تبليغاتX
رابطه
رابطه ، خوب است !
تا چند ماه پیش عقده های عجیبی داشتم.

آرزو داشتم یک دختر رو سوار ماشین کنم و من رانندگی کنم و تاثیر این رانندگی رو روی اون دختر ببینم . دلم می خواست به جلو پرت شدن یک دختر رو موقع ترمز کردن ، به صندلی چسبیده شدنش رو موقع گاز دادن و بالا و پایین پریدن هاش رو توی سرعت گیر ها ببینم !

می دونستم که آرزوی خیلی عجیب و یه مقدار مزخرفیه . اولین دختری رو که سوار کردم ، نسترن بود . وسط راه بهش گفتم : وقتی من ترمز می کنم تو هم پرت میشی جلو ! چه جالبه !

خندید و گفت : خوب آره ! ... هر کس دیگه ای هم تو ماشین باشه  همینجوری میشه .

بعد از اون هم پریا و چند تا دختر دیگه رو تا الان سوار کرده ام و همین کار ها رو باهاشون کردم و به همشون هم همین حرف رو زده ام !

پریا: خوب قانون نیوتونه ... اصلا امکان نداره کسی به جلو پرت نشه .

شبنم : ببخشید ها ! .... اگه من صندلی عقب هم نشسته بودم باز هم پرت می شدم جلو .

این عقده بر طرف شد. ولی الان فکر می کنم شاید اصلا این احساس و کار های من عقده ای بازی نبوده . شاید من دارم دنبال بک نفر می گردم که یه جواب متفاوت بهم بده.

یک دختر ، که توی جواب من یک حرف عجیب تر و چرت و پرت تر بگه و خیلی هم توی این حرفش جدی باشه .   احتمالا اون همون دختریه که من دنبالشم !

دیوونه شدم ؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:34  توسط سعید  | 

ارتباط من با دختر ها ، مثل یک بازی است که نمیشه اون رو ذخیره کرد !  

هر دفعه که اشتباه می کنم و می بازم ، اون دختر رو از دست میدم و می رم سراغ یک دختر دیگه . و با دختر جدید ، تا یک مرحله جلوتر از دختر قبلی پیش میرم و دوباره می بازم !

خوبی این وضعیت اینه که مرحله های اول رو تقریبا یاد گرفته ام.

با سارا ؛ حرف زدن با دختر ها و شناختن اون ها رو یاد رفتم.   با پریا ، شماره دادن رو یاد گرفتم . با ساناز (که درباره اون چیزی تا حالا نگفته ام ) ، قرار گذاشتن رو یاد گرفتم . و با شبنم ، بیرون رفتن با یک دختر رو یاد گرفتم .

توی شناختن ، شماره دادن ، قرار گذاشتن و بیرون رفتن ، چون دفعه اولم بود ، اشتباهات فجیعی کردم و همه این دختر ها رو - غیر از پریا - از دست دادم ، ولی چیز هایی رو که یاد گرفتم هنوز بلدم .

اشتباه ها این ها بودند : سارا رو درست نشناختم ؛ پریا به من شماره داد ! ؛  با ساناز یک جای شلوغ و نزدیک خونشون قرار گذاشتم و خانواده اش فهمیدند ؛ و کار اشتباهی رو که با شبنم کردم واقعا روم نمیشه بگم !

ولی چون همه چیز رو اینجا گفته ام ، این رو هم میگم.

روز دوم که با شبنم رفته بودم بیرون ، ماشین برده بودم و هر جا که دلش خواست و دلم خواست بردمش. خودش هم واقعا داشت حال می کرد . می خواستم بهش بفهمونم که من از دختر های آویزون و کسانی که انتظار دارند همیشه من براشون خرج کنم خوشم نمیاد.

توی راه ، بهش گفتم : پول سینمات رو خودت باید بدی ، میدونستی ؟

تعجب کرد و گفت : خوب... آره... !

رفتیم جلوی سینما . فکر می کرد من دارم شوخی می کنم و وایستاده بود تا طبق رسم و عرف معمول ، من بلیط بخرم . من به اندازه خودم بهش پول دادم و گفتم : برو بلیط بخر !

