|
|
|
|
|
پشت میز داشتم درس میخوندم (چه بچه خوبی !) که موبایلم زنگ زد. بدون اینکه ببینم کیه سریع برداشتم.
پریا بود. گفت : بابا بذار دو تا زنگ بزنه بعد گوشیو وردار ! از بیرون دانشگاه زنگ می زد. موبایلش روی اسپیکر بود و چند تا از دوستهاش هم دور و برش بودند و هر هر به حرفهاش می خندیدند. بعد از سلام و احوالپرسی گفت : من ساعت یک ربع به چهار کلاسم شروع میشه. تا اون موقع می تونی بیای اینجا ؟ تا اون موقع یک ساعت و ربع وقت داشتم. گفتم : کجا هستی ؟ گفت : پارک جلوی دانشگاه. گفتم : ولی تو که با دوستهات هستی ! گفت : آره... این ها خودمونی هستند.... مشکلی ندارند..... گفتم : خیلی تابلو بازی میشه. گفت : نه... این ها هم وقتی دوستهاشون رو آورده بودند ، خودشون می رفتند یه جا می نشستند حرف می زدند و ما فقط نگاهشون می کردیم و کاری بهشون نداشتیم ! دوستهاش خیلی جیغ و داد می کردند. گفتم : این ها چشونه ؟ گفت : انگار این ها بیشتر دلشون میخواد تو رو ببینند ! گفتم: گوشی رو بده به یکیشون ! گوشی روداد به یکی از دوستهاش. گفتم : سلام ؟ خوبین ؟ اسم شما چیه ! گفت : من شهرزاد هستم ! شما خوبین ؟ الان می تونین بیاین ؟ گفتم : شما اگه زودتر خبر می دادین خیلی بهتر بود . الان من کار دارم. اینجا هم محدوده زوج و فرده. به محض اینکه من ماشینو بکشم تو اتوبان جریمه میشم. شما پول جریمه منو میدین ؟ گفت : اون دیگه به دوستتون پریا مربوط میشه ! گفتم پس گوشی رو بده بهش. گوشی رو داد به خودش. گفت : گوشی رو میدم به یکی از دوستهام اسمت رو بهش بگو. به دوستش اسمم رو گفتم. بعد بهش گفتم : این دیگه چه کاری بود ؟ گفت : اسمت رو بهشون می گفتم ، باور نمی کردند ! بهش گفتم : تو که میخواهی از این قرار های دسته جمعی بذاری ، زودتر خبر بده که اینجوری ضایع بازی نشه. گفت : آره... یکدفعه شد. دفعه بعد زودتر بهت می گم. گفتم: ناراحت که نشدی ؟ گفت : نه بابا.... باشه تا دفعه بعد . و خداحافظی کردیم.
میخواست جلوی دوستهاش کم نیاره. بقیه اش رو خودتون تحلیل کنید ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 20:36 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
امشب بهتر شد.
