|
|
|
|
|
این نوشته ، جزئیات روابط یک شب منه . از روابطی که دارم زیاد خوشم نمیاد . فکر می کنم زود کم میارم . سیاست و زیرکی و تجربه کافی ندارم و هنوز نتونستم به اون دوستی ای که میخوام برسم. شاید بقیه ؛ وقتی از جلوی موسسه ارامنه رد میشن یا تعریف اون رو می شنوند ، فکر کنند که آره.... پسر و دختر ها چقدر اونجا دارند حال می کنند ! ولی حال کردن ، آدم خودش رو میخواد . کسی که می تونه و بلده ؛ در هر شرایطی حال خودش رو می کنه . کسی هم که بلد نیست ، حال نمی کنه . هیچ ربطی هم به دین و موسسه و مکان مناسب و... نداره . ---------------------------------------------------------------------------------------- میرم تو موسسه. توی یکی از اتاق ها که یک میز بزرگ داره و معمولا همه اونجا میشینن و حرف می زنند ؛ چند تا پسر و یک دختر جدید اومده اند. به همه سلام می کنم و چون برای نشستن جا نیست وایمیستم . پسر ها برای ثبت نام اومده اند و دارند یک فرم پر می کنند. دختر جدیدی که اومده ؛ به دل می شینه . زیاد خوشگل نیست و خیلی هم آرایش نکرده ولی تریپ جالب و خوبی داره . بعد از چند دقیقه پسر ها فرم رو پر می کنند و خداحافظی می کنند و می روند. صندلی کنار اون دختر خالی میشه و من کنارش می شینم . مثل اینکه از اعضای قدیمی موسسه است که خیلی وقته اونجا نیومده. چون دو تا از پسر ها می شناسنش و باهاش حرف می زنند و اسمش رو هم می فهمم. یکی از فرم های ثبت نام رو نگاه می کنم و بهش میگم : شما هم امسال کنکور دادید ؟ میگه : آره .... کنکور آزاد رو آزمایشی دادم - پس امسال میری پیش دانشگاهی - آره - خوب... چی قبول شدی ؟ - کاردانی فیزیک اصفهان ! - ترازت چند شده بود ؟ - 4800 - من هم که آزمایشی کنکور داده بودم ترازم همین شده بود از بس دنبال کارهای دانشگاه رفته ام ؛ کارنامه کنکور آزادی که امسال دادم تو جیبمه . نشونش میدم و به شوخی میگم : ببین درصد هام خوبه ؟ نگاه می کنه و میگه : آره... مبارکه ! خیلی خوب زدی . و درصد هایی رو که خودش زده رو میگه . میگم خوبه . سال بعد بهتر هم میشه. پسر هایی که میشناسنش با هم پچ پچ می کنند و مثل اینکه یواشکی دارند درباره یه چیزی تصمیم می گیرند. بعد از یکی دو دقیقه میرن سر اصل مطب و یکیشون با سیاست و زیرکی خاصی بهش میگه : خوب نیلوفر....الان چی کاره ای ؟ یکی دیگه شون بلافاصله میگه : ما تا وقت هست داریم میریم بیرون یه ته بندی بکنیم . نیلوفر میگه : چی بخورین ؟ - آت و آشغال ! تنقلات ! - مثل چیپس ؟ - آره ! - خوب بریم ! سریع موافقت می کنه و با خوشحالی بلند میشه و میرن بیرون. از این همه سیاست و فن پیشنهاد دادن پسر ها تعجب می کنم . البته چیز هایی هم هست که شما نمیدونید . چیپس خوردن بهانه است . میریم توی سالن و یک سخنرانی و بحث تکراری ولی جالب رو شروع می کنند . حدود بیست دقیقه بعد چند نفر تازه از راه می رسند و نیلوفر و اون دو تا پسر هم میان و عقب می شینن. نیلوفر سرحال تر شده . معلومه حسابی حال کرده . این دو تا پسر هم کارشون همینه . هر کی سر راهشون باشه ور میدارن و میرن بیرون . بحت که تموم میشه ، اون دو تا پسر با چند تا پسر دیگه همراه میشن و سریع خداحافظی می کنند و شش نفری میرن قلیون بکشن . موسسه تقریبا خالی میشه. من و اون دختر و چند نفر دیگه توی سالن بیرون می مونیم . همه دارند با هم حرف می زنند ولی نیلوفر تنها است. دلم میخواد برم باهاش حرف بزنم ولی هیچ موضوعی به فکرم نمیرسه. چند دقیقه اونجا می چرخیم بعد میریم پایین. توی حیات درباره اینکه بقیه از کجا میشنانسش ازش می پرسم. میگه از سوم راهنمایی اونجا میومده و الان یک ساله که نیومده. برای همین با بقیه دوست بوده. همه میان بیرون. میریم تو کوچه. میگه : شما با چی میری خونه ؟ میگم : من ماشین دارم. اینجا رو اشتباه می کنم ! به جای اینکه بگم : " میخوای با هم بریم ؟" میگم : " تو با چی میری ! " یه ذره فکر می کنه و میگه : ... با پویا . تازه می فهمم منظورش چی بوده ! ولی دیگه فایده نداره. از اثرات بی تجربگی همینه . میگم : خونتون کدوم طرفه ؟ میگه : ونک . میگم : خوبه... اون ها هم مسیرشون اون طرفه . پویا و چند نفر دیگه میان بیرون. خداحافظی می کنیم و من و یکی از پسر ها میریم که با ماشین من بریم. تا راه می افتیم ، یکی از دوستهاش بهش زنگ میزنه . حرفش که تموم میشه میگه : تو قلیون می کشی بریم پیش اینها ؟ میگم : نه . میگه من دارم میرم دربند ، میخوای بریم اونجا . میگم با کی میری ؟ میگه : یکی دو نفر رو جور می کنم این هم ماشین مفت گیر آورده ! میگم : نه بابا .... علافیه. یکی دو دقیقه بعد دوباره بهش زنگ می زنند. میگه : این ها برنامه شون عوض شده دارند میرن رستوران . فکر می کنم همین هایی رو میگه که الان ازشون خداحافظی کردیم . میگم : چند تا از دختر ها رو برده اند ؟ میگه : هیچی ! میگم : نه... تو برو . من میرم خونه. با یکی از ماشین های که دارند میرن اونجا قرار میذاره و یه کم پایین تر کنار ماشین اونها نگه می دارم. میگه : خر نشو . بیا بریم خوش می گذره . میگم : سبیل می فهمی یعنی چی ؟! میگه : آره...... همه پسرن ! امشب دختر زیاد نیومده بود. میگم : با پسر به من خوش نمیگذره . چه وضعیه این ؟ تو برو . خداحافظی می کنه و میره . من هم سریع میام خونه می خوابم !
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 15:13 توسط سعید
|
|
||