|
|
|
|
|
خسته شدم از بس با پسر رفتم بیرون. اولش خوشم میومد و برام فرقی نمی کرد. ولی الان دیگه داره بدم میاد .
خسته شدم از اینکه همش پسر سوار ماشینم میشه. با پسر میرم رستوران ، با پسر تو خیابون راه میرم ، با پسر تلفن حرف میزنم ، با پسر دست میدم و..... اعصاب ندارم ! معلوم نیست عرضه دارم یا ندارم. هم نشونه های بی عرضگی رو توی خودم می بینم ، هم نشونه های خفن بودن رو. بعضی شب ها که دیر میام خونه ، همه ماشین ها توی پارکینگ هستند و جا دادن ماشین کار خیلی سختیه. پسر سرایدارمون که دو - سه سال از من کوچتره ، منتظر فرصته تا سریع بشینه پشت فرمون و ماشین رو بیاره تو. و واقعا هم خوب میاره ! ما پولدار نیستیم ، ولی معلومه که به وضع ما غبطه می خوره . حتما با خودش فکر می کنه که من تا اون موقع شب کجاها بودم و چقدر عشق و حال کردم .نمی فهمه که من حتی یک دوست دختر هم ندارم. من هم از هر دختری خوشم نمیاد. دنبال دختر خوشگل و خوش هیکل نیستم. دنبال یک چیز خاص هستم ! دختر مورد نظر من یک دختر لاغر و قلمی با چشم و ابروی مشکی و موهای قهوه ایه . قدش از من کوتاه تره و تریپش خسته است . یعنی صورت روشن و شادی نداره. پوست صورتش یه ذره ناصافی و خال داره. یک جای بریدگی خیلی کوچیک هم توی صورتش هست. ولی سعی می کنه با آرایش اون ها رو پنهون کنه. ساده و قشنگ لباس می پوشه. سریع راه میره و همش از من جلو می زنه. معمولا از دهان نفس می کشه و تنفسش سریعه. براش فرقی نمی کنه که تو خیابون موهاش معلوم باشه یا نباشه. دستهاش ظریفه و یه ذره می لرزه . علت سریع نفس کشیدن و لرزش دستش رو از من پنهون می کنه و میگه چیزی نیست. یک لحظه نمی تونه آروم بشینه و همش جم و لول می خوره ! . آروم و واضح حرف می زنه . حرفش رو گم نمی کنه . اصلا حرف های نامربوط و چرت و پرت نمیگه به جز وقتی که عصبانی میشه. خیلی خطرناک رانندگی میکنه و اصلا عین خیالش نیست و نصیحت هم گوش نمی کنه.
همچین دختر هایی رو بعضی وقت ها تو خیابون می بینم. ولی نمی دونم چرا هیچ کاری نمی کنم . باید یه تغییر اساسی به خودم بدم و دفعه بعد که همچین دختری رو دیدم حتما یه کاری بکنم. وگرنه همینجوری می مونم ! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 20:36 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی از دوستهای دبیرستانمون به اسم کیارش مرتضی پور فوت کرد. من و کیارش توی دبستان هم همکلاسی بودیم.
توی دانشگاه پردیس کیش درس می خوند. چند شب پیش ، با چند تا از دوستهاش توی خیابون های کیش دوچرخه سواری می کردند و وقتی از هم جدا شدند و کیارش داشته به خونه بر می گشته ، یک ماشین با سرعت از عقب بهش می زنه . دوچرخه به جلو پرت میشه و کیارش از پشت به زمین می خوره و بر اثر ضربه مغزی همونجا فوت می کنه. راننده هم ، پسر رئیس پلیس کیش بوده که با همکاری باباش ، پرونده ای رو درست کرده اند و توی اون شهادت داده اند که کیارش مست بوده و خودش عامل تصادف بوده ! و اینجوری از دادن دیه هم شانه خالی کردند. من هنوز باورم نمیشه . یعنی مردن اینقدر راحته ؟ یک آدم با این همه فکر و آرزو اینقدر راحت می میره. هم برای اون ناراحتم ، هم برای خودم. من نمیخوام ناکام بمیرم . مرگ دست ما نیست ولی کام گرفتن از زندگی که دست ما است !
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 0:55 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 0:50 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
شبنم کنکور قبول نشد ! اصلا مجاز نشد.
دختر خیلی خوبی بود و واقعا حقش نبود که قبول نشه. اون هم مثل یکی از دوستهام بد شانسی آورد. |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 11:49 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
دختر متفاوت عزیزی که نظر دادین :
من متفاوتم!
اگر باز هم به اینجا اومدید ، آدرس وبلاگتون رو بگذارید . ازتون یک سوال دارم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 22:14 توسط سعید
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز پریا زنگ زد و خداحافظی کرد !
از خونشون زنگ می زد. اولش فکر کردم دروغ میگه ، ولی انگار واقعی بود. داشت گریه اش می گرفت. می گفت مامانش دوباره موبایلش رو و پیغام هاش رو دیده و گوشی رو ازش گرفته و کلی باهاش دعوا کرده . گفته مگه بهم قول نداده بودی دیگه طرف این کارها نری. (چه کارهای بدی !) . و گفته اگه بفهمم باز هم داری از این کار ها می کنی ، به بابات میگم و سیم کارتت رو هم ازت می گیرم و.... یه مقدار صحبت کردیم و بعد خداحافظی کردیم و دوباره تموم شد ! وقتی قطع کردم داشتم به خودم می خندیدم. از اینکه دلم رو به کی خوش کردم و درگیر چه بچه بازی هایی شدم. الان کاملا خالی شده ام و دیگه با هیچ دختری ارتباط ندارم. ولی اصلا انگیزه ام رو از دست نداده ام . اصلا ضربه روحی نخورده ام و خسته نشده ام. خیلی هم بیشتر از قبل دلم دختر میخواد ! ولی نه دختر معمولی. من الان با هیچ کس نیستم. اگه دختری احساس متفاوت بودن می کنه ، بیاد با من دوست بشه لطفا !
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:58 توسط سعید
|
|
||