یکدفعه جا خورد . هیچ دختری همچین انتظاری رو از یک پسر نداره . خیلی حالش گرفته شد. با تعجب کیف پولشو در آورد و رفت طرف باجه....

و سر همین موضوع از هم جدا شدیم ! 

می گفت : ببین آقا سعید ! ... اینجا ایرانه . ممکنه ظرفیت من پایین باشه ، ولی شما خیلی جهانی فکر می کنی. من با این جور فکر کردن و این کار های عجیب نمی تونم کنار بیام. می دونم که کار های بعدی تو هم ممکنه مثل این کارت غیر منتظره و ناخوشایند باشه و من نتونم تحملشون کنم ......

من هم که خیلی به کار های خودم اطمینان داشتم ؛ توی قرار بعدی عکسش رو بهش دادم و باهاش خداحافظی کردم .

ولی الان می دونم که خیلی کم دختری پیدا میشه که بتونه همچین کاری رو تحمل کنه. فهموندن این موضوع به یک دختر که : همیشه من نمی تونم برات خرج کنم ؛ راه های بهتر و منطقی تری هم داره.

تا الان ، اینجوری با پریا بیرون نرفتم. ولی به زودی میرم و می دونم دیگه این اشتباه رو نمی کنم. یعنی تا این مرحله جلو میام و از این به بعدش باید مواظب باشم که اشتباه نکنم.

می دونم بعضی از کار هایی که کرده ام خیلی مزخرف بوده ! ولی مهم اینه که درستش رو یاد بگیرم. دلم نمی خواد از بقیه تقلید کنم. کار های بقیه شاید درست نباشه !

-------------------------------------------------------------------------------

امروز با چند تا از دوست های قدیمی دبیرستان باز هم رفته بودیم سینما. جلوی در سالن ، دو تا از هم دبیرستانی ها رو دیدیم که یک سال از ما بزرگتر بودند و با یک دختر اومده بودند.

یکی از دوستهامون که نفهمیده بود دختره با اون ها است ، وقتی دید دختره پشت اون ها وایستاده گفت : بیاین کنار بذارین این خانم رد بشه !

اونها گفتند : خانم با ما هستن !    و دوستم از خجالت بلیطش رو گرفت و رفت تو !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 1:44  توسط سعید  | 

من نمی دونم چرا اینقدر از خارج از ایران خوشم میاد . با اینکه تا حالا فقط یک بار اون ور رفتم ، ولی واقعا کشته مرده خارج شدم !

خارج رفتن ، یا پول می خواد یا جرات .  جرات و توانایی اینکه همه دردسر ها و بدبختی ها رو قبول کنی و بعد از چند سال ، تازه وضعت سر و سامان بگیره.  ولی این ها فعلا همش خیالاته . من هنوز مال این حرف ها نیستم !

اصلا کی از خارج بدش میاد ؟ 

کی دلش نمی خواد که بعد از دانشگاه با همکلاسی دخترش بره ویسکی بخوره ؟  و هزار تا به ظاهر کثافت کاری دیگه ...... . ولی فرقش اینه که اونجا برای این که این کار ها رو انجام بدی ، لازم نیست آدم بدی باشی.  باید معمولی باشی !

 

 

ساعت ۱۱ پریا از تو خیابون زنگ زده میگه : الو..سلام... ببین ... من اعصاب ندارم !.... امتحان دارم .... الان هم نمی تونم زیاد حرف بزنم.... تو ساعت ۳ به من زنگ بزن ....خداحافظ .

وقتی بهش زنگ زدم ، گفتم حالا که امتحانات تموم شد ، بیا بعد از یک ماه و نیم ، یک بار بریم بیرون !

میگه :  برای این که ما قرار بذاریم ، من باید به بهونه قرار گذاشتن با یکی از دوست های دخترم ، از خونه بیام بیرون و با اون هم هماهنگ کنم که همزمان با من از خونه بیاد بیرون. بعد مامان من چون می خواد من رو چک کنه ، زنگ می زنه به مامان اون و ازش می پرسه که دخترت کجا است ؟  اون هم میگه با پریا رفته بیرون. و مامانش خیالش راحت میشه و از این ماجرا چیزی نمی فهمه !!

