تبليغاتX
رابطه
رابطه ، خوب است !
سلام.

چند وقته که اتفاق خاصی نمیفته. شاید من سرد شدم. شاید هم هوا گرم شده !

بین آرزوها و روابط رویایی من ، و چیزی که الان هستم خیلی فاصله است.

دختر هایی که الان باهاشون در ارتباط هستم ، پریا و شبنم هستند. الان تقریبا فقط تلفن حرف می زنم. تقریبا دو روز یک بار. بعضی وقت ها من زنگ می زنم و بعضی وقت ها اون ها . اون ها خیلی کم می تونن بیرون بیان.

از پریا واقعا خوشم میاد ، ولی حدود یک ماهه ندیدمش.  مامان و باباش بهش گیر میدن. امتحان داره . شرایطش مناسب نیست و.... . دیروز که زنگ زده بود ، چند تا پیشنهاد سبک و سنگین ! بهش دادم ، ولی قبول نمی کرد. فکر کردم شاید از بیرون رفتن با من خوشش نمیاد. این رو که بهش گفتم ، گفت :  نه به قرآن !! .... من این روز ها امتحان دارم.... این چه فکریه که می کنی ؟

راست و دروغ حرفهاش رو نمی دونم.

با شبنم فکر نکنم بتونم دوست بمونم. دختر خیلی خوبیه ، ولی فکرش با من فرق داره. من بهش نگفتم مسلمون نیستم ، ولی سر بسته ازش یه چیزایی پرسیده ام. از مسیحی ها و یهودی ها و.... منتفره . از بیشتر چیز هایی که من خوشم میاد ، خوشش نمیاد. واقعا اهل نماز و روزه است. حتی یدونه از موهاش هم معلوم نیست !

این ها بد نیست ، من هم بد نیستم ! ، ولی واقعا جهت فکر من با این مسائل فرق داره.

من دختری می خوام که ظاهرش ساده ، ولی باطنش خفن باشه. دیوونه باشه ، ولی بچه نباشه . داغ باشه ، ولی این کاره نباشه ! . به عشق و عاشقی فکر نکنه ولی با احساس باشه. به فکر خدا باشه ، ولی دین دار نباشه.

 همچین چیزی رو کی تا حالا دیده ؟      آیا این همون چیزی نیست که همه دنبالش هستند ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:43  توسط سعید  | 

شب بود. من مثل هر هفته رفته بودم موسسه فرهنگی.

ولی اون شب همه چیز خیلی فرق داشت. همه چیز خیلی تمیز و مرتب شده بود. تقریبا هم شلوغ بود. دو تا از دختر ها اومدند تو. دو تا گیتار برقی هم دستشون بود. گفتم : این ها رو چرا آوردین ؟

گفتند : امشب برنامه اجرای گیتار داریم !

رفتیم توی سالن اصلی. روی میز ها پر میوه و شیرینی بود. نشستیم و برنامه شروع شد. تقریبا چراغ ها رو خاموش کرده بودند . ولی در باز بود و هر کسی میخواست می رفت و می اومد.

وسط های اجرای برنامه ، یکی از دختر ها که خیلی هم چهره اش برام آشنا و صمیمی بود اومد و کنارم نشست. بعد از سلام و احوالپرسی ، یکی از میوه های روی میز رو برداشت و گفت : دهنم بد جوری بوی ویسکی میده ! چی کار کنم ؟

دستم رو انداختم پشت صندلیش و در حالی که برنامه گیتار رو نگاه می کردم گفتم : عیب نداره .... حالا لب که نمیخوای به کسی بدی !

من رو نگاه کرد و گفت : شاید خواستم به تو بدم !   

از توی جیبم آدامس در آوردم و بهش دادم. وقتی داشت آدامس رو می خورد ، دستم رو از پشت صندلی برداشتم و گذاشتم روی شونه هاش. کشیدمش طرف خودم و چسبیدم بهش. عجیب باهاش صمیمی بودم ، ولی نمی شناختمش.

گفتم : بوی ویسکی رفت ؟    گفت : آره !

دستم رو از پایین کردم توی پیراهنش  - (ببخشید البته! ) - و صورتم رو بردم نزدیکش .....

یکدفعه گرمای بدنش سرد شد ، زیر دستهام خالی شد و با صدای شر شر بارون از خواب بیدار شدم !

-------------------------------------------------------------------------

و حالا واقعیت ها !