نسترن ، دختری نامسلمونه ! که هم سن منه ، خیلی پر رو و در عین حال با ادبه ، روابط خوبی با همه داره ، زیاد خوشگل نیست ولی در عوض خیلی پر سر و زبونه و زیاد حرف می زنه و یه کمی هم جلف و تابلو است. یک خصوصیت جالبش اینه که به موقعش با ادبه و به موقعش بی ادب ! من چند وقت بود می خواستم تنها باهاش حرف بزنم ولی نمی شد. امشب ، به محض اینکه دیدم ماشین ها کمه و اون هم داره دنبال یک نفر می گرده که برسونتش ؛ رفتم بهش گفتم : تو رو هوا موندی ؟ گفت: آره... گفتم : خونتون کجا است ؟ گفت : ..... جا ! گفتم : میای با من بریم ؟ گفت : بریم... گفتم : بدو سوار شو تا کس دیگه ای باهامون نیومده. ولی باز هم داشت معطل می کرد و دیدم الانه که چند نفر دیگه هم رو سر من خراب بشن ، گرفتم انداختمش تو ماشین و سریع راه افتادم ! توی راه ، هر چی میخواستم ازش پرسیدم و اون هم همه رو جواب داد. درست یا غلطش رو نمی دونم. گفتم : میدونی چرا اینقدر پسر ها از تو خوششون میاد و دورت جمع میشن ؟ گفت : شاید برای اینکه خیلی پر رو هستم گفتم : نه ! برای اینکه روابطتت خوبه. زیاد حرف می زنی. زود جوش می خوری . گوشه گیر و سنگین نیستی. گفتم: چند تا دوست پسر داری ؟! خندید و گفت : سعید تو هم دلت خوشه ها .... دوست پسر ! چه حرف هایی می زنی . دوست پسرم کجا بود .... گفتم: چرا ؟ گفت: مسلمون ها خیلی پر رو هستند. همش میگن بیا بریم بیرون ، بیا بریم فشم ، شمال ، بیا خونمون ، و.... هم دین های خودمون هم داغون هستند ! بی ادب هستن. البته به جز تو و من ! گفتم: ولی بهت میخوره که هفت هشت تایی داشته باشی و همیشه باهاشون بیرون باشی. گفت : نه بابا....موبایلش زنگ زد. برداشت و گفت : اومدم مامان.... اومدم به خدا ! .... پنج دقیقه دیگه می رسم... گفتم : تو از عقده ای بازی و خل و چل بازی خوشت میاد ؟ گفت : یعنی چی ؟ ساعت یازده و نیم شب بود. دیدم چند تا شهرستانی منتظر تاکسی وایستادن. براشون بوق و چراغ زدم و وایستادم. چپ چپ نگاه می کردند و کفشون بریده بود ! تا اومدن طرف ماشین ، یک تک آف خفن کشیدم و در رفتم ! از تو آینه دیدم که دارند چجوری ما رو نگاه می کنند. گفتم : یعنی این ! گفت : اینجوری شو ندیده بودم ... این بدبخت ها مسافر بودن !! به پیتزا فروشی ها و رستوران های خفن اشاره می کرد و می گفت: اینجا رو رفتی ؟ خیلی حال میده ! گفتم: من هفته پیش تو رستوران آفتاب کم آوردم، برای اینکه تابلو نشه با الناز نصف کردم ! گفت: نه.. اینجاها به اون گرونی نیست . یه کم دیگه حرف زدیم و رسیدیم. جلوی خونشون هم یه ترمز شدید کردم که نفسش بند اومد ! خیلی تشکر کرد و خداحافظی کردیم و رفت. خیلی خوب شد. هر کاری میخواستم کردم و هر چیزی که میخواستم ازش پرسیدم. عقده یک روزم رفع شد !! ولی خیلی دختر باری به هر جهتیه. به هر کس که تحویلش بگیره می چسبه . احساس می کنم اگه بخوام می تونم باهاش دوست بشم ، اما از بعضی رفتار هاش که گفتم ، خوشم نمیاد. ولی برای تمرین چیز خوبیه ! تمرین پر رو بودن ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 1:15 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز با دوستان دبیرستانم شش نفری رفتیم بیرون.
چقدر این ها عوض شده اند ! این هایی که توی دوره دبیرستان و حتی پیش دانشگاهی اینقدر ساده و معمولی بودند ، الان تبدیل شده اند به دختر باز های فوق حرفه ای که من واقعا جلوشون کم آوردم ! اصلا بعضی از حرفهایی رو که می زدند نمی فهمیدم ! انگار تنها کسی که از اون موقع تا الان فرق نکرده من هستم . من دقیقا سر جای خودم ثابت بودم و فقط دور خوردم ! از یکیشون درباره شروع ارتباطش پرسیدم و گفت : توی پارک چیتگر به یک نفر پیشنهاد دادم که اهل این کارها نبود. چند وقت پیش هم داشتم تو قطار از دانشگاه می اومدم و با بلوتوث یک دختره رو پیدا کردم و بلوتوثی باهاش سلام و احوالپرسی و... کردم و گفت بیا تو راهروی قطار ببینمت. ولی به جای خودش دوستش رو فرستاد. من هم بهش شماره دادم و چند روز بعد اس.ام.اس داد و گفت ازخودت بگو. من هم همه چیز رو راست گفتم. اون هم گفت چون تو راست می گی من هم راستشو میگم. من متولد ۶۸ هستم و اون هم که تو قطار دیدی دوستم بوده و..... یکی دیگه می گفت : من رفتم دانشگاه و با یک دختره دوست شدم و چهار پنج ماه با هم دوست بودیم و چند روز پیش به هم زدیم و الان هم اعصابم خورده سریعا میخوام یک نفر رو پیدا کنم که آروم بشم و به وضعیت قبل برگردم و اومدم تو پارک مخ بزنم و ...... خوب من چرا این کار ها رو نمی کنم ؟ نمیدونم ! دلیلش یکی از اینها است : ۱- از امتحان این روش ها و ضایع شدن می ترسم. ۲- دختری که من میخوام واقعا چیز خاصی است که تا الان پیدا نکرده ام. پس فعلا دور می خورم ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 20:29 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
قرار گذاشتن با پریا کار سختیه. ناز می کنه.