اون وقت من دارم چه خیال هایی می بافم .  ویسکی تو لندن !  کولر گازی و تشک زیمنس و بدن مست دختر انگلیسی !

دلم بدجور خوشه   !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 23:41  توسط سعید  | 

این عکس رو توی شمال گرفتم. چون قشنگ شده ، اسم وبلاگ رو روش نوشتم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 16:34  توسط سعید  | 

واقعا من باید دنبال یه نفر دیگه هم باشم .

پریا ، اصلا نمی تونه بیرون بیاد. انگار توی خونه زندانی شده . در ضمن ، یک دوست پسر دیگه هم داره .

دیروز زنگ زده و از خاطرات اون یکی دوستش برای من تعریف می کنه !

خوب ، برای اون هم پس نباید اهمیتی داشته باشه که من با یکی دیگه باشم. چه جالبه واقعا !

 

عکس : CLS 550 توی سعادت آباد       عکاس : خودم !   خرپولی هم چیز خوبیه ! 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 11:42  توسط سعید  | 

دیروز با شبنم قرار خداحافظی گذاشته بودیم.

ولی انگار نه انگار که می خواهیم تمومش کنیم. گیر داده بود که بریم موزه !

گفتم بشین اول حرف بزنیم. نزدیک نیم ساعت حرف زدیم و من آخرش دلیلش رو نفهمیدم. یه چیز هایی درباره وابستگی می گفت.

رفتیم موزه ! و موقع برگشتن رفتیم توی پارک.

از حرفهاش فهمیدم که با فکر های من نمی تونه کنار بیاد. می گفت که تو خیلی جهانی فکر می کنی و کارهات ممکنه به منی که حساس هستم بر بخوره. از وابسته شدن می ترسید و فکر می کرد چون من قبلا با چند تا دختر دیگه دوست بودم و آخر این دوستی هم جدایی است ، پس جدا شدن برای من خیلی راحته و اون ممکنه که ضربه روحی بخوره !

حرفهاش خیلی واضح نبود. ولی تا اونجایی که من فهمیدم ، اون یک پسر معمولی و خیلی عادی میخواد که در ظاهر خیلی بهش محبت بکنه ، ولی در باطن هر کاری میخواد بکنه ! یک پسر با سیاست که مثل من درونش معلوم نباشه و بتونه یه ذره دورش بزنه و کم کم خودشو بهش نشون بده.  ولی من اینجوری نیستم .


عکسش رو بهش دادم و حرف های آخر رو هم بهش زدم. رفتیم توی مترو ، خداحافظی کردیم و تموم شد !

من هم از اول احساس می کردم که برای دوستی به درد هم نمی خوریم. یه ذره هم تپل بود ! ولی به هر حال تموم شد و کسی ضربه روحی نخورد .

و متاسفانه یا خوشبختانه ، باید دنبال یک نفر دیگه بگردم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 13:26  توسط سعید  | 

امروز با شبنم تلفنی حرف زدم و چیز هایی که ایندفعه بهش گفتم اینقدر عصبانیش کرد که قرار شد فردا قرار بذاریم و خداحافظی کنیم .

فکر می کنم زیادی عمیق حرف زدم. هر دختری جنبه چیز هایی رو که من میگم نداره !

شاید هم من اشتباه کردم و نفهمیده حرف زدم. خیلی ناراحت و پشیمون شدم.

تا ببینم فردا چی میشه . منت کشی نمی کنم . اگه نمی تونه با من کنار بیاد ، خداحافظ !

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 22:1  توسط سعید  | 

من به کسی خیانت نمی کنم.

دلیل این که با دو تا دختر دوست هستم ، اینه که واقعا با یدونه دختر از هیچ نظر تخلیه نمیشم. اینجوری ، حد اقل هفته ای یک بار می تونم با یکیشون برم بیرون.