ظهر اون روز ، کنار یکی از پلاژ ها داشتم موبایلم رو شارژ می کردم که یک اس ام اس اومد. دختری بود که مشخصات من رو توی یک سایت دوستیابی پیدا کرده بود.

چند تا اس.ام.اس دادیم و بعدش زنگ زد. چند دقیقه حرف زدیم و گفتم من الان شمال هستم و نمی تونم درست صحبت کنم ! وقتی رفتم تهران از خونه بهتون زنگ می زنم .

فرداش راه افتادیم و اومدیم. ساعت یازده و نیم شب رسیدیم خونه. ساعت ۱۲ میخواستم بخوابم که دوباره اس.ام.اس داد و گفت : چی شدی ؟ زنگ بزن !

همون موقع بهش زنگ زدم. نزدیک نیم ساعت حرف زدیم . خیلی سریع و قشنگ حرف می زد و اصلا رو دربایستی نداشت. هر چیزی که می خواستیم از هم پرسیدیم . گفت چند ماه از من بزرگتره و دوباره میخواد کنکور بده. از چیز هایی که من توی سایت دوستیابی درباره خودم نوشته ام خوشش اومده و....

اون شب تموم شد ولی حرفمون نصفه موند. فرداش ، یعنی دیروز  ، دوباره زنگ زدیم و بعد از یک ساعت حرف زدن ، در کمال تعجب ، قرار گذاشتیم !  چه سرعتی !

چون هیچ کدوممون اون موقع ماشین نداشتیم ، ساعت هشت و نیم شب ، کنار مترو قرار گذاشتیم .

آدرس و نشونی خودمون و لباسی رو که می پوشیم رو به هم دادیم و راه افتادیم.  من سر موقع رسیدم ولی از در مخالف مترو اومدم بیرون .  احساس می کردم که ممکنه جلوی اون یکی در وایستاده باشه.

بهش زنگ زدم و دقیقا یک دختر که جلوی در روبرویی وایستاده بود ، موبایلشو برداشت و گفت : الو ... سلام... کجایی ؟

گفتم : سلام. روبروت هستم !  گفت : زیر اون تابلو ؟... اون تویی ؟؟       گفتم : آره ، صبر کن بیام.

رفتم اون طرف خیابون. سلام دادیم و راه افتادیم .

چقدر عملگرا ! و چقدر رو راست و در عین حال خوب و ساده بود !  از این قرار گذاشتن ضربتی ، من کف کرده بودم !

اصلا اون طرف ها رو بلد نبودیم. یک پارک سر راهمون بود که رفتیم توش.

قدش از من کوتاه تر و یه کمی از من چاق تر بود. تریپ خوبی داشت و آرایش متوسطی کرده بود. اونجا تقریبا پایین شهر بود. و توی پارک ، پسر های علاف ما رو چپ چپ نگاه می کردند و بعضی هاشون تیکه می انداختند و من هم دقیقا با همین چیز ها حال می کنم !

چند دقیقه راه رفتیم و حرف زدیم و بعد نشستیم. وقتی دستش ناخود اگاه به من می خورد ، معذرت خواهی می کرد !

از معذرت خواهی هاش خنده ام گرفته بود. به شوخی و با همون حالت مودبانه گفت : نخندید لطفا ! خوب دفعه اول که درست نیست به هم بخوریم !

وسط حرف ها ، درباره دوست های قبلی اش ازش سوال کردم. قبلا با پسر یکی از فامیل های دورشون دوست بوده و پسره کم کم نسبت بهش سرد و بی اعتنا میشه. و تصمیم می گیرن که رابطه رو تموم کنند. وقتی درباره جدایی و تموم شدن ارتباطشون حرف می زد ، گریه اش گرفت.

عینکش رو برداشت و دیدم الانه که اشک هاش بریزن پایین !    

گفتم : راحت باش ، کسی دور و برمون نیست !

گفت : ا.... ! نکنه می خواهین جلوی شما گریه کنم ؟!

در کل دختر خوبی بود. خیلی با ادب و خانم بود . احساس می کردم همچین دختری ، یه مقدار برای من زیاده ! من که این همه احساس خوش فکر بودن و متفاوت بودن می کنم ، فکر های خودم رو در برابر اون خیلی منحرف تر می دیدم !  مخصوصا وقتی ازم پرسید : شما نماز می خونین ؟

خوب من چی جواب این سوال رو بدم ؟ گفتم  : نصفه و نیمه ! (راستش هم همینه !)

