخته بود و ناجور نفس نفس می زدند. یکی از پسر ها که عقب نشسته بود ، همونجوری که با دوستم حرف می زد و دستش توی پیرهن دختره  بود ؛ تازه منو دید و گفت : به.... اینو ببین !

پیاده شد دست دادیم و روبوسی کردیم ! بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : چه خبره ؟ چی کارشون کردین این دخترا رو ؟ نیفتن رو دستتون !

گفت: ما که کاری نکردیم.... تقصیر خودشونه ! ظرفیت ندارند. میخواهیم بهشون حال بدیم جو گیر میشن....

و گفت هفته دیگه هم داره برای ادامه تحصیل میره دبی !

بعد از اینکه خداحافظی کردیم من زیاد تعجب نکرده بودم. چون اون ها از دوره دبیرستان دختر باز های حرفه ای بودند و به شدت هم خرپول بودند.

ولی دوستم که خیلی بیشتر از اون ها درس خونده بود و بد شانسی آورده و تکلیف دانشگاهش هنوز معلوم نیست تا آخر مسیر هی می گفت :  خاک تو سر من و تو !! اینا هیچی درس نخوندن و دارند حال می کنند و میرن دبی ولی من بدبخت این همه درس خوندم آخرش چی شد ؟!! باید همش اینا رو نگاه کنیم و ضایع بشیم !!

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:33  توسط سعید  | 

این نوشته ربطی به رابطه نداره ولی بخونید و عبرت بگیرید.

از تغییر مسیر ناگهانی خودداری کنید !

همین نیم ساعت پیش داشتیم با دو نفر از دوستهام (محمد و نیما) می رفتیم فرودگاه. واقعا من نمی دونم فرودگاه چی داره که ما اینقدر ازش خوشمون میاد . ولی چون پرواز های خارجی رو حذف کرده اند خیلی بی کلاس تر شده ! من رانندگی می کردم و محمد هم جلو نشسته بود.

توی اتوبان یکی از خروجی ها رو نزدیک بود رد کنیم که من سریع فهمیدم و راهنما زدم و پیچیدیم و اتفاقی نیفتاد.

چند دقیقه بعد چون مسیر رو دقیقا بلد نبودیم ، این اتفاق دوباره تکرار شد و داشتیم خروجی رو رد می کردیم. من هم به خیال اینکه این بار هم مثل دفعه قبله ، یکدفعه پیچیدم سمت راست ولی یک پژو GLX که سمت راست ما و توی نقطه کور آینه ها بود رو ندیدم.

پژو به شدت ترمز کرد و فکر کنم حدود هفت متر خط ترمز انداخت و من هم چون نزدیک لبه خروجی بودم اصلا نتونستم چپ و راست برم. دقیقا موازی هم ایستادیم و فقط آینه ها به هم گیر کرد. واقعا کار خدا بود که به هم نخوردیم. فقط کافی بود یک کدوممون یه ذره توی ترمز کردن فرمون رو به چپ و راست بگیره تا کارمون تموم بشه.

طرف که یک مرد حدودا چهل ساله بود شیشه رو داد پایین و به مسخره و با دعوا گفت : بابا خیلی واردی شما...... خیلی کارت درسته.... حیف پرشیا که انداختن زیر پای تو ... ! و پیاده شد.

من هم پیاده شدم (نه برای دعوا !!) و تا اومدم حرف بزنم گفت: آقا شما توهم زدی ؟ دوپینگ کردی ؟ چیزی خوردی ؟

گفتم: نه آقا . من خروجی رو دیر دیدم و بد جور پیچیدم.

گفت: شما از اون لاین یکدفعه می پیچی جلوی من ، چه وضعیه این......

گفتم : بله . شما راست میگین.

موبایلش رو در آورده بود که زنگ بزنه پلیس بیاد.  گفتم : مگه ماشین ها به هم خورده ؟

گفت: ماشینت رو ببر عقب نور بنداز ببینم.

توی اون شرایط بدجور که هر لحظه ممکن بود از عقب هم بهمون بزنند ، یه ذره رفتم عقب تا ماشینش رو نگاه کنه و دوباره پیاده شدم.

وقتی دید که خود ماشین ها به هم نخورده دیگه کوتاه اومد و گفت : برو مواظب باش ! اینجوری لاین عوض نکن.

معذرت خواهی  کردم و سوار شدیم رفتیم. از خیر فرودگاه رفتن الکی هم گذشتیم.

واقعا خطرناک بود و به خیر گذشت. امیدوارم دیگه همچین اشتباهی نکنم.

این رو هم هر روز از پنجره می بینم ! :

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:5  توسط سعید  | 

چند روز پیش با دوستم داشتیم توی اتوبان می رفتیم. دوستم رانندگی می کرد و ماشینش هم پراید بود. که از دور دیدیم یک دختر حدودا هم سن ما آروم آروم داره از کنار اتوبان راه میره .

بهش نزدیک شدیم و براش بوق زدیم (واقعا که!) ولی انگار وضعش خراب بود. چشمهاش خمار بود و دیوار رو گرفته بود و راه می رفت که زمین نخوره. به ما هم توجهی نکرد. چون اونجا نزدیک خروجی بود و خطرناک بود ، ما دورتر شدیم و جلوتر ایستادیم و داشتیم نگاهش می کردیم.

از هر ۱۰ تا ماشین که رد می شد ، ۸ تاش برای این دختر بوق می زد یا نگه می داشت و باهاش حرف می زد. حتی چند تا ماشین هم بودند که مثلا دو یا سه تا پسر توشون بود و وقتی نگه می داشتند یکی از پسر ها پیاده می شد و سعی می کرد به زور دختره رو سوار کنه.