هر دو تای این دختر ها می دونند که من اصلا نمی خوام با احساساتشون بازی کنم . به هیچ کدومشون نمیگم دوستت دارم و عاشقتم و فقط تو رو دارم و.... .   اصلا اصلا همچین اراجیفی از دهن من تا حالا بیرون نیومده.

هر دوتاشون می دونن که این دوستی ها ، به هیچی بنده. آخرش تموم میشه. من باهاشون درباره وابستگی و خیانت و... همون اول حرفهام رو زده ام.

اگر چه حرف با احساس فرق داره و احساس رو نمیشه برنامه ریزی و طبقه بندی و مرز بندی کرد ؛ ولی فکر می کنم فرق خیانت و کثافت کاری هایی که بقیه می کنند رو با کار خودم می فهمم.

و باز هم فکر میکنم که دو تا دختر کمه ! ولی دیگه وقت ندارم دنبال کس دیگه ای بگردم. از دو نفر بیشتر رو نمی تونم جمع کنم.

من در اصل فقط به یک دختر احتیاج دارم که بتونم علاوه بر بیرون رفتن و....  کارهای دیگه ای رو هم باهاش انجام بدم.  ولی اینجا به همچین دختری میگن ج ن د ه . 

برای همین مجبورم با یک نفر تلفن حرف بزنم ، یا یکی دیگه برم بیرون و یا یه دختر دیگه ....... !

اگه پسر دیگه ای جای من بود ، سعی می کرد از همین دو تا دختر سو استفاده کنه.

ولی به خدا این دختر ها اینقدرخوب و با احساس هستند که اصلا اهل این کار ها نیستند. مال این حرف ها نیستند .

همونجوری که من مال این حرف ها نیستم که دختر سوم رو پیدا کنم !

سوال : آخه تو که هدفت یه چیز دیگه است ، چرا با این دختر های خوب دوست میشی ؟

جواب : چون اون دختر سوم ، احساس سرش نمیشه و نمیتونم حرف دلم رو بهش بگم . همش باید مواظب باشم جلوش کم نیارم. ولی این دختر ها مهربونن !

ولی باز هم یادتون باشه که توی ایران وضعیت اینجوریه ، نه جاهای دیگه.

ببخشید که یه ذره بی ادبانه شد !

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 19:11  توسط سعید  | 

دیروز بعضی از حرف هایی که زدیم ، برای شبنم سنگین بوده !

 تا حدی که دیشب اس.ام.اس داد و گفت :   " فکر می کنم با وجود تفاهم هایی که داریم ، ما به درد هم نمی خوریم. این ها رو نتونستم مستقیم بهت بگم . عکس من پیشت مونده که بعدا ازت می گیرمش."

بهش گفته بودم تو از من مقید تر و مذهبی تری !  احتمالا همین فکرش رو مشغول کرده.

میگه : فکر می کنم تو بعدا چیزی رو از من بخوای که من نتونم انجامش بدم.

ولی من هم اوشکول نیستم که . می دونم از کی ، چی بخوام !

بهش گفتم : باز هم فکر کن و ببین اگه واقعا از این نظر مشکل داری ؛ بعدا برای خداحافظی قرار می ذاریم و عکست رو هم بهت می دم.

من دارم اشتباه می کنم ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 12:25  توسط سعید  | 

امروز کنکور تجربی بود. شبنم هم کنکور داشت. بعد از کنکور رفتم دنبالش. حوزه اش خیلی دور بود.  توی بلوار ابوذر بود . من هم گم و گور شدم . خیابون ها رو برای نماز جمعه بسته بودند و تا میدون امام حسین بیشتر نتونستم برم و بقیه راه رو خودش اومد و منو پیدا کرد !

قبل از اینکه برسه ، توی میدون امام حسین ، جلوی یک مغازه پارک کرده بودم. پیاده شدم و در سمت راست رو که نابود شده بود نگاه می کردم . دو تا مرد مغازه دار میانسال ، جلوی مغازه نشسته بودند و گفتند :  آقا در رو کی به این روز انداختی ؟

گفتم : من نزدم. کار بابامه .      گفتند : خوب... حالا چه خبره ؟ قرار داری ؟

گفتم : بله با اجازه شما .         گفتند : معلومه !