قرار شد توی مدتی که من امتحان دارم و زیاد وقت زنگ زدن ندارم ، درباره ادامه دوستی فکر کنه .

این دختر بیشتر به احساسات فکر می کنه. ولی من به این صورت احساسی نیستم.

اصلا به غیر از همه این ها ، اگه پریا بفهمه که من دنبال دختر های دیگه هستم چی ؟ ( حالا خوبه خودش هم با یک پسر دیگه می گرده !)

چقدر راحت دارم درگیر این سیستم بیخود دختر بازی ایرانی میشم . چاره ای غیر از این هم ندارم .  اگه این کار ها رو نکنم ، همین لذت بی نتیجه هم از دستم می ره !

لذتی که دارم تو خواب می بینمش !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 21:43  توسط سعید  | 

سلام. من اومدم !

خوش گذشت. جای همه خالی . بیشتر راه رو هم من رانندگی کردم و خدا رو شکر سالمیم !

شب دوم ، یک خواب جالب و خیلی واضح دیدم که توی نوشته بعدی میگم.

 روز سوم یک دختر از تهران که پروفایل من رو توی یک سایت دوستیابی پیدا کرده بود اس.ام.اس داد و زنگ زد و داریم با هم آشنا میشیم.

شب سوم ! ، دیدم که یک دختر خیلی خوشگل و در عین حال ساده ، که صبح کنار ساحل دیده بودمش ، تنها داره درس می خونه. یه مقداری دور و برش چرخیدم که من رو ببینه. ولی هر کاری کردم که برم جلو باهاش حرف بزنم نتونستم. البته انتظار هم نداشتم که این دختر دوست پسر نداشته باشه. این اتفاق بدی بود . چون همچین موردی خیلی کم پیش میاد.

واقعا خسته نباشم !

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 13:54  توسط سعید  | 

سلام.

امروز اولین روز تعطیلاتی است که پشت سر هم افتاده و شده یک تعطیلی بزرگ ! این تعطیلی ، وسط امتحان های دبیرستان ها و قبل از امتحان های بیشتر دانشگاه ها است.

ما تا دوشنبه داریم میریم شمال .

 امیدوارم که سالم برگردیم ، چون من هنوز به زندگی و کارهایی که دارم می کنم امید دارم !!

فعلا خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 13:30  توسط سعید  | 

از این نوشته خوشم نیومد. به رابطه ربطی نداشت ! بردمش توی اون یکی وبلاگم

مخصوصا وقتی بقیه بعدا بهم گفتند تو چرا اینقدر هویج بودی ؟

گفتم : ای بابا ! چرا ؟

گفتند : همش با بچه های خودمون بودی ، طرف دختر های جدید و کسانی که نمی شناختی نرفتی !

 

خوب من دفعه اولم بود. تیز بودن هم یه حدی داره ! چی کار کنم دیگه !

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 20:24  توسط سعید  | 

از این عکس خودم خیلی خوشم اومده !

کیفیتش هم اصلی است !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 14:40  توسط سعید  | 

خوب !  

این دختر می گه قبض موبایلش میره اداره باباش و باباش پولشو میده. برای همین نمی تونه زیاد زنگ بزنه. می گفت هر چند روز یکدفعه که فرصتش پیش اومد ، بهم اس.ام.اس میده که من زنگ بزنم .  ولی این چند روز یک دفعه داره تبدیل میشه به هر روز ! انگار فرصت هاش زیاد شده اند !

به هر حال ، اگه اینجوری پیش بره ، پول تلفن من زیاد می شه. پس دیگه نباید اینجوری پیش بره !

یک پسر بی فکر و دختر ندیده ، اینقدر تلفن حرف میزنه تا پول موبایلش آخر ماه خیلی زیاد میاد و همه می فهمند و بعد یکدفعه قید تلفن حرف زدن رو می زنه و میگه : آره.... دختر بازی خرج داره .... دردسر داره !

ولی یک پسر با فکر (مثل من !) سریعا بعد از دو - سه بار تلفن حرف زدن می فهمه که نه ! این کار درست نیست.  این کار اصلش نیست !

تلفن حرف زدن بی جهت و نجومی شدن قبض تلفن ، برای من یک بی راهه است. شاید بعضی ها هم باشند که با تلفن حرف زدن ارضا بشن و احساس آرامش پیدا کنند ، ولی من اینجوری نیستم. کار من از این چیز ها گذشته !