یا دانشگاهه ، یا کار داره ، یا درس داره ، یا مامانش می فهمه ، هفته دیگه هم امتحان داره و همه کارهاش رو تعطیل کرده .دیگه از این حرف هاش خسته شدم. گفتم هر وقت که شرایط مناسب شد و همه چیزت جور شد خودت خبر بده . ولی احساس می کنم عوض شده. نمی دونم با همه پسر ها اینقدر راحت حرف می زنه یا فقط با من اینجوریه ؟ فکر می کنم به هر مقدار که تلاش کنی دوست پیدا می کنی. من اون موقع که کلاس رانندگی می رفتم ، برای چند روز یکدفعه جو گیر شدم و تونستم با این دختر ارتباط بر قرار کنم. الان اگه بخوام دوباره اون کار ها رو بکنم نمی تونم ! اگر چه این ارتباط هم فعلا چیز جالب و موفقی نیست و از شرایط ایده آل من کیلومتر ها فاصله داره ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 23:31 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز داشتم تلویزیون میدیدم که یک اس ام اس اومد.
بازش کردم و دیدم پریا است ! فکم چسبید به زمین ! این دیگه توهم نبود. خودش بود. نوشته بود : سلام. خوبی ؟ منو میشناسی ؟ نوشتم: آره. خودتی ؟ خوبی ؟ بعد از این حرف ها ، گفتم بعد از ناهار بهت زنگ می زنم. گفت: باشه . اگه بر نداشتم سر کلاسم. بعد از چند دقیقه اس ام اس داد و گفت : ناهارت تموم نشد ؟ چقدر میخوری .... بهش زنگ ردم. چقدر پر رو شده بود ! اصلا باورم نمی شد این همونیه که اون موقع به اون راحتی کم می آورد. حدود ده دقیقه حرف زدیم و روزهایی که دانشگاه میره رو ازش پرسیدم و خواستم همین امروز ببینمش که گفت باید بعد از دانشگاه بره خونه و مامانش نمی ذاره و..... قرار شد این هفته هر وقت خواست قرار بذاریم خبر بده. ا... همین الان هم اس ام اس داد و گفت چهار شنبه کلاس اضافی برامون گذاشن ، شاید اون روز بشه قرار بذاریم . ولی بهش شک دارم. بعد از این چند ماه چی شده که یاد من افتاده ؟ شاید سر کاری باشه ، ولی فعلا معلوم نیست. تا ببینم چی میشه. |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:51 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب توی موسسه فرهنگی ، یک برنامه معمولی درباره پرنده شناسی بود که من هم دیر رسیدم. دو ساعت و نیم اونجا بودیم و بعد یک عده رفتند خونه و من و یک عده دیگه که پایه های همیشگی شام و بیرون رفتن هستیم ، رفتیم برای شام. دیشب وضعیت خوبی بود. یک عده آشنا و چند نفر غریبه بودند. یکی از پسر ها چند تا پسر دیگه رو هم با خودش آورده بود. یکی از دوستهام می گفت : اینها قیافه شون جیغ می زنه که مسلمون هستند. اینها چرا با ما اومدند ؟ گفتم: نمیدونم ، اومده اند دیگه. و واقعا هم تابلو بودند. اصلا نگاه کردنشون هم به ما فرق داشت. چون ساعت یازده شب بود و بیشتر جاها توی این ساعت بسته است ، رفتیم جایی که باز باشه. رفتیم رستوران زیر یک مجتمع. جای خفنی بود. من برای بار دوم بود که اونجا می رفتم. منوی عجیبی داره که نصف بیشتر غذاهاش رو اصلا نمیدونم چیه. قیمت هاش هم نجومیه. بیرون رستواران وایستاده بودیم تا همه برسند و بریم تو. لیست قیمت رو هم عوض کرده بودند و وقتی نگاه کردم دیدم اصلا هیچ رقمه نمیشه یک پیتزای کامل رو خورد ! ولی به روی خودم نیاوردم که قیمت ها بالا است ! خودم رو زدم به سیر بودن !! و دنبال یک نفر می گشتم تا بدون اینکه ضایع بازی بشه ، با هم یک پیتزا رو نصف کنیم. که دیدم الناز - یکی از دختر ها که هم سن منه - هم داره بد جور منوی غذا رو نگاه می کنه و نمی تونه انتخاب کنه. حدس زدم که اون هم کم آورده ! رفتم بهش گفتم : میخوای پیتزا رو با هم نصف کنیم ؟ گفت: آره... آره ! هر چی میخواهی بگو بگیرن نصف می کنیم ! و به قیمت ها جوری اشاره کرد که یعنی می دونه این نصف کردن به خاطر سیر بودن نیست ! دیشب نمی دونم چرا اینقدر حال داد. شاید برای این بود که جمعیت کمتر بود ، یا اینکه اون پسر های مسلمون چپ چپ ما رو نگاه می کردند و تعجب می کردند ، یا شاید هم برای این بود که با الناز جفت شده بودم. چون کاملا شانسی است که کی بغل کی بشینه و کسی دوست دختر/دوست پسر کسی نیست. با الناز خیلی حال کردم. تا حالا بغلش ننشسته بودم. دختر خیلی خوبیه و به شدت معاشرتی و خوش برخورده . روابط عمومی خفنی داره ، راحت و سریع و بی پرده حرف می زنه ، خیلی گرم دست می ده . من هم باهاش راحت ترم. و مطمئنم که این به خاطر روابط عمومی خفن خودشه ، نه من ! دقیقا مثل سارای خدابیامرز می مونه !! همنشینی با این دختر ، نه فقط به من ، بلکه به همه حال میده و همه باهاش راحت و سازگار هستند. وسط غذا هم رفتیم تو رستوران یک دور زدیم و یک پرس قارچ سوخاری با سس که به صورت کاملا دست نخورده باقی مونده بود ، از روی یکی از میز ها که مشتری هاش رفته بودند کش رفتیم و آوردیم و اون رو هم نصف کردیم ! امید ، یکی از پسر ها که چند تا صندلی اون طرف تر نشسته بود ، گقت : این رو از کجا آوردین ؟ الناز گفت : از میز بغلی ! امید گفت : ای خاک تو سرتون !! مگه قارچ نخورده هستین ؟!! ولی باز هم راضی نشدیم ، من میز پشت سر رو نگاه کردم و در کمال تعجب و خوش شانسی ، یک بشقاب سالاد بالزامیک کامل و دست نخورده هم گیرمون اومد ! دیگه کفمون بریده بود ، ولی صداش در در نیاوردیم و سالاد رو بین بقیه گردوندیم و الکی گفتیم خودمون سفارش دادیم ! ساعت ۱ هم بالاخره رضایت دادند و اومدیم بیرون. تو ماشین هم آزاده جلو بود و با موبایل حرف می زد و من و اون عقب بودیم. درباره اینکه چرا پسر ها دوستش دارند و توی دانشگاه دورش جمع میشن و با چه جور پسری حال می کنه و چطوری جلوی اونهایی که ازشون خوشش میاد راه میره که جلب توجه کنه و چقدر اهل بیرون رفتنه و از رقصیدن خوشش میاد یا نه و چقدر دین داره و از لندن خوشش میاد یا نه ! و .... حسابی مخ همدیگه رو خوردیم تا من رو رسوندند کنار ماشینم و خداحافظی کردیم و پیاده شدم و تموم شد ! کاش همه دختر ها مثل اون بودند. با ادب و گرم ! ولی بیشتر دختر ها یا غرور و سنگینی اضافی و بی خود دارند ، یا روابط عمومی خوبی ندارند و این خوبی صحبت نمی کنند ، یا همش به دوست های دختر خودشون چسبیده اند. درباره خودم هم فعلا نظری ندارم. فقط می دونم کم نیاوردم و راحت همه چی رو جمع کردم. و باز هم ای کاش که دختری رو که برای دوستی دنبالش هستم پیدا کنم. با مشخصه هایی که ظاهرا با هم تناقض دارند. دختری با ادب تر ، پخته تر و داغ !