انگار واقعا تابلو بودم. شبنم اومد و جلوی اون مرد ها که داشتند ما رو نگاه می کردند و حرف می زدند و می خندیدند ، سوار شدیم و راه افتادیم. آرایش کرده بود و چون از کنکور می اومد ، با مقنعه بود. ولی با خودش شال آورده بود و وسط راه عوضش کرد !

من اصلا اونجا ها رو بلد نبودم. اون راهنمایی کرد و زود از توی اون وضع خر تو خر (جسارت نشه به کسی - از نظر رانندگی و شلوغی میگم) در اومدیم و رفتیم پارک ملت !

چون ظهر بود و خیلی گرم بود ، یه ذره اونجا چرخیدیم و رفتیم سینما آزادی . فیلم قرنطینه رو دیدیم و خیلی جالب و در عین حال گریه دار بود. توی سینما زیاد حرف نزدیم.

بعدش دوباره یه مقداری چرخیدیم و رفتیم پیتزا خوردیم. رستورانش رو اون پیدا کرده بود و من تا حالا نرفته بودم. جای تقریبا خفنی بود. ماجرای سارا و بی تجربگی های خودم رو بهش گفتم و اون هم درباره دوست قبلیش می گفت . غذا خوردنمون یک ساعت و نیم طول کشید.

از اونجا اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم . تا خواستم راه بیفتم ، اس.ام.اس اومد.

پریا ، نوشته بود : سلام گوگولی من ! چرا دیروز زنگ نزدی ؟

یک لحظه از خودم بدم اومد. دیروز قرار بود بهش زنگ بزنم و یادم رفته بود. احساس کثیف بودن کردم. همزمان ، داشتم به دو نفر دروغ می گفتم. بهش گفتم امروز زنگ می زنم. اگه پریا حد اقل هفته ای یک بار بیرون میومد و من باهاش ارضا می شدم ، مگه دیوونه بودم که برم دنبال یک دختر دیگه ؟

رفتیم طرف خونه شبنم. خیلی تشکر کرد و گفت خوش گذشته و خیلی بهش حال داده . سر کوچه پیاده شد و بسته بیسکویت نصفه اش رو هم جا گذاشت !

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 18:58  توسط سعید  | 

دیروز ، بابام با ماشین خودمون ، با یک پراید تصادف کرد و نصف ماشین ما به فنا رفت !  پراید ؛ که مقصر هم بوده ، از فرعی به اصلی میومده و زده به سمت راست ماشین ما.

امروز من رفته بودم دفتر بیمه ماشین تا به عنوان شاهد امضا بدم. دختری که اونجا کار می کرد و ازمن امضا گرفت ، واقعا جالب و قشنگ بود و تقریبا هم سن من بود . ولی به من چه !

از اونجا که اومدم بیرون ، توی خیابون سوزان رو دیدم. کیفش رو محکم چسبیده بود و با عجله داشت راه می رفت. صداش کردم که نشنید و رد شد. یک کفاش ، بغل خیابون نشسته بود و فکر کرد من به اون دختر چیز بدی گفتم. گفت : برو آقا.... ! .. برو خجالت بکش !.... !      چقدر دلم می خواست سوزان من رو می دید و اون یارو ضایع می شد ، ولی نشد !  

نزدیک خونه که شدم ، شبنم اس.ام.اس داد و گفت : سلام ! کارت کنکورم رو گرفتم ! کی بهت زنگ بزنم و آدرسش رو بدم ؟  (قرار بود بعد از کنکور برم دنبالش  ) .  تا اومدم جواب بدم ، خودش زنگ زد.  بعد از احوالپرسی گفتم : شبنم .... ماشین ما ترکیده ! جمعه شاید نتونم بیام !

گفت : واااای .... چرا ؟......؟

و بی اتفاقی های چند روز پیش جبران شد !

 

عکس : شمال !  عکاس: خودم !

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 16:3  توسط سعید  | 

انگار سارا ، جن گیر هم بوده و ما نمی دونستیم !

توی این وبلاگم بخونید !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 19:29  توسط سعید  |