راه های بهتری هم هست که باید پیداشون کنم. فعلا توی این زمینه الگویی نمی بینم ! چون هر کدوم از دوستهام که دوست دختر دارند ، قبض تلفن و موبایلشون از در و دیوار بالا میره و مطمئنا اون ها هم دارند اشتباه می کنند .

ولی پول موبایل من دیگه زیاد نمیاد ، چون فهمیدم دارم اشتباه می کنم !

راه های بهتری هم هست.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 20:18  توسط سعید  | 

امروز با پریا قرار گذاشتم. محمد رو هم با خودم بردم . پریا هم با دو تا از دوستهاش از دانشگاه می اومدند.

راحت همدیگه رو پیدا کردیم . دوستهاش رو معرفی کرد ، و سوار شدند. پریا جلو نشست و محمد و دو تا از دوستهاش عقب نشستند. پریا خودش بود. عوض نشده بود. فقط آرایشش بیشتر شده بود ! دوستهاش هم از خودش خفن تر بودند. من زیاد از دوستهاش خوشم نیومد.

حرف می زدیم و می رفتیم. دو تا دوستهاش رو هم تا جایی که مسیرمون می خورد بردیم و پیاده شدند. خیلی هم تشکر کردند !

بعد رفتم که محمد رو برسونم. وسط های راه پریا بین حرفهاش گفت : خونه ما هم همین جا است. من رو اینجا باید پیاده کنی .

گفتم: تو رو آخر باید پیاده کنم. این رو درک کن !

گفت : می دونم بابا . احمق که نیستم. عقلم به این چیز ها می رسه.

گفتم : حالا چرا عصبانی میشی ؟          خندید.

محمد رو رسوندم و رفتیم توی یک خیابون خلوت . یک گوشه وایستادم و شیشه ها رو کشیدم پایین که گرم نشه. کمربندشو براش باز کردم که راحت باشه.

گفتم : بگو !

گفت : تو بگو !

حدود بیست دقیقه اونجا بودیم . زیاد حرف زدیم.

می گفت دفعه پیش زیاد علاقه ای به دوستی نداشته. ولی الان احساس می کنه به حرف زدن با جنس مخالف بیشتر احتیاج داره . مامان و باباش خیلی زیاد روی اون سختگیری می کنند . غیر از من ، با یک پسر دیگه هم دوسته که هنوز اون رو ندیده ! اینجا رو با شک رو تردید گفت. ولی من گفتم : میل خودته. از هر کسی بیشتر خوشت اومد اون رو انتخاب کن !

گفت: من اینجوری فکر نمی کنم. همه پسر ها برای من یک جور هستند و با همشون راحت هستم. دلم میخواد با هر دوی شما باشم.

گفتم : اگه اینجوریه ، پس چرا با دوست من ، محمد دوست نمیشی ؟    گفت : دیگه اونجوری هم نیست... یه فرقی بین تو با بقیه هست. من با دوست های برادرم هم راحت هستم ولی عمرا به اون ها شماره ام رو بدم و....

گفتم : اگه من بهت بگم با یک دختر غیر از تو هم دوست هستم و باهاش می گردم ، برای تو فرقی می کنه ؟

گفت : حالا واقعا دوست هستی ؟      گفتم : نه ! ولی ببین تو چه حسی بهت دست داد !

آخر های حرفهامون ، یکدفعه ساعتش رو نگاه کرد و گفت : دیر شد .... جون مادرت زود منو برسون الان مامانم میاد !

راه افتادیم و رفتیم. طبق همون رسم قدیمی ، یک کوچه بالاتر از خونشون پیاده اش کردم ! و قرار شد حد اقل دو هفته یک بار ببینمش. دست دادیم و خداحافظی کردیم و رفت !

به همین راحتی !

این هم از پریا ! دختر خوب و ساده ایه. اگه منطقی تر فکر کنه ،  من واقعا اون رو دوست دختر خودم حساب می کنم. این رو به خودش هم گفتم. ولی یک مشکلی هست.

احساس می کنم با این که پریا هست ، ولی برای من کافی نیست ! این که دو هفته یک بار یک دختر رو ببینم و بعضی وقت ها باهاش تلفنی حرف بزنم ، من رو راضی نمی کنه. شاید توقع من بالا است .

شاید .... !

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 17:58  توسط سعید  |