 واقعا یعنی مردم اینقدر تشنه هستند !؟ یک دختر چقدر می تونه مشتری داشته باشه !! من نمی دونم توی کشور های دیگه هم اینجوریه یا فقط ایران این وضعه !؟ (حالا خوبه خودمون هم براش نگه داشته بودیم ها !!)

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 11:4  توسط سعید  | 

امروز رفتم سر قرار رسمی !

وقتی من رفتم هنوز نیومده بود. بهش زنگ زدم و گفت دارم میام. انگار خواب مونده بود !

بعد از یک ربع با ماشین اومد. سریع پارک کرد و پیاده شد. بعد از سلام و احوالپرسی گفتم : قرار بود من ماشین بیارم که !

گفت : آره... دیر شده یود گفتم سریع تر بیام.

با ماشین من رفتیم دفتر نشریه اونها . یک ساختمون سه طبقه تقریبا نو ساز و تر و تمیز که کلیدش دست خودش بود.

رفتیم و نشستیم و دو ساعت و نیم حرف زدیم. واقعا چه نفسی داشت این دختره ! اصلا کم نمی آورد و کف نمی کرد !

من هم آخر هاش خسته شده بودم ولی به روی خودم نیووردم. برای اینکه بگم خیلی به این موضوعات علاقه دارم (که واقعا هم داشتم ) هر چند دقیقه یک بار سوال پیچش می کردم و اون هم همه رو جواب می داد !

درباره تاریخچه نشریه قبلی و نشریه جدید و اعضای اونجا و برنامه هاشون و آیین نامه ها و مقررات و نحوه عضویت توی هیئت مدیره و وظایف و مسئولیت ها تعهد ها و مشکلات و برنامه ریزی ها و خبر رسانی ها و زیر گروه ها و همایش های ماهانه و سالانه و جداکردن روابط از ضوابط !! و مسائل مالی و .... حرف می زد !

مخصوصا روی جدا کردن روابط از ضوابط خیلی تاکید می کرد و می گفت : باید روابط دوستانه رو از مقررات اینجا جدا کرد.  ببین سعید ! اگه تو دست دوست دخترت رو هم بگیری بیاری اینجا ، به محض اینکه وارد اینجا میشین باید خیلی رسمی و مودبانه باهاش حرف بزنی و خانم فلانی خطابش کنی ! ( عجب دل خوشی داره این !!)

وسط حرفهاش موبایلش زنگ زد و وقت قرص هاش رو بهش یاد آوری کرد. گفت : ببخشید ! من برم قرص بخورم.

بعد از چند دقیقه دوباره موبایلش زنگ زد . این دفعه وقت کرم مرطوب کننده لب هاش بود !

یه مقدار دیگه حرف زدیم و دوباره صدای زنگ اومد که مالیدن کرم دور چشم رو بهش یاد آوری کنه !

ناخود آگاه از این کارهاش داشتم می خندیدم. خودش هم خنده اش گرفته بود که جلوی من داره چی کار می کنه !

درباره این دارو ها ازش پرسیدم که گفت : من برای جوش های پوستم باید روزی دو بار قرص ویتامین A بخورم که لب ها و قسمت های حساس پوست رو خشک میکنه. خلاصه بدبختی داره !

آخرش هم که دیگه نمیدونست چی بگه ، اساسنامه سازمانی رو گذاشته بود رو میز و خودش هم چسبیده بود به من و قوانین و تبصره ها رو دونه دونه میخواند و و با آب و تاب برام توضیح میداد ! اگه ولش می کردم میخواست تا شب حرف بزنه ! که راضی اش کردم که اساسنامه رو ببرم خونه بخونم و اگه سوال داشتم بیام ازش بپرسم.

 

چون من هم کار داشتم دیگه به ناهار نرسیدیم. همونجا چایی و شکلات و پاستیل !خوردیم و تمومش کردیم.

در دفتر رو با دقت قفل کرد و تا کنار ماشین خودش رسوندمش. فردا هم میخواد بره مسافرت . با آرزوی سفری خوش و تبریک عید و... خداحافظی کردیم و قرار شد از این به بعد برای جلسات نشریه من رو هم دعوت کنند .

هیچ سوتی و ضایع بازی هم به وجود نیومد و من همونجوری که روابط رو از ضوابط جدا می کنم ، این ارتباط رو هم از رابطه جدا می کنم !!

 عکس : قرار رسمی !   -  عکاس : محمد (دوستم)

+ نوشته شده در  شنبه سوم فروردین 1387ساعت 16:14  توسط سعید  | 

فردا ساعت ۱۱ با یک دختر (نه دوست دختر ) قرار رسمی دارم . (بابا رسمی !!)

اسمش آزاده است و یک سال از من بزرگتره. میخواد درباره نشریه ای که میخوان منتشر کنند و عضو شدن من توی هیئت مدیره ی سازمانشون حرف بزنیم.

قراره با ماشین برم سراغش. با اینکه این موضوع هیچ ربطی به اون هدف بزرگ و کوبنده ! من نداره ولی میشه به عنوان تمرین ازش استفاده کرد .

تازه میخواد ببرمش رستوران . عجب ها !

من خودم رو برای هر گونه ضایع بازی و سوتی دادن و کم آوردن آماده کردم . فردا نتیجه این عمل عجیب رو می نویسم !

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 19:22  توسط سعید  | 

سلام. سال نو مبارک.

من امسال وارد نوزدهمین سال زندگی ام شدم و تا آخر امسال حتما باید به چیزی که میخواهم برسم .

اگه تا امسال هدف های بزرگ من دانشگاه قبول شدن و گرفتن گواهینامه بود ، دیگه اون روز ها مرد !

امسال حتما این وضعیت مزخرف رو تموم می کنم !

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 13:29  توسط سعید  |