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 19:13 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز با دوستم بعد در دو نوبت به صورت پیاده و با ماشین رفتیم توی خیابون ها مثلا دختر بلند کنیم .
درسته که من دنبال راه منطقی هستم ! ولی از هیچ تلاشی فروگذار نمی کنم و همه راه ها رو امتحان می کنم . توی هر کاری که تلاش بکنین نتیجه دلخواهتون رو می گیرید. ولی من هر چقدر - و به هر صورت - توی این راه تلاش می کنم نتیجه ای نمی گیرم ! با ماشین یه مقدار گشتیم و بوق زدیم و اتفاقی نیفتاد . دفعه بعد پیاده رفتیم و دو تا دختر که همش یه جا وایستاده بودند و علاف بودند به نظرمون جالب اومدند. رفتیم یه دور زدیم و اومدیم و دیدیم نیستند ! ( انتهای احمق بازی!) ولی بعد از یک مدت دیدیم که با یک پسر توی رستوران دارند بستنی می خورند ! حدود دو ماه بود که این روش ها رو امتحان نکرده بودیم و الان هم که امتحان کردیم هیچ تغییری حاصل نشده و دوباره فهمیدیم که اصلا این کار ها کار ما نیست. یا اصطلاحا ما آدم این کارها نیستیم !!! به امید پیدا کردن روش های صحیح تر و جهانی تر ، فعلا در جا می زنم ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:15 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز عصر داشتم برای امتحان امروز درس می خوندم و واقعا هیچی از جزوه ای که می خوندم نمی فهمیدم. که موبایلم زنگ زد. پریا بود ! همون دختری که فقط یک هفته باهاش دوست بودم ! سریع گوشی رو برداشتم. ولی یک خانم دیگه بود که از جای شلوغی زنگ می زد. قبل از اینکه من چیزی بگم گفت : سلام آقا . ما شماره شما رو توی گوشی موبایل دختر خانمی پیدا کردیم که متاسفانه تصادف کرده اند ..... دیگه نفهمیدم چی می گفت. نزدیک بود گوشی از دستم بیفته. کاغذی رو که جلوم بود برداشتم و وسط حرفش داد زدم : کدوم بیمارستان ، کدوم اتاق ؟ گفت: بیمارستان دی ، اتاق ۳۱۴ . ولی ..... گوشی رو قطع کردم و یک لحظه هم معطل نکردم.سریع آماده شدم و بدون اینکه با کسی خداحافظی کنم یا اینکه بگم کجا دارم میرم ، سوییچ ماشین رو برداشتم و زدم بیرون. من که هیچ وقت از لاین ۲ اتوبان اون ور تر نمی رفتم ، داشتم با ۱۴۰ تا سرعت از همه سبقت می گرفتم. اصلا نفهمیدم چطوری رسیدم. حوصله توی پارکینگ رفتن رو هم نداشتم. ماشین رو توی خود ولیعصر پارک کردم و رفتم تو. بوی مزخرفی که توی همه بیمارستان ها می پیچه ، اونجا وجود نداشت. خیلی هم خلوت بود. از روی راهنمای اتاق ها رفتم طبقه دوم. اتاق ۳۱۴ درش بسته بود. با ترس و لرز در رو باز کردم. خودش بود. باورم نمی شد که باید پریا رو توی این وضع ببینم. به زور از بین پانسمان های صورتش شناختمش. هر کس دیگه ای بود همونجا کم آورد بود. سرجام میخکوب شده بودم که یکی از پرستار ها اومد تو. گفت : شما برادرشون هستید ؟ گفتم : نه... نه....من دوستش هستم.... الان حالشون چطوره ؟ توی چه وضعیتی هستند ؟ خیلی بدجور نگاه کرد. گفت: به هر حال فکر نکنم این مسائل مستقیما به شما ارتباطی داشته باشه. ما هنوز نتونستیم شماره پدر و مادرش رو پیدا کنیم. ممکنه شما که دوستشون هستید ، این شماره رو از توی موبایلش برای ما پیدا کنید ؟ خیلی بد حرف می زد. ولی من هیچی نمی تونستم بهش بگم. گوشی رو از دستش کشیدم و شماره موبایل باباش رو که به اسم انگلیسی پاپا توی موبالش ذخیره شده بود بهش نشون دادم و گفتم : شما چطوری نتونستید این رو پیدا کنید ؟ گقت: بیرون تشریف داشته باشید. رفتم بیرون. راهرو خالی خالی بود. غیر از پرستار ها هیچ کسی توی بیمارستان نبود. رفتم از پنجره پایین رو نگاه کردم. ماشین من سرجاش بود و خوشبختانه جریمه نشده بود. از بالا دیدم که یک بی ام و ۶۳۰ اومد جلوی ماشین من پارک کرد. کف کردم. تقریبا خفن ترین ماشینیه که من می شناسم. یک زن و مرد با سر و وضع شیک ولی نا مرتب از ماشین پیاده شدند و با عجله اومدند تو بیمارستان. زنه یک لحظه بالا رو نگاه کرد میخواستم با دقت نگاهش کنم که سرم خورد به شیشه ! مامانش بود !!! همون کسی بود که برای جلسات عملی باهاش میومد آموزشگاه رانندگی . اصلا نمیدونستم اینقدر خرپول هستند . واقعا بهش نمیومد. رفتم تو اتاق و منتظر شدم. یک دقیقه بعد مامان و باباش اومدند تو. باباش رو تا حالا ندیده بودم. مامانش با گریه افتاد روی دخترش و باباش صاف اومد طرف من . گفت : شما ؟ گفتم : من دوستش هستم. من هم مثل شما همین الان متوجه شدم که..... یکدفعه گفت : شما دوستش هستین ؟.... این بیمارستان مگه مسئول نداره که به جای ما ، اول شما رو خبر می کنند ؟؟ حرف زدنش داشت تبدیل به داد زدن می شد. گفتم : مثل اینکه اول شماره من رو از توی گوشیش پیدا کرده اند..... یکدفعه از کوره در رفت. موبایلش رو انداخت رو تخت خواب کنار پریا و و با سرعت اومد طرف من و باعصبانیت گفت: شما اصلا کی هستین ؟ شما خیلی بی جا می کنید که با دختر من پنهانی رابطه دارین ...... فکرکردین چه خبره...... شاید باباش فکر کرده بود من باهاش تصادف کرده ام ! از صدای داد و هوارش یکی از پرستار ها در حالی که یک پرونده هم دستش بود پرید تو اتاق و گفت : آقای محترم .... چی کار دارید می کنید ؟ اینجا بیمارستانه.... یک نگاه سریع به تخت پریا و به پرونده ای که دستش بود کرد و گفت : شما پدر این دختر هستید ؟ باباش گفت : بله پرستار گفت: لطف کنید بیاین اتاق دکتر مرتضوی ، باهاتون کار دارند. باباش سریع از در رفت بیرون. مامانش هم صورتش رو پاک کرد ، نیم نگاهی به من کرد و دنبال مرده دوید بیرون. قبل از اینکه پرستاره به من هم چیزی بگه ، خودم رفتم بیرون. چند ثانیه بعد ، ساعت موبایلم زنگ زد. یعنی چی ؟ من این رو برای چی تنظیم کرده بودم ؟ آهان ... برای این که یادم نره جزوه های کپی شده رو هم بخونم... ! سقف رو نگاه کردم. تعجب کردم که چرا این بیمارستان لامپ مهتابی نداره ؟ چرا هیچ کس غیر از ما توش نیست ؟ چرا هر جا که می رم فقط من هستم ؟ اونجا اصلا بیمارستان نبود. اتاق خودم بود. تمام این مدت توی توهم بودم و داشتم فکر و خیال می کردم. وقتی دقت می کنم می بینم بیشتر وقت هایی که چیزی برای فکر کردن بهش ندارم ، توی خیالات هستم ! چه جزئیاتی ! توهم به این دقیقی رو کی تاحالا دیده ؟! راستی ... کراوات باباش چه رنگی بود ؟!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:54 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب گند زدم. میخواستم یکی از دختر ها رو سوار ماشین خودم بکنم که نتونستم. حالا این رو ولش کن !
