تبليغاتX
رابطه
رابطه ، خوب است !
امشب توي موسسه ، شب شعر گرفته بودند .  يك مرد مسلمون خيلي باكلاس هم كه حدودا ۴۰ سالش بود و خيلي به شعر علاقمند بود هم اومده بود و از ديدن دختر هاي بي حجاب ؛ كفش بريده بود ولي به روي خودش نمي آورد !

چراغ ها رو خاموش كرده بودند و شمع روشن كرده بودند و  شعر مي خوندند . وسط برنامه ؛ كتاب هاي مختلف شعر بين همه پخش كردند كه اگه كسي شعر بلد نيست ؛ از روي اونها بخونه . همه كتاب ها شعر بود ؛  ولي به من كتاب داستان افتاد ! . اسم كتاب " نوري در اتاق زير شيرواني " بود. چند دقيقه هي داشتم كتاب رو ورق مي زدم كه بفهمم اين كتاب مال بچه ها است  يا مال گروه سني بزرگسالانه ؟!  چون  نه شعر بود ؛ نه داستان .

يكدفعه وارد توهم شدم . انگار اون كتاب انرژي داشت و داشت با من حرف مي زد . ديگه حرف هاي بقيه رو نمي شنيدم. كتاب رو گرفته بودم و  داشت يه چيز هايي بهم الهام مي شد ! مثل اينكه داشتم توي بيداري ، خواب مي ديدم.

اول يك نفر بهم گفت كه چرا اصلا اهل كتاب نيستم ؟  چرا دائما به فكر پول هستم  و هيچ بويي از احساسات لطيف نبرده ام ؟ چرا سالي يك بار هم كتابي رو نمي خرم و نمي خونم ؟   بهش گفتم : خوب هر كسي يه جوريه .  من اصلا تو فاز كتاب و... نيستم .

بعد يكدفعه توي رويا ،  يك دختر رو ديدم كه خيلي به نظرم آشنا ميومد . ديدم كه اين دختر كنكور داره . كلاس كنكورش توي ميدون انقلاب بود ! هوا گرم بود و اين دختر داشت بر مي گشت خونه . ناگهان به فكرش رسيد كه از پول تو جيبي كه براش مونده ،‌كتابي رو كه دلش ميخواد بخره . رفت توي كتابفروشي  و دقيقا همين كتابي رو كه توي دست منه انتخاب كرد و خريد و آورد خونه .  عجب.... ! داشتم توي خونه اش رو هم مي ديدم ! 

يك قفسه كتاب توي اتاقش داشت . كتاب هاي داستان ، شعر و... . مثل اينكه  به كتاب علاقه زيادي داشت و بيشتر كتابهاش احساسي و عاطفي بودند . كتاب ها رو با دقت و خيلي تميز كنار هم چيده بود و  انگار خيلي به اونها وابسته بود و خيلي كتابهاش رو دوست داشت . مادرش وارد اتاق شد و گفت :  باز هم كتاب خريدي ؟  ببينم چه كتابيه .......

يكدفعه زمان گذشت ...... معلوم نبود چه زمانيه ، ولي اونها توي خونه اسباب و وسايلشون رو جمع كرده بودند و داشتند مي رفتند . ديگه براي كتاب هاي اون دختر جايي نداشتند . اون دختر ،  با ناراحتي از كتابها و خاطره هاش خداحافظي كرد و اونها رو به كتاب خونه موسسه اهدا كرد و رفت.....

از توي توهم اومدم بيرون . صفحه اول كتاب رو باز كردم . فكم داشت ميخورد زمين . با خط يك دختر نوشته بود : اهدايي نيلوفر ...... .  پاييز  ۱۳۷۰  !   

يعني چي !  شايد همه چيز هايي كه من ديدم و بهشون فكر كردم راست بوده !!   شايد هنوز از تاثيرات دوست داشتن سارا  يك چيز هايي توي فكرم مونده . چون اون هم به كتاب خيلي علاقه داشت . ولي اون كه كلاس كنكورش  توي ميدون انقلاب  نبود !  سال  ۱۳۷۰ هم كه اون  اصلا دو سالش بوده !!

توي فيلم PUSH محصول 2009 ؛  يك عده هستند كه با ديدن يك وسيله  مثل ليوان ؛  ميتونن سرگذشتي رو كه اين وسيله داشته و اتفاق هايي رو كه براش افتاده ببينند . ولي اين ها هنوز اثبات نشده .

عجيبه . . . . .

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:50  توسط سعید  | 

قوانین معافیت سربازی عوض شد و من شاید دیگه معاف نشم .  اگه معاف نشم بدبخت میشم و همه برنامه ریزی هایی که برای درس و زندگیم کرده ام به هم می ریزه.  ای لعنت به ایران .

دوربين من با يكي از دوستهام رفت مسافرت خارج . وقتي اومد ،‌همه چيز هايي رو كه ديده بود با كيفيت بالا به من نشون داد. كي بهتر از دوربين مي تونه چيز هايي رو كه ديده براي ما تعريف كنه و بهمون نشون بده ؟؟!!

واقعا تفريح اونها چيه و تفريح ما چيه. اصلا قابل مقايسه نيست . اونها جوون هستند و ما هم جوونيم . اصلا ما چه لذتي از اين زندگي بيهوده و به فنا رفته خودمون برديم ؟  مي دونيد چقدر چيز هست كه ما اصلا نمي تونيم تصورشون رو هم بكنيم ، ولي براي خيلي ها كاملا عاديه . 

خدايا ! چشم و گوش همه ما رو باز كن و من رو از اينجا رها كن .

راه حل :  مهاجرت .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 15:49  توسط سعید  | 

از اینکه بعضی از نظرات رو پاک می کنم ناراحت نشید. چون آدم عقده ای که شاخ و دم نداره !   خیلی از مردم عقده ای هستند و خودشون این رو قبول ندارند و انکار می کنند .  ولی من قبول دارم .

چرا بعضی ها اینقدر با دانشگاه حال می کنند ؟   یکی از دوستهام یک روز در میون پا میشه میره کرج تا با دختري که توی دانشگاه کرج باهاش دوست شده بره بیرون .  یکی دیگه که دانشگاه اردبیل میره ُ روز شماری می کنه تا دانشگاه ها باز بشه . يكي ديگه توي دانشگاه سمنان ، بين دختر هاي چادري دنبال دختر مناسب مي گرده .

ای لعنت به این کارهای بیخود و دل خوشی های الکی و مزخرف !   آخه ابله ها ؛ اين ها چيه كه شما دارين باهاش حال مي كنيد ؟   واقعا خوابگاه هاي دانشگاه هاي شهرستان چه لذتي داره ؟ اين كه همش با يك دختر فقط برين بيرون چه كيفي داره ؟؟

خدايا ، منو از شر اين مملكت رها كن .

اين رو ببينيد و فكر كنيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 12:57  توسط سعید  |