درباره یه چیز دیگه هم قاطی کرده ام. وقتی با دختر هایی که ازشون خوشم میاد در هر باره ای حرف می زنم ، خیلی کوتاه جواب من رو میدن و زود حرف رو تموم می کنند. در کل باهاشون راحت نیستم. اگه روابط اون ها ضعف داره ، پس چرا با بقیه پسر ها راحت حرف میزنن و بگو و بخند راه می اندازند ؟ اگه روابط من ضعف داره ، پس چرا من با بقیه دختر ها راحت هستم و باهاشون بگو و بخند راه می اندازم !؟ دقیقا از هر دختری خوشم نمیاد ، بهتر می تونم باهاش ارتباط برقرار کنم . ولی فایده ای نداره ! چون اون چیزی نیست که من میخوام. مشکلات رو می بینید تو رو خدا !؟ بهتون قول میدم از هر ده میلیون تا آدم ، شاید یک نفر به همچین چیز های به ظاهر چرت و پرتی فکر می کنه ! ---------------------------------------------------------------------- یکی از دوست های بابام ، که یک پسر ۱۳ ساله داره چند روز پیش از لندن اومد. وقتی پسرش کوچیک بوده ، از همسرش جدا شده و پسرش هم خیلی سختی کشیده و مادرش خیلی اذیتش می کرده. وقتی کوچیک بودیم ، با پسرش هم بازی بودم. و آخرش هم ، چون وضع مالی خوبی داشتند ، باباش پارسال پسرش رو از مادرش گرفت و برای ادامه تحصیل و زندگی برد لندن. امروز که دوست بابام رو دیدیم ، یک سری عکس آورده بود که پسرش هم توشون بود. عکس های خفنی بود. تکنولوژی و فرهنگ غرب از در و دیوار عکس ها می ریخت ! اولین عکس، عکس پسرش با یک دختر بود که توی لابی بهترین هتل لندن گرفته بودند. باباش گفت : این دوست دخترشه ! ولی سه سال از خودش بزرگتره و ۱۶ سالشه. خودش میگه دیگه دلم نمیخواد با این برم بیرون ، چون از من بزرگتره ! من فکر کنم تا چند دقیقه از تعجب میخکوب شده بودم و داشتم عکس رو نگاه می کردم. چقدر جالب ! فکر کنم حتی تجربه قدم زدن تو همچین هتلی ، همه سختی های قبلی زندگیش رو از بین می بره. حالا بقیه اش بماند ! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:35 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
این سارا است !
دختر پسر خاله ام. همون کسی که من مثلا دوستش داشتم و خودم رو براش می کشتم و آخرش فهمیدم که نه ! خبری نیست ! دیروز که باهاش چت می کردم این رو ازش گرفتم. توی این یک سال که رفته آمریکا ، چهره اش تغییری نکرده و اخلاقش هم فکر نکنم عوض شده باشه. اون حرف آخرش ، صورت خیسش و آخرین بوسه تلخی که ازش گرفتم هنوز یادمه و حتی عطری رو که اون شب زده بودم هنوز دارم. الان میگه : حالا دیگه گرگ بارون دیده شدی ! دیگه اسیر سارا و ساراها نشو ! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 20:18 توسط سعید
|
|
||